والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس








دو شعر از مسیحا ابوعلی

 

 

 

1

 

 

 

پاچه‌هایم سگی‌تر از آن است که بگیری مرا به دندانت

مزه‌مزه کنی شبم را با رژ لب‌های جیغ خندانت

 

بعد حاشا کنم دهانت را تف کنی تکه پاره‌هایم را

گم کنم هر چه بوده‌ام را باز وسط میله‌های زندانت

 

زیر پس لرزه‌های لب‌هایت له شود نقطه چین لبخندم

اشتباهی ادامه‌ام بدهد خط چشم همیشه حیرانت

 

یوسف ناگزیر بازی‌هات نطفه‌ی ناخلف‌تری باشم

که به جرم حرام زادگی‌ام گم شوم در حدود زهدانت

 

سایه‌ام زوزه می‌کشد پشتم شرفم گیر کرده در مشتم

هی صدا می‌زند مرا برگرد زیر لب بوسه‌های پنهانت

 

سگ خور روزهای هاریدن دارم از پرت می‌روم بالا

دامنت گریه می‌کند انگار وسط خاطرات عریانت

 

خستگی‌های یک زن مفرط حس سگ دو زدن ته رفتن

وقت از دست رفتن پاهام گم شدن در خطوط پایانت

 

درد تعریف می‌کند هر شب خواب چشمان گریه دارت را

من ولی بی‌پدر‌تر از آنم که بیایم به سمت کنعانت

 

خسته‌ام مثل التماس دعا دست‌هایم به آسمان گیر است

می‌روم دور سایه‌ام اما مانده در کوی راه بندانت

 

بوق سگ می‌رسد ته شب‌هام آخر خط لات بازی‌هام

هاری انتظار معجزه از هرزه‌گی‌های چشم شیطانت

 

من فقط فکر می‌کنم روزی که به دندان گرفتی‌ام شب بود

و ندیدی چقدر بی‌برگشت شده بود این غریبه مهمانت

 

 

 

 

 

 

 

2

به سربازی که گم کرده نامش را

بگویید

برای رویاهایم به چله ننشیند

زمین تابوتی دست جمعی ست

و روحم این روزها

ول گرد خیابان‌هایی که در امتدادشان

لب‌هایمان به هم پیوند می‌خورد

حرف‌هایم

اشتباهی سر از خاک درآوردند

آمده‌ام با زبان دیگری برایت بگویم

 

وقتی گلوله پرسه می‌زد در تنم باید

شب را برای کوچه‌ها تعریف می‌کردیم

حتی خیانت به وطن آغاز خوبی بود

قانون کشتن‌هاش را تحریف می‌کردیم

 

باید به تو در اوج وحشت‌هام می‌گفتم

راهی که می‌رفتی پر از برگردهایم بود

باید به دست سرد و سنگین تو می‌گفتم

روزی تفنگت سایه‌بان دردهایم بود

 

از شرم خونم شهر قرمز بود و می‌لرزید

در کوچه‌هایش مرگ را تزریق می‌کردیم

در دست تو هرچند گاز گریه‌آور بود

پشت سرت لبخند را تبلیغ می‌کردیم

 

لحظه به لحظه حالمان خرداد‌تر می‌شد

شلیک‌هایت چشم‌هایم را هوایی کرد

خندیدنم ممنوع بود و مشت‌های تو

از صورتم فریاد سرخم را گدایی کرد

 

بگذار لااقل

جای کابوس‌هایت

شب‌ها صدای من

مهمان تخت خوابت باشد

به خونی که در خیابان‌ها جاری ست

دل خوشم

که کوچه‌ها رگ‌های سرزمین من‌اند

 

این کوچه تنها سهم من از گم شدن‌ها بود

برگشته‌ام باید فقط سرباز من باشی

نام جدیدی هدیه آوردم فقط باید

یار دبستانی و هم آواز من باشی

 

ما خنده گردان وطن در گریه‌ها بودیم

چشم تو را دیدن همیشه انتخابم بود

حتی زمان گم شدن زیر لگد‌هایت

لبخند تو تنها شعار انقلابم بود

 

رویای ما در نعره‌ی دیوانه‌ها گم شد

جایی که دست مرگ را خواندن چه آسان بود

دنیای آزادی که حتی دست‌بند تو

تنها قراری بین ما و دست‌هامان بود

 

به چشم‌های سرخت بگو

خاطرات سبزمان را

 برای درختان تعریف کنند

روزی تمام خیابان‌ها

مقصد لب‌های ما خواهد بود

و دست‌های دیگری که دست‌بندت خواهد بود

جای خالی‌ام را پر خواهد کرد

 

می‌شد شبیه خاطرات گم شده هر بار

از پا که می‌افتادیـَم هم دست می‌ماندیم

ای کاش می‌شد وقت رفتن در همان کوچه

ما هم برای لحظه‌ای بن‌بست می‌ماندیم

 

 

 

23 خرداد 1389



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.