شب نمیکشد
و خورشید تنها
تایم اداری را تنظیم میکند
مردی که با لبخند از خانه میرود
بیگناهی زنش را به گردن میگیرد
و میز دست نخوردهی صبحانه
حرف تازهای نیست
صفحهی حوادث روزنامه
هر صبح
چشم پنجره را مات میکند
و روز بعد تنها نقشها
تغییر هویت میدهند
همین است دیگر
برای دل گرفتهات
چه فرقی میکند کی صدایت را نشنود؟
بیا بخندیم
به حرفهای بینمان
تا یادمان برود کجا
همدیگر را فراموش کردهایم
دست کودکان ناخواسته را بگیریم
و یادشان دهیم فردا
چگونه به زبان اشاره زندگی کنند
چهارشنبه 16 تیر 1389