با یک تیر
...
به بالای در آویزان
جزیی از اتاقی که همیشه چیزی کم دارد
بعد صدایت روی حوصله آسمان هم ناخن میکشد
رو به خودت میخوانی
غمگینتر از رودخانهای که به سد رسید
...
حالا سالهاست
به زاویه دیوار پناه بردهای
در اتاقی فراموش شده
نه!
ادامه نده
هر بار که به آینده برخورد میکنی
و به عقب پرت میشوی
به ردپای خودت فکر کن که از تو چند قدم جلوتر افتاده
...
و مشتهایت را محکمتر باز کن
بهشت پشت شیشههاست
و از تو کاری بر نمیآید
23 خرداد 1389