شب و روز در گور کسالت فاسد میشوند
بو میگیرند
چون چشمهای من در کف قبرستان
راهها، میراث ابدی تنهاییاند
آن کرم، که آخرین سلول حاوی «غربت» مغزم را میخورد
آیا میفهمد
دلم برای غروب زادگاهم تنگ شده است
چشمهایم را
در شانه کوهی
رو به غروب وطنم
میکارم
کرمها همیشه بیرحمند
و راه، میراث ابدی مسافر است
چهارشنبه 2 تیر 1389