ژوليا كريستوا نشانهشناس، فمينيست تئوريسين و روانكاوي با شهرت جهاني و درعين حال نويسندهاي خلاق و مورد توجه است. او در سال 1941 در بلغارستان متولد شد و در سال 1965 به پاريس آمد؛ جايي كه در زندگي روشنفكري آن غرق شد. رمان او كه مورد اقبال عمومي قرار گرفت به نام «ساموراييها» سال 1990- روشنفكري آوانگارد پاريس را كه او در آن زمان به آن تعلق داشت تجزيه و تحليل ميكند.
با اينهمه، روانكاوي براي او، به مثابه مختصاتي جهتدهنده و اساسي باقي ميماند؛ مخصوصا باتوجه به عكسالعملهاي وي نسبت به طبيعت زنانه. علاوهبر آن، او تحقيق روي طبيعت زبان و نيز بررسي مراحل ظهور كار هنري را ادامه داده است. همانطور كه «جان لچت»(3) تئوريسين متذكر ميشود رابطه ميان هنر و ساختار ذهني رابطهاي دروني و تنگاتنگ است.
كريستوا هنر را همواره مبنايي سودمند براي تجزيه و تحليل يافته است. او از سال 1960 به شدت به سمت نقد اثر كشيده شده و كتاب اخير وي بيشتر معطوف به مطالعه منتقدانه از كارها و زندگي «كاليت»(4) است. كه بايد گفت يكي از موضوعات بسيار سنگيني است كه با انرژي روي آن كار ميكند.
- شما از چه زماني نسبت به عقايد فمنيستي علاقمند شديد؟ آيا اين علاقه شما با تحقيق روي باور «كورا»(5) همراه بود يا صداي زنانه در زبانشناسي و نشانهشناسي؟ از اين نقطه نظر كه شما چگونه به چيزي كه مطالعات فمنيستي اطلاق ميشود و نيز به فهم نوشتاري آن در دورههاي تكوين اجتماعي و اهميت زيباييشناسي در آن رسيدهايد.
*خيلي مشكل است كه من برگردم و علاقه فمنيستي خود را از اول كنكاش كنم. به نظرم ميرسد كه خيلي از لحظاتي كه من شروع كردهام به اينكه درباره خودم بپرسم، درباره زنانگي خودم، اين موضوع قبل از آن در ذهن من شكل گرفته بوده است. بنابراين من ميگويم ممكن است توجه به اين موضوع از دوره بلوغ من شروع شده باشد، زماني كه نسبت به ادبيات علاقمند شدم كه لازمه آن پرسيدن سوالات بسياري راجع به تفاوتهاي جنسيتي بود. ولي حق با شما است. در كار تئوري من، اين سوال در يك سياق تدريجي رشد كرده، و ممكن است حتا در بسياري از موارد، عليرغم اينكه موضوعي بسيار مهم بوده، نگفته نيز مانده باشد.
بايد گفته شود كه اين سوال به عقيده «كورا» مربوط ميشود كه ما را به عقب برميگرداند به وضعيت كهن زبان. اين وضعيت در كودكي قابل فهم است كودكي كه در شرايط يادگيري تدريجي در ارتباط با مادر است كه اين يادگيري با زباني تحت عنوان لالايي تعريف ميشود. لالايي آواز دلنشيني است كه شناخت نشانههاي بين يك دستور نحوي را جلو مياندازد.
زماني كه من شروع به بسط دادن اين عقيده در خودم كردم، در حال نوشتن رساله دكتراي خود در موضوع آوانگارد قرن نوزدهم (مالارمه و لاتريامونت) (6) بودم در آن زمان فهميده بودم كه چه قدر از آن چيزي كه ما رياضتكشي در ادبيات ميناميم به احيا مجدد آگاهانه يا ناآگاهانه اين زبان كهن برميگردد. باتوجه به اينكه من در آن زمان تحت تاثير تجزيه و تحليل خودم بودم پس قانع شدم كه چرا آنچه كه ما بحث ميكرديم درست بود.
-آيا ترك زبان مادري يا درنهايت كنار گذاشتن اين زبان و نوشتن به يك زبان ديگر مشكل است؟
*نه، درواقع ترك زبان مادري و آمدن به پاريس تاثير شديدي بر من نداشت. چرا كه زبان فرانسوي را زمانيكه چهار يا پنج ساله بودم ياد گرفتم و دوزبانه شدم. اما اين درست است كه انتقال از يك زبان به زبان ديگر يك مادركشي واقعي است. بهخصوص وقتي كه يكي را بهكلي كنار بگذاري و خودت را فقط با دومي توضيح دهي. و يكي در تماس با اولي بهطور جدي محدود بماند. در اين مورد اين اتفاق براي من در پاريس نيافتاد اين فقط يك تغيير تدريجي بود.
_واقعيت اين است كه شما درباره اهميت چيزي كه «بيماري» فكري خوانده ميشود بسيار زياد نوشتهايد، ميتوانيد به ما بگوييد كه آيا اين نوشتهها به هر حال در رابطه با هنر هستند؟ شما هنر را نوعي سالمسازي اين وضعيت معني ميكنيد يا آن را يك عنصر مستقل ميبينيد؟ آيا هنر براي شما نوعي عشق و علاقه است (راهي كه فرويد ميتوانست داشته باشد) يا راهي براي شفاي انسان؟
*هميشه موجب تعجب صاحبنظران ميشود كه من موافقت خود را با يونانيان قديم اعلام ميكنم كه هنر را راهي براي رها شدن از احساسات قوي (مثل احساسات جنسي) و يا تطهير ميدانستند و من اضافه ميكنم كه اين شكل از جهت دادن انرژي (بلاخص انرژي جنسي) به سمت فعاليتهاي قابل قبول اجتماعي، بهخاطر وجود حريم خطكشي شده است و به عبارت دقيق كلمه، براي به عضويت اجتماع درآوردن افرادي است كه از طريق ضعفشان تشخيص داده ميشوند. اگر ما هنر معاصر را تجزيه و تحليل بكنيم به اين عقيده ميرسيم كه دو گونه از اين ضعف توسط هنرمندان معاصر مورد توجه قرار ميگيرد. ما از يك طرف انحراف جنسي را داريم كه شامل همه انواع انحرافات جنسي است. براي مطالعه اين تاثير، كافي است فقط كتابهاي معاصر را ورق بزنيم و يا خيلي ساده نگاهي به صفحات فرهنگي «ليبراسيون» بياندازيم كه نمايشهايي را براي ديدن مرور ميكند كه فرم و محتوي آنها بهطور معناداري براي اين وضعيتهاي مسلط به خدمت گرفته ميشود. اينها دليل وجود اين شرايط هستند به همان نسبتي كه نيازمنديهاي اساسي وجود دارند و عموميت پيدا كردهاند، يا حتا آنها را با ديگران به مشاركت گذاشتهاند. اين به معناي بيرون كشيدن آنها از پستوهايشان است. اين بيرون كشيدن از پستو به مثابه عملي آرامبخش است. بهلحاظ منظر تجاري مثل اين است كه يك چيز شرمآور را داخل يك چيز موجه قرار دهند. بنابراين ميبينيد ما در اينجا چيزهايي را داريم كه از عقيده شفابخشي فراتر ميرود و آن زماني است كه بحث ارضا شدن از بعضي چيزها مطرح ميشود.
_بعضيها فكر ميكنند كه اين نوع كارها بيشرميهاي جهتداده شدهاند، ديگران فكر ميكنند كه آنها خوشي را در زشتي نشان ميدهند. بله عناصري از جهتيافتگي در آنها هست، ولي اين نوع از كارها تحقيقي است روي مشكلات آتي زندگي ـ اغلب با روشي خاص ـ آيا هنر معاصر بايد با گرايش به لذت بردن از مشاهده پنهاني عمل جنسي ديگران كار كند، به لحاظ اينكه در ادبيات امروزه موضوعي است كه به رابطه تنگاتنگ ميان روح و جسم مفهوم ميبخشد.
*كاملا! اين موضوع همراه ادبيات است و زماني كه تلاشي براي معالجه انحراف وجود ندارد به شرايط رواني مربوط ميشود. در اين جا هدف بحث تعيين ضرر و زيان است. ضرر و زيان زبان، خطكشيها، زندگي مشترك و باهم زيستن را توام با خشونت و هذيان ميسازد، اما همه اينها قادر به قبولاندن تاثير فراموشنكردني نفي بعضي چيزها نيستند. بعضيها فكر ميكنند كه اين نوع كارها فضاحتهايي جهتداده شدهاند، ديگران فكر ميكنند كه آنها خوشي را در زشتي نشان ميدهند. بله عناصري از جهتيافتگي در آنها هست، ولي اين نوع از كارها تحقيقي است براي پيشبيني مشكل آتي زندگي ـ اغلب با روشي خاص ـ و در اينجا هنر ميتواند نقش مهمي را ايفا كند، هنر ميتواند به يك فرضيه خلاقانه و بنيادين راجع به چنين مشكلي كمك برساند. با وجود اين من شخصا به چنين جريان آرام يا تمايل هنر معاصر به بسنده كردن به اين موضوعات، مشكوك ميمانم. بنابراين به ضعف اين شرايط ناخوشايند باور دارم. ما در اينجا با روش تصويربرداري مستند از مسايل، در سطح شرايط باليني آنها باقي ميمانيم كه در اين سطح سرمايه و تلاش معطوف به تحقيق و بررسي فرمها يا فكرهاي جديد ميشود كه كمتر هم به چشم ميآيد. پس چيز ناخوشايندي كه وجود دارد و مرا متاثر باقي ميگذارد اين است كه وقتي كه موزهها را تماشا ميكنم يا كتابهاي هنري را ميخوانم، درواقع به روانكاوي و حتا به درون بايگانيهاي روانكاوي نگاه انداختهام. ولي ممكن است كه اين تجربه ضرورت داشته باشد.
_ولي شما هميشه چنين حسي نداشتهايد. ما زماني را به ياد ميآوريم كه شما درباره «بليني»(7) نوشتهايد.
*درست است. من هميشه چنين احساسي نداشتهام. در تاريخ هنر لحظات خاصي وجود دارد، در زماني كه بيتوجهي يك امكان غالب است، منظري از يك نارسايي و مشكلي بسط يافته خوب بررسي شده و در عمق تحليل شود.
_خوب در اين ميان شما در «قصه عشق» (8) نوشتهايد كه تخت روانكاوي تنها جايي است كه قراردادهاي اجتماعي به آساني به تحقيقات روانكاوانه اجازه كار ميدهند ولي عشق خارج از اين محدوده قرار ميگيرد. باوجود اين ما به خوبي گونهاي از اين تحقيقات را در ادبيات و هنر پيدا ميكنيم. شما اخيرا به تجزيه و تحليل و بررسي «كاليت» نويسنده پرداختهايد، كسي كه با عشق و هيجان به اندازه زيادي كار ميكند. چرا «كاليت»؟
*چرا كاليت؟! براي اينكه من در تريلوژي خود راجع به نبوغ زنانه، سعي كردهام كه كارهاي دو زن دراماتيك را مورد بررسي قرار دهم كه منظر تراژيك قرن بيستم ما را نشان دادهاند. «هانا آرنت» (9) در «توتاليتاريسم» (10) و «ملاني كلينز»(11) در موضوع اختلال رواني، مخصوصا اختلال رواني كودكان. براي من اين موضوع نيز مهم است كه به ديگر منظر تمدن ما نيز توجه شود، منظري كه ميتواند سر منشاء خوشي قرن ما باشد كه همان آزادي زنان است. اين نه تنها شخصا براي من، بلكه با توجه به واقعيت بيروني مهم به نظر ميرسد. و «كاليت» در اختصاص دادن زبان طبيعي به آنچه كه او از آن لذت ميبرد و او را به سمت هيجانات غيرقابل كنترل نسبت به زيبايي ميكشاند، موفق عمل ميكند. زيبايي كه كشف راهي است فراي رسوايي زني كه ادعاي آزادي و اقتدار ميكند. بنابر اين او براي من مهم شده است.
_شما در رمان «ساموراييها» نوعي ذوق ادبي و حس بذلهگويي را از خود نشان دادهايد كه اساسا در كار تحليلي شما ديده نميشود. چرا كار ادبي خود را و در واقع ميتوان گفت نوشتن رمان را متوقف كردهايد؟
*من اين كار را پس از «ساموراييها» متوقف نكردهام. «گرگها و پيرمرد» (12) را و سپس «متصرفات»(13) را نوشتهام و حالا در حال نوشتن تريلوژي خود هستم كه شايد «بيزانس ما» ناميده شود. من در اين تريلوژي ميخواهم نوشتن را با روش متقارن و با يك انگيزه سياسي و بنيادين ادامه دهم. اين انگيزه مربوط به امكان يا عدم امكان به هم پيوستن اروپاي شرقي با اروپاي غربي خواهد بود. از جنگهاي صليبي بحث خواهد شد و در آن شخصيتهاي مدرن، نمونهاي از اجداد خود هستند كه در جنگهاي صليبي بودهاند. پرونده فاجعهباري كه همانطور كه ميدانيد به شكست انجاميد. ولي در ماهيت امر نوعي تلاش براي پيوستن اروپا وجود داشته است كه در آن ميان تلاش ناخوشايندي نيز بوده. پس در اينجا ميخواهم اين سوال را درباره تراژدي اين اروپا بپرسم كه حالا جدا شده است. و نيز اين كتاب براي من ميتوانست فرصتي براي ديدار با اصالت ارتودوكسي خودم باشد و من تلاش كنم برخي از يادگاريهاي دوران كودكي خود را زنده كنم.
_درست است. مناطقي از اروپاي مركزي و غربي واقعا به بيزانس تعلق دارد.
*بله، ما بيزانسي هستيم و آنجا بالكان است. و من از اين واقعيت احساس غرور ميكنم. اين آن چيزي است كه براي غرب غيرقابل درك است. اين واقعيت است كه آنچه از بيزانس زنده مانده چيزي جز ابتذال فرهنگي و قدرت اقتصادي ضعيف نيست و اين چيزي نيست كه غربيها را قانع كند. اما ثروت حافظه تاريخي پربار ما انكارناپذير است كه تا آن جايي كه من ميبينم منعكس ميشود و مردمي را تحت تاثير خود قرار ميدهد كه جز يك زندگي حداقلي چيز ديگري نميخواهند، حداقلي كه به آنها به عنوان مردماني تحصيلكرده و زنان و مردان باهوش امكان ادامه زندگي ميدهد. آنها ممكن است كمتر بتوانند اساسا رنج و خستگي خود را از كسالت و فشار اجتماعي مضمحلكننده و پيشيگرفتن اقتصاد مافيايي كه موضوع روز است به نمايش بگذارند.
_شما در رمان «متصرفات» مطالب جالبي را شروع كردهايد كه در ادامه پس از آنكه بخش اول را نوشتهايد آن را متوقف ساختهايد، آن چيز جالب روانكاوي هنر است كه شامل هنرمندان و كارهاي مخصوص به خود آنها نيز ميشود. آيا اين امكان وجود داشته كه تحقيق در اين زمينه ويژه، بهطور مشخص تجزيه و تحليل تاريخ هنر، با دنبال كردن كارهاي مختلف هنري در برهههاي مختلف تاريخي ادامه يابد.
*من واقعا خودم از نوشتن درباره اين كارهاي مختلف هنري لذت بردهام. بهطور نمونه روي نمايش سربريدن، و من باور دارم كه رمان به عنوان يك ژانر، مخصوصا تريلوژي كه يك ژانر باز است و كاملا قابل تجديد و نو شدن، به اينگونه از گريزها در نوشتار اجازه ميدهد. ولي آنها همگي مرا به خاطر آن نقد كردهاند و به من گفتهاند كه اين كتاب خيلي روشنفكرانه است و خيلي متفكرانه، و خوانندهاي كه بخواهد در آن چگونگي پيشرفت جنايت و جاني را بداند، بايد در انتظار عذاب بكشد. اين يك عكسالعمل بدخواهانه بود، آنها مرا بهعنوان يك روشنفكر ميشناختند اما اين واقعيت را دوست نداشتند كه من رمان بنويسم. بر اين اساس يك تمايل اساسي در فرانسه يا شايد هر جاي ديگر وجود دارد كه اگر شما معلم هستيد يك معلم باقي بمانيد و اگر يك نويسنده هستيد يك نويسنده باقي بمانيد ولي شما بهطور همزمان نميتوانيد هر دوي آنها باشيد. بنابراين ممكن است من اين راه را ادامه دهم يعني نوشتن رمان را، نميدانم. فعلا كتابي را درمورد «كاليت» تمام كردهام و تريلوژي جديدم فقط در مرحله طرح و نتبرداري است و هنوز بخشبندي نشده و من مطمئن نيستم مواردي كه از منظر زيباييشناسي بهعنوان ضعف شناخته ميشود از آن برطرف شده باشد. اين نيز درست است كه ما نميتوانيم يك رساله را در يك رمان بگنجانيم ولي ممكن است بتوانيم در رمان مبنايي براي آن قرار دهيم.
_من بر اين باور هستم كه خواننده ميتوانست كتاب«شورش شخصي» (13) شما را بهروشني در گفتگوي شما با «هانا آرنت» بخواند. درواقع، او كسي بود كه از ناتواني نوع بشر صحبت كرد، بشري كه اجازه ندارد ايده و فكر براي زندگي خود داشته باشد (بخوانيد خلاقيت) انساني كه محكوم شده كه به يك زندگي فعال هدايت شود زندگي فعال براي داشتن شغلي ناخوشايند. اين مشكل زمان ما است كه كساني عليه واقعيتي كه خودشان درك نميكنند شورش ميكنند. افرادي كه نگران و ناراحت هستند و يكباره خود را در شورش عليه خود مييابند.
*من باور دارم كه شما در فرضيهاي كه درباره گفتگوي اخير من با «هانا آرنت» ساختهايد محق هستيد. كار او را خواندهام و با تواضع كامل بايد بگويم كه بسياري از نوشتههاي من آگاهانه يا ناآگاهانه با افكار او گره خورده است. ايده شورش تلاشي بود براي ايجاد ارتباط با آنچه كه ما به عنوان «فكر خود هانا آرنت» ميشناسيم كه هايدگر را دنبال ميكند و با آن به تقابل ميپردازد و استدلالي حسابشده ميآورد. همانطور كه او به كار هايدگر بسيار راغب بود، طريقه فكر كردن بهعنوان تحقيق و بهعنوان يك مرحله از پرسش و بازپرسش را درك كرد و خود با اسكلتبندي حسابشدهاي كه رفتار معاصر را شكل داده و ساختار آن را تشكيل ميدهد به مخالفت برخاست. كار من كمي خودش را مابين اين افق پيدا كرده است. در عينحال من تجارب خودم را با نزديك شدن به روانكاوي كسب كردهام كه با هويت هر كسي به همان كيفيت گذشته او رابطه ايجاد ميكند.
غير از همه اينها، من تجاربم را از كارهاي ادبي چون «در جستجوي زمان از دست رفته» پروست گرفتهام. براي مثال از انعطاف زباني، استعاره و نحو او. من سعي كردم كه دوباره به ارادهاي بنيادين بيانديشم كه به ما كمك ميكند ادامه دهيم. چيزي كه مثل حفظ كردن و تكرار مداوم نيست. شبيه عمل دوباره زاييده شدن است. كه در آن، فكر ما خودش را همراه با دنياي دروني ما، مثل هر تحقيق و بررسي ديگري مورد آزمايش قرار ميدهد. اين همان چيزي است كه من براي آن كلمه «شورش» را بهكار بردهام. پس اين تشريح صرف يك ناراحتي وجودي ساده نيست. يا دستوري سياسي ـ اجتماعي مثل شركت در انتخابات. بلكه بنا نهادن مجدد چيزي است كه ما بايد دوباره شروع كنيم. در اين احساس، شورش كه فضاي رواني را تسخير ميكند شكلي از زندگي است، فرقي نميكند كه آن مربوط به وضعيت عشقي، كار خلق زيبايي يا پروژهاي باشد كه بتواند به فعاليتي بسيار ناچيز دلالت كند اما كافي است كه اين امكان را به شما بدهد كه گذشته خود را دوباره تجربه كنيد. اين تجربه همان بازپرسش از آن و دوبارهسازي آن است. من بر اين باور هستم كه ما در زندگي هر روزه خود كه اغلب استاندارد شده و دچار روزمرگي شدهايم، فرصتهاي بسيار كمي داريم كه بتوانيم به اين نوع از كارها بپردازيم. كاري كه ما هر روزه انجام ميدهيم معمولا به ازبر كردن، تكرار مداوم و به اتمام رساندن وظايف محوله دلالت ميكند. عملكرد بنياديني كه ما شورش ميناميم چيزي است كه ما فاقد آن هستيم و اين فقدان بسيار خطرناك است چراكه در نبود آن ما با دو خطر و تله قابلپيشبيني مواجه ميشويم يكي از آنها ترس از سرخوردگي و شكست است و آن زماني اتفاق ميافتد كه فضاي رواني به شكل بسته عمل ميكند و تنش، خودش را به شكل بيماري جسمي بروز ميدهد و از طرف ديگر ما وارد واقعه رعبآوري ميشويم، ضديت با دانش و جنگ. پس زنده باد شورش!
زيرنويس:
Julia Kristeva(1)
Nina Zivacevic(2)
John Lechte(3)
(4)Colette
chora(5)
در يونان باستان كورا به معني فضا، مكان يا زمين به كار ميرفته. كريستوا آن را به معني فضايي كه در داخل زبان پيش ميرود به كار برده است. اين واژه در نشانهشناسي با بدن مادرانه در ارتباط قرار ميگيرد. زيرا اشتياق نوزاد پيرامون بدن مادر شكل ميگيرد. به دنبال لاكان، كريستوا حركت نوزاد را در مرحله آينگي به سمت معني شرح داد. كورا در نشانهشناسي با اصوات و نواهاي موزون قبل از آنكه كودك خود را در مرحله آينهگي تصور كند ارتباط پيدا ميكند.
Mallarme and Lautreeamont(6)
Bellinie(7)
Tales of Love(8)
Hana Arent(9)
Totalitarianism(10)
The old man the wolves(11)
Possesions(12)
The Intimate Revolt(13)