والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






حسین شکربیگی

داستان من،‏ ها‏ک و پدری که عرق‏خور نبود




شاید کلاس سوم بودم شاید هم چهارم _ الان دقیقا یادم نیست _ اما دقیقا می‏دانم  یکی از دوره‏ها‏ی تنهاییم بود؛ دوره‏ها‏ی تنهاییم که به طور متناوب سالیان بعد هم تکرار شد و دارد می‏شود. فروردین یا اردیبهشت بود اما من مدرسه‏برو نبودم. گاهی از این بوالهوسی‏ها‏ داشتم که یکی دو ماهی دور درس و مدرسه را خط می‏کشیدم و به بی‏خیالی طی می‏کردم‏.‏ از شر کتاب و مشق و این مزخرفات آسوده بودم‏.‏ پدر و مادرم هم مخالفتی نداشتند‏.‏ گاهی تشری می‏زدند اما خیلی پاپیچم نمی‏شدند لابد می‏دانستند توی مدرسه چه شکنجه‏ای می‏شویم؛ ساعت‏های متمادی قوز کرده  پشت نیمکت چشم دوخته به تخته‏سیاه و معلمی‏ که از فک نمی‏افتاد‏.‏ و پدر و مادر دوست نداشتند پاره‏ی جگرشان این همه عذاب بکشد. گور پدر درس و مشق  و آن نیمکت‏های لعنتی‏.‏ این ماجرای مدرسه نرفتن، عموما بعد از ایام تعطیلات نوروز اتفاق می‏افتاد‏.‏ اما گاهی غیر از این ایام هم به سرم می‏زد یکی دو ماهی غایب باشم، غیبت ناموجه‏.‏ توی این ایام گاهی می‏رفتم توی حیاط مدرسه و زندانیها را می‏دیدم  که پشت نیمکت‏هایشان قوز کرده و خسته زل زده‏اند به تخته سیاه. زندانی‏ها همشاگردی‏های من بودند و از آزادی بی حد و حصر من لجشان می‏گرفت. مخصوصا موسا‏.‏ من کمی ‏آنها را دید می‏زدم‏.‏ بعد راهم را می‏گرفتم و می‏رفتم پی کارم‏.‏ گاهی موسا این قدر غرق در منظره روبروش بود که مرا نمی‏دید و من مجبور می‏شدم بیشتر توی حیاط مدرسه باشم تا ببیندم و حسابی از زور حسادت بمیرد‏.‏ موسا با دهان نیمه‏باز و شانه‏ها‏ی افتاده جوری زل می‏زد به دهان معلم که گاهی آقای معلم  دست و پایش را گم می‏کرد اما موسا بی‏خبر و بی‏گناه به این کار کلافه کننده‏ش ادامه می‏داد، جوری که  آخرش چند تا چک نوش جان می‏کرد و آخرش می‏گفت: آخه واسه چی منو زد‏؟‏

گاهی این پا و آن پا کردن‏هایم دردسر می‏شد‏.‏ معلم داشت پای تخته‏سیاه فک می‏زد که یکی از بچه‏ها‏ انگشتش را بالا می‏گرفت و به معلم می‏گفت من داخل حیاطم و دارم حواس بچه‏ها ‏را پرت می‏کنم‏.‏ معلم می‏آمد پشت پنجره صورتش میله میله می‏شد و می‏گفت: بچه چرا نمیای سر کلاس‏؟‏ چی شده  تکالیف عیدتو ننوشتی‏؟‏ اشکالی نداره‏.‏ بدو بیا که از درست جا نمونی‏.‏ اما من به جای این که مثل بچه‏ی آدم سرم را پایین بیندازم و بروم سر کلاس، دست‏های خالیم را نشان می‏دادم‏.‏ معلم می‏گفت: اشکالی نداره که  کتاب همرات نیست‏.‏ اما من دیگر به باقی حرف‏های معلم گوش نمی‏کردم و می‏رفتم تو تنهایی خیره‏کننده‏ام‏. ‏از پشت سر، صدای معلم را می‏شنیدم که از حرف‏های از سر محبت می‏رسید به لیچار گفتن. ولی کی به حرف‏های او گوش می‏کرد‏؟‏

یکی از آن روزهای بی‏انتها بود‏.‏ من داشتم دست در جیب ول می‏گشتم‏.‏ خیلی از خانه دور نشده بودم.‏ افتاده بودم توی کانالی که بستر خشک رودخانه‏ی فصلی بود‏.‏ توی بحر فکر و خیالاتم بودم. با خودم فکر می‏کردم اگر الان ابر سیاهی بیاید و ببارد  آن‏قدر که سیل راه بیفتد، من می‏توانم خودم را بشمار سه برسانم بیرون؟ یا لافاو مرا با خود می‏برد‏؟‏ آن‏قدر می‏برد که دستم به هیچ جایی بند نیست و سر از کشور دشمن در می‏آورم‏. ‏بعد چند تا نکره مرا از آب می‏گیرند و با تشر می‏گویند: انت ایرانی. و لبخند ناجوری  به لب می‏آورند‏.‏ اما من نمی‏خواستم سر از کشور دشمن دربیاورم و قصد دیگری داشتم‏. ‏همین طور که پیش می‏رفتم و واقعا به سرم زده بود همین جوری بکوبم که از آن سر دنیا سر در بیاورم و تصمیمم کاملا جدی بود، با یک تپه‏ی درهم ریخته مواجه شدم. تپه‏‏ای از کتاب و مجله، بیشتر مجله و کمتر کتاب و کمی‏ هم روزنامه‏‏ها‏ی مرده با کلمات مرده، با عکس‏های از دست رفته‏،‏ یا به تبعید رفته. دور این تپه‏ی کژ و کوژ چرخی زدم‏.‏ بعضی‏هاشان زرد شده بودند‏.‏ بعضی‏ها‏ مچاله‏.‏ چند تایشان را دست گرفتم و  نگاهی بهشان انداختم.‏ بعضی‏ها مصور بودند‏،‏ بعضی‏ها سطر‏،‏ سطر‏،‏ سطر، فشرده با حروف ریز و کلماتی که عمرا نمی‏توانستم ازشان سر دربیاورم‏.‏  بعد فهمیدم دیگر نمی‏خواهم تا آخر دنیا بروم. پس نشستم و شروع کردم به تورق آن همه کتاب و مجله‏.‏ اصلا به این فکر نکردم چرا این مجله‏ها و کتاب‏ها را آوردهاند اینجا ریخته‏اند‏؟‏ معلوم بود می‏خواستند از شرشان خلاص شوند. از همان کتابها و مجلاتی بودند که بعدها فهمیدم بهشان گفته می‏شود "ضاله "و "ماترک رژیم طاغوت" و این چیزها‏.‏ بوی نا و باران دیشب از برگ‏هایشان بلند بود‏.‏ عکس اعلیحضرت در بعضی‏ها‏شان به چشم می‏خورد‏.‏ یکی دست برده بود در یکی از عکس‏های بزرگ ارتشداران و  سبیل تابداری چسبانده بود پشت لب شاهنشاه‏ که کنار بانو فرح دیبا راست و سیخ ایستاده بود‏‏ با ابروهایی پرپشت و اخمی ‏هم آورده بود  در پیشانی حضرت ایشان‏.‏ حس عجیبی داشت آن عکس‏.‏ من مخالف شاهنشاه بودم. یعنی همه مخالف بودند. مد بود‏.‏ اما دلم نیامد عکس را پاره کنم. نمی‏دانم چرا‏؟‏ و رفتم سر وقت مجلات و کتاب‏های دیگر‏.‏ یادم هست بعضی کلمات برایم سخت بودند هزار تا پیچ و تاب توی اندامشان بود.

برای همین بیشتر توی مجلات مصور و داستان‏ها‏ی مصور ول می‏گشتم‏.‏ دنیای تازه‏ای بود‏.‏ پسره‏ای با یک سیاسنبو توی یک بلم روی آبها مسافر بودند بین آن همه کشتی‏ها‏ی غول پیکر‏.‏ ابرهایی بالای سر آنها بود که حرف‏هایشان را توی آن می‏زدند‏. حتا اگر آن ابرها نبودند آدم خودش می‏توانست حدس بزند که دارند به هم چی می‏گویند‏.‏ این قدر دوست داشتم جای آن پسره باشم که حد و حسابی ندارد. چند صفحه که می‏دیدم و ابرها را می‏خواندم در بستر رودخانه‏ی خشک به پشت می‏افتادم و خودم را آن پسره فرض می‏کردم با آن دوست سیاسنبویش‏.‏ پلک‏هام روی هم نمی‏آمد و ابرهایی که آرام از این گوشه‏ی آسمان می‏رفتند آن گوشه‏ی آسمان و انگار می‏خواستند ببارند و هیچ کس نمی‏توانست تویشان حرفی بزند‏.‏

 

بعید می‏دانستم خوابم ببرد‏.‏ به سرم زد از جام بلند شوم  و بروم سروقت مجله‏ها‏ و کتاب‏ها‏.‏ می‏ترسیدم  صبح بروم و کتاب‏ها و مجلات نباشند‏.‏ خودم را دلداری می‏دادم  اگر آنها را ریخته‏اند آنجا، یعنی آخر دنیای آن‏هاست‏.‏ اصلا کدام خرمغزی می‏آید اول آنها را بریزد آنجا و بعد دوباره بارشان بزند ببردشان جایی دورتر‏؟‏ شاید داده‏اند یک آدم گشاد. او هم سختش بوده که چند قدم دورتر ببرد کتاب‏ها را گم و گور کند‏،‏ آنجا ریخته. از کجا معلوم عذاب وجدان نگرفته باشد و همین شبانه نیامده باشد آنها را ببرد  جای دیگر گم و کور کند‏؟‏ شاید موقتی انداخته‏اند آنجا تا‏.‏.....‏.‏‏.‏... بعد خوابم برده بود و صبح شده بود‏.‏ صبح صبحانه خورده نخورده زدم بیرون‏.‏ وقتی رسیدم آنجا لکنتهای داشت دور می‏شد‏.‏ تپه‏ی ویران من ویران‏تر شده بود و البته  انبوه تر‏.‏ خیالم راحت شد که هیچ خطری کتاب‏ها را تهدید نمی‏کند هیچ‏،‏ تازه  هر روز ممکن است بهشان اضافه شود‏.‏ اول تازه‏ها ‏را ورق زدم.  چند تا کتاب بود که تعدادی از صفحه‏ها‏ش کنده شده بود. یک تعداد جر خورده بودند تا نصفه‏.‏ معلوم بود طرف زورش نرسیده پاره پوره‏اش کند و داده آن لکنته ببرد گم و گورشان کند. شاید زیر لب چند فحش ناموسی به کتابها پرانده باشد‏.‏ پدرسگ‏.‏ این هم آمده انداخته اینجا‏.‏ زن‏های نیمه عریان‏،‏ چشم‏های شهلا‏،‏ اندام‏های موزون‏،‏ مهمانی‏ها‏ پر زرق و برق. واقعا نمی‏توانستم مقاومت کنم در برابر این همه رویایی که یکباره به من هجوم آورده بودند‏.‏ چقدر دلم برای آن سال‏هایی که من نبودم تنگ شد‏.‏

 

من نمی‏دانم آدم بابایش عرق خور باشد چه جوری می‏شود‏.‏ پدر من که سر از مهر و سجاده بر نمی‏دارد‏.‏ نه این که شب و روزش نماز خواندن باشد، نه ولی خب خیلی آدم با خدایی‏ست. همه این را می‏گویند. برای همین نمی‏دانم آدم بابای عرق‏خوری داشته باشد یعنی چی‏؟‏ و ممکن است چه بلایی سرش بیاید‏.‏ می‏دانم گناه دارد این فکرها ولی دوست داشتم بابای من هم عرق‏خور بود. مرا کتک می‏زد‏.‏ من یک دوست سیاسنبو داشتم و می‏زدیم به دریا‏. با بلمی‏ که خیلی بامزه است‏. ‏با آن همه اتفاق‏ها‏ی دوست داشتنی  و هیجان انگیز‏.‏ ولی نه بابای من عرق‏خور بود‏.‏ نه دریایی  دور و بر ما بود‏.‏ نه من یک دوست سیاسنبو داشتم و نه اسمم "‏ها‏ک" بود. خدا مرا ببخشد.

 

مجبور شدم برای خواندن این داستان مصور، آن تپه‏ی ویران را بگردم و با سر بروم توی شکم تپه و باقی داستان را پیدا کنم‏.‏ تا غروب وقتم را گرفت تا  وقتی که همه‏شان را از باقی کتاب‏ها و مجله‏ها‏ سوا کردم‏.‏ خیلی دوست داشتم حالا بنشینم و همه‏شان را بخوانم ولی هوا تاریک شده بود و چشم چشم را نمی‏دید. می‏دانستم بر‏گردم خانه  واویلایی می‏شود و حتما حالم را خواهند گرفت.

 

دیگر نمی‏رفتم توی حیاط مدرسه تا موسا از حسادت دق کند‏.‏ سرم به خواندن مجله‏ها‏ و کتاب‏هام گرم بود و بی‏خیال همه چیز شده بودم‏.‏ دیگر موسا را داخل آدم حساب نمی‏کردم‏.‏ با آن پسره و دوست‏سیاسنبوش رفیق فابریک شده بودم و روی می‏سی‏سی‏پی عشق دنیا را می‏کردیم‏.‏ نمی‏دانم روی می‏سی‏سی‏پی حرکت کرده‏اید یا نه؟ اگر نبوده‏اید که‏.‏.. بگذریم.

 

گفتم: شاه رفته!

هاک: شاه‏؟‏

تنها چیزی بود که به ذهنم رسید بگویم‏.‏ می‏توانست شروع خوبی باشد‏.‏ می‏خواستم سر صحبت را باهاشان باز کنم و فکر می‏کردم این حرف راغبشان کند با من حرف بزنند. بعد دوست شویم و بعد‏‏... البته می‏توانستم بگویم: چه بلم خوشگلی داری! یا موسا رفیق فابریکم است. ولی خب کی به موسا اهمیت می‏داد‏.‏ انتظار داشتم وقتی می‏گویم شاه رفت، دهانشان از تعجب باز بماند و بگویند: جدا‏؟‏ واقعا شما شاه داشتین‏؟‏

_ جدن‏؟‏ واقعا شاه داشتین‏؟‏

و من خودم را روی بلم با آنها دیدم.

 

فهمیدم یک گاو پرزوری هست به اسم "بوفالو" کت و کلفت و خطرناک‏.‏ نباید به سرت بزند که بخواهی جلوش دربیایی، چون می‏زند لت و پارت می‏کند. مثل گاو‏ها‏ی ما نیست که همیشه‏ی خدا انگار خوابند‏.‏ از چند نفر پرسیدم ببینم می‏دانند بوفالو چی هست؟ هیچ کدامشان نمی‏دانستند‏.‏ فقط من می‏دانستم و ‏ها‏ک و دوست سیاسنبوش‏.‏ بهت قول می‏دم که حتا معلممون هم نمی‏دونه‏.‏ و خیلی خوشحال می‏شدم.

 

پدر ‏ها‏ک دست‏بردار نیست‏.‏ تازه فهمیدم آدم بابای سیامست داشته باشد یعنی چی‏؟‏ البته هنوز دقیق نمی‏دانستم ولی خب  این سایه‏ای که همیشه دنبال ما بود پدر ‏ها‏ک بود و عرق‏خور قهاری هم بود‏.‏ واقعا نمی‏دانستیم چی می‏خواهد‏؟‏ دم به دقیقه دنبال ما بود. تو خواب، تو بیداری، تو هول و ولا. تو لحظات خوشی که داشتیم‏.‏ حیف نیست آدم روی می‏سی‏سی‏پی باشد بعد یک عرق‏خور دنبالش باشد و سفرش را زهرش کند‏.‏ وقتی رسیدیم به اسکله‏ی مدیسن باخبر شدیم پدر ‏ها‏ک همان روز اولی که ‏ها‏ک فرار کرده از دستش‏ مرده و این سایه‏ی ترسنا‏ک او بوده که این همه وقت ما را تعقیب می‏کرده. ولی این باعث نشد که ما برگردیم. ما راهمان را ادامه دادیم.

 

موسا گفت: من هم تصمیم گرفتم مدسه نرم مث تو‏.‏

گفتم: بابات با اردنگی برت می‏گردونه پشت نیمکت کلاس.

_ تصمیم خودمو گرفتم.

گفتم: ولی من می‏خوام برگردم...

_ جدن‏؟‏

_ از فردا.

_ این همه مدت چی کار می‏گردی؟ کجا می‏رفتی‏؟‏

گفتم: رو می‏سی‏سی‏پی بودم.

موسا لبخند زردی زد و گفت: می‏چی چی‏؟‏

_ هنوز برا تو زوده از این چیزا سر در بیاری‏،‏ به ‏ها‏ک گفتم دوستمی.‏

_‏ها‏ک‏؟‏

_ آره ... یه دوستی داریم اسمش تامه. سیاه‏پوسته‏.‏

موسا داشت دیوانه می‏شد.

_ با ابرای بالا سرمون حرف می‏زنیم. تو اون ابرا با هم حرف می‏زنیم.  اینقدر باحاله‏.‏

 بعد گفتم: من باید برم خداحافظ.

 

توی جنگل بودیم‏،‏ داستان این جنگل تمام شده بود و ما باید می‏رفتیم جای دیگر. از جنگل بیرون آمدیم‏.‏ همین که سوار بلم شدیم و "تام " بلم را حرکت داد، داستان تمام شد‏.‏ یعنی تمام نشد. قسمت بعدیش را پیدا نکردم. هزار بار تپه‏ام را زیر و رو کردم اما حتا سر سوزنی هم از باقی ماجرا دستم نیامد. دمغ برگشتم خانه.

 

می‏رفتم می‏نشستم به هوای اینکه لکنته بیاید و کتاب‏های دیگری بیاورد ولی خبری ازش نمی‏شد‏.‏ حالم گرفته شده بود. روزها بود از لکنته لعنتی خبری نبود.  فکر کنم ته همه‏‏ی مجله‏ها‏ را در آورده باشند و هر چه هست همین‏ها باشد که توی این کانال ریخته‏اند‏.‏ شاید هم برده‏اند جای دیگری ریخته‏اند‏.‏ به پشته‏ی کتاب‏ها نگاه می‏کردم و رغبتی نداشتم بروم کتاب دیگری بردارم و بخوانم. توی حال و هوای می‏سی‏سی‏پی و ‏ها‏ک و تام بودم، با آن ابرهای‏.‏... خدایا  غروب خسته بر می‏گشتم خانه. ‏ها‏ک و تام باید خیلی دور شده باشند.

 

 

تعدادی از کتاب‏ها نبود‏. ‏بعضی‏ها جویده شده بودند‏. ‏بعضی‏ها‏شان هم پخش و پلا این ور و آن ور پراکنده شده بودند‏.‏ نباید کتاب‏ها را به امان خدا ول می‏کردم‏.‏ خانه هم نمی‏توانستم ببرمشان‏. ‏کافی بود چشم بابا بهشان بیفتد یا داداشم‏. ‏حسابشان رسیده بود‏.‏ می‏گفتند طاغوتی‏ست و از این حرف‏ها‏. با این کتاب‏هایی که ضد خدا هستند‏ برام کلی دردسر درست می‏شد.  باید جایی مخفیشان می‏کردم. برای همین  کناره کانال چاله‏ای کندم و کتاب‏ها را گذاشتم توی آن چاله و با خاک رویشان را پوشاندم. با دست‏هام چاله را کندم. خاک تقریبا نرم بود اما  آخرش نوک انگشت‏هام زخم شده بود و دمار از روزگارم درآورده بود. برگشتم خانه.

 

می‏رفتم از خاک درشان می‏آوردم و نگاهی بهشان می‏انداختم. چیز تازه‏ای نداشتند‏.‏ ‏ها‏ک و تام را نگاه می‏کردم و سعی می‏کردم بفهمم آخرش چه می‏شود. سعی می‏کردم بفهمم بعد باید کجا برویم. ولی من خیلی با می‏سی سی‏پی آشنا نبودم. تلاشم را می‏کردم  ماجرایی بیافرینم و گاهی موفق می‏شدم‏.‏ کار هر روزم شده بود همین‏. ‏هر روز کتاب‏ها را از زیر یک خروار خاک می‏کشیدم بیرون و می‏رفتم تو بحر فکر و خیال و خدا می‏داند سر از کجاها که در نمی‏آوردم. گاهی‏ ها‏ک و تام هم چارچشمی‏می‏ماندند که خدایا اینجا کجاست‏.‏ این که می‏سی‏سیپی نیست‏؟‏ ولی من جوری نگاهشان می‏کردم که انگار دارم بهشان می‏گویم: آه ‏ها‏ک تو رو خدا دست بردار. این یه گوشه‏ی ناشناخته از می‏سی‏سی‏پیه‏، پسر تو که سر نترسی داشتی. و آنها هم مجبور می‏شدند سرشان را تکان بدهند و بگویند: اوه خدای من اصلا تا به حال چشممون به اینجا نیفتاده... تو دیگه کی هستی پسر‏؟‏ دنیایی داشتم ولی خب‏.‏.. سعی می‏‏کردم کتاب‏های دیگر را هم بخوانم.

 

 

 

گفت: یادته‏؟‏

مرد کمی‏ خودش را روی کاناپه جابجا کرد و گفت: اوهوم‏.‏ صدایش از سوراخ‏ها‏ی بینی‏اش بیرون آمد‏.‏ زن دلخور شد‏.‏ وقتی مرد اینجوری حرف می‏زد یعنی: ول کن بابا  وقت گیر آوردی‏.‏ یا یک همچو چیزی‏.‏ بعد زن به آن پسرک لاغر فکر کرد:  آن روز کنار دریا...  سفید پوشیده بود و چشم از او بر نمی‏داشت. حس خاصی در نگاه پسرک بود.‏ شاید هم زن به او نگاه می‏کرد و حس خاصی در نگاه زن بود‏.‏ این صحنه سالیان سال بود که در ذهنش تکرار می‏شد  و بر اثر گذر سالیان چیزهایی به آن اضافه شده بود‏‏ و چیزهایی از آن کم. گاهی پسرک قد بلندتر از آن چیزی بود که کنار ساحل دیده بود. گاهی چشم‏هاش شبیه چشم‏های خسرو می‏شد‏.‏ گاهی فقط طرحی گیج‏خورده در نظرش جلوه می‏کرد‏.‏ زن این اواخر واقعا برای پسرک رویاهاش نگران شده بود و می‏ترسید که از دست برود.  مثل شعله‏ی کم‏سویی بود که زن با تمام حس مادرانه‏اش از آن مراقبت می‏کرد.

 

داستان راجع به زنی بود که دنبال عشقی افسانه وار می‏گردد‏.‏ داستان مالی نبود  اما خیلی وقتم را گرفت. جوری که وقتی سر برداشتم از داستان، غروب شده بود و من باید بر می‏گشتم خانه‏.‏

 

 

وقتی رفتم سر کتاب‏ها، چیزی که دیدم خیلی ناراحتم کرد. روی کتاب‏ها را نمی‏دانم من یادم رفته بود بپوشانم یا این که کسی آمده بود سراغشان.

 

داستان نوشته‏ی م‏.‏ الف‏.‏ تابش بود. چند سطرش را با هزار ضرب و زور خواندم.  جملات خیلی سنگین و سخت بودند‏.‏ لابد مال آدمی‏ بود که خیلی سرش می‏شد.  حالم از این آدم‏ها به هم می‏خورد.

 

قسمتی از این داستان‏،‏ چند سطر از آن داستان‏،‏ کمی ‏از حرفهای علیا‏حضرت در باب  زنان‏،‏ یک جمله از دهان شاهنشاه‏.‏ می‏خواستم نگاهی به همه‏شان بیندازم. گاهی روی عکسی از حرکت باز می‏ایستادم‏.‏ هنوز برای بعضی چیزها  بچه بودم. چند سالی باید می‏گذشت‏.‏ فکر من به بعضی چیزها قد نمی‏داد‏.‏

تصمیم گرفتم فقط آنهایی را بخوانم که لذتبخشند‏.‏ قرار نیست حتما واو به واو همه‏شان را بخوانم. تا  قیام قیامت که وقت نداشتم.



وقتی آن ماشین لکنته دوباره پیدایش شد مطمئن شدم امسال صددرصد مردود می‏شوم. دویدم طرف ماشین. راننده ته ریش نامرتبی داشت. ریشش خدایی نبود. مرا یاد داییم می‏انداخت و نرجس اینقدر درگیر بود که نرسد ریشش را بزند یا مرتبش کند. خوب که نگاهش می‏کردی مطمئن می‏شدی که یک نفر مثل این آدم توی کل ایران نیست. البته من آن زمان هنوز از تونل رد نشده بودم و خیلی سال می‏باید می‏گذشت تا از تونل می‏گذشتم و یکی دو تا شهر را می‏دیدم که بفهمم همچین آدمی توی کل ایران هست یا نه؟ آن سال‏های بعد هم یادم نمی‏آید آیا توی صورت آدم‏ها دنبال چهره‏ی این آدم گشتم یا نه؟! به نظر می‏رسید خیلی از کارش راضی نیست چون با بی‏میلی بسته‏های کتاب و مجله‏ها را ریخت توی کانال، قدری نگاهشان کرد و دوباره نشست توی ماشین و رفت. حتا پشت سرش را هم نگاه نکرد. او که رفت من بدو رفتم سراغ کتاب‏ها و دنبال باقی داستان من و هاک و تام گشتم ولی دریغ از حتا یک خط. بار دیگر تک تک کتاب‏ها و مجله‏ها را نگاه کردم ولی نبود. با خودم فکر کردم کاش از مرد می‏پرسیدم ولی او دیگر خیلی دور شده بود.

 

                 

"ما تا آخر ایستاده‏ایم"

امام خمینی      

گفتم: این یعنی چی؟

داداشم اسپری در دست برگشت سمت من و گفت: بازم که ولی تو کوچه و خیابون.

گفتم: نه، ولش کن.

یک چشمم را خل کردم و دوباره ما تا آخر ایستاده‏ایم را نگاه کردم

_ فردا باید بری مدرسه.

_ چرا شب‏ها نمیای خونه.

_ مسجدم، پایگاه مقاومت، وقتی من میام تو خوابی.

"مسجد سنگر است سنگرها را پر کنید."

 امام خمینی

_ فردا پس فردا امتحانا شروع میشن دیگه شورشو در آوردی.

گفتم: من مردود میشم .

داداشم دوباره برگشت سمت من توی "آسیبی به..." بود دیگر ادامه نداد و تشر زد و گفت: غلط کردی، مدتیه نیستم هر غلطی که دلت می‏خواد می‏کنی دیگه، فردا خودم می‏برمت مدرسه، بابا که اصلا به فکر نیست. بعد نوشته را ادامه داد "این مملکت نرسد" من در حالی که هنوز چشمم را خل کرده بودم، پرسیدم: خودت چرا نمیری؟

_ من فرق می‏کنم

 

گاهی من و موسا راه می‏افتادیم توی خیابان‏ها و دیوارنوشته‏ها را می‏خواندیم. بعضی‏هاشان را خیلی ساده می‏شد خواند. بعضی‏هاشان خیلی سخت بودند نه اینکه سخت باشند آدم حس می‏کرد چیزی کم دارند و من و موسا هر چه زور می‏زدیم نمی‏توانستیم آن چیز را پیدا کنیم تا اینکه عمویی عمه‏ای خاله‏ایی بابایی به دادمان می‏رسید. بابا می‏گفت: اگر همین قدر به درس دل بدین دکتر مهندس می‏شین. می‏دانم الان آقای معلم موسا را وادار کرده تا آخر کلاس فقط به تخته سیاه زل بزند و اگر چشم از تخته سیاه بردارد پدرش را در می‏آورد و موسای بیچاره نمی‏داند باز چه غلطی کرده و خودش نمی‏داند. حیف الان در دوره‏ی تنهاییم هستم و گرنه نجاتش می‏دادم.

از داداشم پرسیدم: قوا یعنی چی؟

_ یعنی قدرت و مشت‏هایش را گره کرد.

"اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما با تمام قوا ایستاده‏ایم"

 امام خمینی

گفتم: بر می‏گردم خونه.

توی "ساندویچی دوستان" تقی پسر بزرگه‏ی عبدالله را دیدم. کتاب جلد قرمز تقریبا رنگ و روفته‏ای توی دستش بود. بی‏درنگ کتاب را شناختم روی جلدش با خط خیلی بدی نوشته بود "بینوایان". حاضر بودم قسم بخورم اگر صفحه‏ی آخرش را باز کنی با خودکار نوشته‏اند "برای تو که عزیزتریتی و..." این کلمه‏ی آخریش ناخواناست خیس خورده بود و جوهر پخش شده. ترسی آمد و ریخت توی تنم. فهمیدم بدبخت شده‏ام و با تمام قوا دویدم طرف کانال. یکباره حس کردم دنیا کج شد و من توی هوا معلق ماندم. به سرعت به طرف کانال می‏رفتم. پایم روی زمین نبود فهمیدم باز یکی از همان خواب‏های عجیب غریب آمده سراغم. برای همین خودم را سپردم به خواب و "یا امام زمان، یا فاطمه زهرا" یا امام زمان یا فاطمه زهرا مرا همین طور روی هوا می‏برد و صدای مهیبی می‏آمد که انگار چیزی دارد منفجر می‏شود و صدای ضد هوایی "یا امام زمان یا فاطمه زهرا" مرا گذاشت روی زمین و جان پناهم شد. فهمیدم یا فاطمه زهرا مادرم است و این صدا‏ها یعنی بمباران و شلیک بی امان ضد هوایی و غباری که بلند می‏شود. الان قشنگ صدای تپش قلب مادرم را می‏شنوم.

 

 

تا صبح شود و من بروم کانال و ببینم آیا تقی گنج مرا پیدا کرده و کتابی ازش کش رفته صد بار مردم و زنده شدم. به خودم دلداری می‏دادم که هزارتا کتاب مثل آن کتاب هست ولی این کتاب‏‏ها مال دوره‏ی شاه بودند و تقی اصلا مال این حرف‏ها نیست که از این کتاب‏ها داشته باشد ولی شاید از دوستی گرفته باشد. به سرم می‏زد بلند شوم بروم کانال. خدا خدا می‏کردم خوابم ببرد و وقتی چشمم را باز می‏کنم صبح شده باشد ولی هرکاری می‏کردم خوابم نمی‏برد. خودم را می‏زدم به کوچه‏ی علی چپ و افاقه نمی‏کرد. زورم به خودم نمی‏رسید. تصمیم گرفتم بروم توی یکی از همان رویا‏ها برم روی بلم با هاک و تام. بلم روی آب‏های می‏سی‏سی‏پی حرکت کرد. خوابم برد.

 

 

توی راه با خودم می‏گفتم: حاضرم قسم بخورم رفته سر وقت کتاب‏ها و الان که می‏روم می‏بینم که کتاب‏ها نیستند و بیچاره می‏شوم. واقعا داشت گریه‏ام می‏گرفت. وقتی خاک‏ها را کنار زدم، دیدم همه چیز سر جایش است. به خاطر قسم اشتباهی که خورده بودم گفتم: استغفر الله ربی و اتوب الیه.

 

 

داداش گفت: هیچ غلطی نمی‏تونن بکنن.

داییم گفت: بیا!

مادر گفت: مگه امروز رو ندیدی؟

بابام گفت: لا اله الا الله.

داییم گفت: باید بزنیم به کوه و کمر.

داداش گفت: به همین زودی جا بزنیم.

داییم گفت: تو حرف نزن.

بابا گفت: هنوز که چیزی نشده.

مادر: دیگه می‏خوای چی بشه همه دارن جمع می‏کنن.

_ فعلا که فقط دیوار... چی بود؟

داداش گفت: صوتی.

_ آره.

داییم گفت: همین که گفتم.

با خودم گفتم: بدبخت شدم.

داداش گفت: به قول امام...

داییم گفت: یه بار دیگه پابرهنه بدوی تو حرف ما می‏زنیم تو دهنت‏‏ها.

داییم از داداش بدش نمی‏آمد حتا حاضرم قسم بخورم دوستش داشت ولی وقتی داداش را می‏دید توی کوچه خیابان و اسپری كه لعنتی از دستش نمی‏افتد، حسابی کفری می‏شد و یاد نرجس می‏افتاد. دختر دایی که این همه به قول مادرم ماه بود ولی جانش را گذاشت روی همین چیز‏ها. آن روز‏ها "همین چیز‏ها " کاملا بر من معلوم نبود. وقتی آن راننده‏ی لکنته را دیدم فهمیدم این هم دختری دارد که الان توی زندان است و این کتاب و مجلات اوست که آمده سر به نیستشان کند. دایی هم وقتی نرجس را گرفتند هر چی کتاب و "آت و آشغال" داشت جمع کرد و داد به آب. وقتی مامور‏ها آمدند و ریختند توی خانه‏ی دایی سر سوزنی مدرکی گیر نیاوردند ولی انگار نرجس همه چیز را گفته بود. دایی یک پایش زندان بود یک پایش اداره‏ی امنیت، آخرش هم هیچی. این رنگ سیاه به قول مادر شد برگ تن دایی. بعد‏ها فهمیدم نرجس خیلی ماه‏تر از این چیزی بوده که مادر می‏گفته. سال‏ها بعد وقتی نشسته بودم کنار خشایار و داشتیم از ‏هاران و ماران می‏گفتیم یک مرد زهوار درفته‏ی خم خم راه رو را نشانم داد و گفت: "این از اون تیر خلاص‏زن‏‏ها بوده" من دیگر حواسم رفت پیش آن پیرمرد خمیده و خشایار که انگار داشت مرثیه می‏خواند می‏گفت: اگه اون دخترا بودن الان ما آدمای دیگه ای بودیم. می‏دانستم با خواندن این کتاب‏ها دارم با جانم بازی می‏کنم ولی ‏هاک و تام از من می‏خواستند کله‏ی نترسی داشته باشم. البته آن روز‏ها خیلی نمی‏داستم با جان بازی‏کردن یعنی چه و زندان کلا چی هست؟ نه، دایی از داداش بدش نمی‏آمد. قرار شد بزنیم به کوه.

 

 

تقی گفت: همه‏ش آخ‏های دروغکی. وررفتن‏های مزخرف. حالم از خودم به هم می‏خوره. اینو نگاه... و با کله به داداشم اشاره کرد. محمد فقط سرش را جنباند. تقی و محمد کنار دیوار خانه‏ی حسن ایستاده بودند. می‏دانستم به هوای شیرین اینجا منتظرند. داداشم با ریش حرامه‏اش دم در مسجد کلاشینکف به دوش، دو کف دست پیاده رو را هی می‏آمد و می‏رفت انگار که از چی محافظت می‏کند.

تقی گفت: ببین به چه پیسی‏ای افتادیم و دوباره با کله به داداش اشاره کرد و محمد باز فقط سر جنباند.

محمد گفت: خیلی میشن؟

من چند قدم دورتر از آن‏ها ایستاده بودم. خودم را به موش مردگی زده بودم و داشتم مثلا "جنگ جنگ تا رفع فتنه... را می‏خواندم.

تقی گفت: عصری میریم می‏بینیشون.

_ کسی نبینه آبرومون بره؟

_ اونجا کس کجا بود؟

_ شانس بد ما.

_ نترس.

نمی دونم بیام نیام...؟!

تقی گفت: برو گمشو بابا!

و از محمد جدا شد به داداش که رسید گفت: سلام علیکم.

داداش با غیظ نگاهش کرد.

محمد گفت: عصر.

 

 

رفته بودیم خانه‏ی خاله. موسا هم بود. عایشه هم بود. حوصله‏ی این موسا را ندارم. تا چشمش می‏افتد به دو نفر بزرگتر شروع می‏کند به قراتی و گپ‏گپانه حرف‏زدن. رو کرد به مامان و گفت: خاله! حسین چرا نمیاد مدرسه؟

خاله گفت: هنوز هم نمی‏ری مدرسه خاله؟

گفتم: من امسال مردود میشم.

_ هنوز که امتحان ندادین خاله.

گفتم: من مردود میشم درس تو کله‏م نمی‏ره.

بابا گفت: هوایی شده! یکی دو روز دیگه خودم برش می‏گردونم.

خاله گفت: خاله جون از همین فردا با موسا برین سر کلاستون. تو هم مث موسا بشین سر درس و مشقت.

گفتم: من مث موسا نیستم.

_ نمی‏خوای دکتر شی؟

_ نه!

 

 

موسا رو به آسمان کرد و گفت: می‏بینیش؟

گفتم: نه.

موسا با کمال تعجب نگاه از ماه گرفت و دوخت به من. از تعجب داشت شاخ در می‏آورد.

گفتم: باز چاخان نکن!

گفت: به قرآن دارم می‏بینم.

من هر چه سعی می‏کردم جور در نمی‏آمد. سعی می‏کردم دروغکی هم که شده ببینم ولی لعنتی نمی‏شد.

موسا گفت: ببین اون ریششه. اونم چشما. یا امام خمینی! چه خوشگله!

گفتم: تو واقعا امام خمینی رو توی ماه می‏بینی؟

_ آره به قرآن.

میدانستم موسا واقعا امام را توی ماه می‏بیند. فقط من نمی‏بینم. شاید من آدم گناهکاریام. شاید مال این مجله و ‏هاک و تام باشد اما من قبلا هم...

_ آه آره من هم می‏بینم... یا خدا!

مثل سگ دروغ می‏گفتم ولی چارهای نداشتم.

 

 

به بابا گفتم: بابا امام رو توی ماه می‏بینی؟

گفت: پسرم این چیزا...

فهمیدم بابا هم مثل من گناهکار قهاری‏ست. فقط هنوز دستش رو نشده است.

 

 

قشنگ خاک را کنار زده بود و یکی از مجله‏ها را در آورده بود و نگاهش نمی‏کرد که... غرق شده بود توی عکس. با هزار اناانزلنا هم بیرون آمدنی نبود. انگشتش را با نوک زبان خیس می‏کرد و آرام آرام ورق می‏زد. رسید به جایی که انگار می‏خواست. نوک انگشت‏هایش را خیس کرد و برد توی شلوارش و گفت: خدا آه... سعی می‏کرد آبرویش نرود و صدایش را آورده بود پایین. خیلی پایین. نمی‏دانستم اگر من جای تقی بودم باز صدایم را خفه می‏کردم لای دندان‏هام؟ یا همان دقیقه‏ی اول آبرویم می‏رفت؟ هنوز برای این کار‏ها کوچک بودم. ابر‏ها و باد غوغایی کرده بودند. ابر‏ها هی سیاهتر و سیاه‏تر و رگ رگ تر می‏شدند. دستش توی شلوار تند شد. تند تند تند. بدنش به تکان تکان افتاد. مجله از دستش افتاده بود. چشم‏هایش را بسته بود و تقلا می‏کرد. واقعا داشت تقلا می‏کرد‏‏. بعد کش آمد و گفت: ششششییرر و "این" اش بر دلش ماند. بعد پخش شد روی زمین. چند دقیقه‏ای بی‏حرکت ماند. یک لحظه فکر کردم مرده و خواستم بنا کنم به داد و بیداد. دیدم اشک از زیر پلک‏های بسته‏اش آرام غلتید روی گونه. فهمیدم شیرین می‏خواسته سد دندان‏هاش را بشکند ولی انگار زورش نرسیده. آرام گفت شیرین. آسمان گفت: اه هووو مممم.

 

 

به کتاب‏ها حتا نزدیک نمی‏شدم. فکر می‏کردم اگر بروم سر وقت کتاب‏ها و سرم به خواندنش گرم شود زمان از دستم می‏رود. بعد هر آن ممکن است تقی روی سرم آوار شود. تقی خرزور را کی می‏تواند رام کند؟ فقط می‏رفتم روی بلندی‏ای و منتظر آن ماشین لکنته می‏شدم که ترتر کنان از راه برسد. بعد او روی سر تقی آوار شود. راننده ببیند که تقی با کتاب‏های دخترش چه می‏کند. مثل دایی خون جلوی چشم‏هایش را می‏گیرد و حساب تقی و هفت جدش را می‏رسد _ البته اگر او واقعا دختری داشته باشد مثل نرجس که گرفته باشندش و... اگر که نه هیچ ممکن‏ است تقی را در آن حالت ببیند. سری به تاسف تکان بدهد و برود. شاید هم خیلی همت به خرج بدهد و بگوید: این هم از جوونای امروز. ما چی بودیم اینا چی شدن! ولی هنوز امیدی داشتم کاش این تقی بمیرد یا آبرویش... آبرویش بله...

 

 

آدم گاهی وقت‏ها کاری می‏کند که مثل خر توی گل گیر می‏کند. حالا من این تقی را چه جور دست به سر کنم؟ حالا از چه ترفندی استفاده کنم. به همین سادگی که نیست. باید بنشینم و کلی نقشه بکشم. راه‏های مختلف را بروم. امتحان کنم. باید کمی هم بالاخره قابل قبول باشد. آدمی در این سال و سال را که نمی‏شود دست به سر کرد. آن هم کی؟ تقی.

 

 

تقی از خدا بترس.. این چه کاری است که تو می‏کنی؟ تو را می‏بینم و می‏خواهم بیایم و تو را بکشم. دیگر این کارت را تمام کن.

چهار سنگ ریز را هم روی چارگوشه‏اش گذاشتم و زدم به چاک و قایم شدم. امیدوار بودم افاقه کند. دیگر باید کم‏کم از راه می‏رسید ولی خبری نشد. داشتم حسابی کفری می‏شدم. هرچی فحش بلد بودم نثار جد و آبادش کردم ولی سر و کله‏ی تقی پیدا نشد. دلم برای کتاب‏ها و مجله‏هام تنگ شده بود. رفتم سر وقتشان. هر چه بادا باد! هر وقت آمد، خودم را می‏زنم به موش‏مردگی. گریه می‏کنم بعد الفرار. رفتم و با ولع خاک‏ها را کنار زدم. چشمم به کتاب‏هام که افتاد گریه‏م گرفت. تقی مثل ماری چنبره زده بود روی گنجم و بیچاره شده بودم. همه‏ی کتاب‏ها را کشیدم بیرون و تر کیششان کردم جای دیگر. فقط باید خداخدا می‏کردم تقی از راه نرسد و با اون دست‏های هیولاوارش خفه‏ام نکند.

 

 

هواپیما‏ها آمده بودند هر کاری که دلشان خواست کرده بودند. شهر با خاک یکسان شده بود. دود هوا را تاریک کرده بود. خانه ای سرپا نمانده بود و من اصلا متوجه نشده بودم آنقدر که گرم چال کردن کتاب‏ها جای دیگری در کانال بودم الان که دارم بهش فکر می‏کنم از تعجب هوش از سرم می‏رود

 

 

قشنگ یک متر رفتم روی هوا. با صورت آمدم روی خاک. نفهمیدم چی شد. کی آمد؟ کی رفت؟ وقتی چشمم را باز کردم جایی خیلی دورتر از خانه‏مان بودیم. توی کوه و کمر، آدم‏ها شکسته شده بودند. بعضی‏ها برگ سیاه پوشیده بودند. من سرم باندپیچی شده بود و درد می‏ریخت توی شانه‏هام. سرم روی دامن مادرم بود. هاک و تام خیلی دور شده بودند. حتا اگر می‏دویدم شب و روز، حتا اگر بر بال پرنده‏ها سوار می‏شدم بهشان نمی‏رسیدم. شاید جایی وقتی همدیگر را دیدیم. شاید آن وقت ما سه تا پیر شده باشیم شاید...

 

 

28/2/89

 



نظر خوانندگان: 9 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.