سپاس و ستايش مر خداي را جل جلاله، كه آفريدگار جهانست، و دارنده زمين و زمانست، و روزي ده جانورانست، و داننده آشكارا و نهانست، خداوند بي همتا و بي انباز، و بي دستور و بي نياز، يكي نه از حد قياس و عدد، قادر و مستغني از ظهير و مدد، و درود بر پيغمبران او از آدم صفي تا پيغمبر عربي محمد مصطفي صلي الله عليهم اجمعين، و بر عترت و اصحاب و برگزيدگان او،
چنين گويد ( خواجه حكيم فيلسوف الوقت سيد المحققين ملك الحكماء ) عمربن ابراهيم الخيام ( رحمه الله عليه ) كه چون نظر افتاد از آنجا كه كمال عقلست هيچ چيز نيافتم شريفتر از سخن و رفيعتر از كلام، چه اگر بزرگوارتر از كلام چيزي بودي حق تعالي با رسول صلي الله عليه خطاب فرمودي، و گفته اند بتازي و خير جليس في الزمان كتاب، دوستي كه بر من حق صحبت داشت و در نيك عهدي يگانه بود از من التماس كرد كه سبب نهادن نوروز چه بوده است و كدام پادشاه نهاده است، التماس او را مبذول داشتم و اين مختصر جمع كرده آمد بتوفيق جل جلاله؛
درين كتاب كه بيان كرده آمد در كشف حقيقت نوروز كه به نزديك ملوك عجم كدام روز بوده است و كدام پادشاه نهاده است و چرا بزرگ داشته اند آن را و ديگر آيين پادشاهان و سيرت ايشان در هر كاري مختصر كرده ايد ان شاء الله تعالي، اما سبب نهادن نوروز آن بوده است كه چون بدانستند كه آفتاب را دو دور بود يكي آنك هر سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانه روز به اول دقيقه حمل باز آيد به همان وقت و روز كه رفته بود بدين دقيقه نتواند آمدن، چه هر سال از مدت همي كم شود، و چون جمشيد آن روز را دريافت نوروز نام نهاد و جشن آيين آورد، و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا كردند، و قصه آن چنانست كه چون گيومرث اول از ملوك عجم به پادشاهي بنشست خواست كه ايام سال و ماه را نام نهد و تاريخ سازد تا مردان آن را بدانند، بنگريست كه آن روز بامداد آفتاب به اول دقيقه حمل آمد، موبدان عجم را گرد كرد و بفرمود كه تاريخ از اينجا آغاز كنند، موبدان جمع آمدند و تاريخ نهادند، و چنين گفتند موبدان عجم كه دانایان روزگار بوده اند كه ايزد تبارك و تعالي دوانزده فريشته آفريده است، از آن چهار فرشته بر آسمان ها گماشته است تا آسمان را به هر چه اندروست از اهرمنان نگاه دارند، و چهار فريشته را بر چهار گوشه جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهند كه از كوه قاف برگذرند، و چنين گويند كه چهار فرشته در آسمان ها و زمين ها مي گردند و اهرمنان را دور مي دارند از خلايق، و چنين مي گويند كه اين جهان اندر ميان آن جهان چون خانه ای ست نو اندر سراي كهن بر آورده، و ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان ها و زمين ها را بدو پرورش داد، و جهانيان چشم بر وي دارند كه نوريست از نورهای ايزد تعالي، و اندر وي با جلال و تعظيم نگرند كه در آفرينش وي ايزد تعالي را عنايت بيش از ديگران بوده است، و گويند مثال اين چنانست كه ملكي بزرگ اشارت كند بخليفتي از خلفاء خويش كه او را بزرگ دارند و حق هنر وي بدانند كه هر كه وي را بزرگ داشته است ملك را بزرگ داشته باشد، و گويند چون ايزد تبارك و تعالي بدان هنگام كه فرمان فرستاد كه ثبات بر گيرد تا تابش و منفعت او به همه چيزها برسد آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانيد و تاريكي از روشناي جدا گشت و شب و روز پديدار شد و آن آغازي شد مر تاريخ اين جهان را، و پس از آن به هزار و چهار صد و شصت و يك سال به همان دقيقه و همان روز باز رسيد، و آن مدت هفتاد [ و سه بار قران] كيوان و اورمزد باشد كه آن را قران اصغر خوانند، و اين قران هر بيست سال باشد، و هر گاه كه آفتاب دور خويشتن سپري كنند و بدين جاي برسد و زحل و مشتري را به همين برج كه هبوط زحل اندروست قران بود با مقابله اين برج ميزان كه زحل اندروست يك دور اينجا و يك دور آنجا بر اين ترتيب كه ياد كرده آمد، جايگاه كواكب نموده شد، چنانك آفتاب از سر حمل روان شد، و زحل و مشتري با ديگر كواكب آنجا بودند، به فرمان ايزد تعالي حال هاي عالم ديگر كون گشت، و چيزهایی نو پديد آمد، مانند آنك در خورد عالم و گردش بود، چون آن وقت را دريافتند ملكان عجم، از بهر بزرگ داشت، آفتاب را و از بهر آن كه هر كس اين روز را در نتوانستندي يافت نشان كردند، و اين روز را جشن ساختند، و عالميان را خبر دادند تا همگنان آن را بدانند و آن تاريخ را نگاه دارند، و چنين گويند كه چون گيومرت اين روز را آغاز تاريخ كرد هر سال آفتاب را ( و چون يك دور آفتاب بگشت در مدت سيصد [ و ] شصت و پنج روز ) به دوانزده قسمت كرد هر بخشي سي روز، و هر يكي را از آن نامي نهاد و به فريشته اي باز بست از آن دوانزده فرشته كه ايزد تبارك و تعالي ايشان را بر عالم گماشته است، پس آن گاه دور بزرگ را كه سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانروزي است سال بزرگ نام كرد و به چهار قسم كرد، چون چهار قسم ازين سال بزرگ بگذرد نوروز بزرگ و نو گشتن احوال عالم باشد، و بر پادشاهان واجبست آيين و رسم ملوك به جاي آوردن از بهر مباركي و از بهر تاريخ را و خرمي كردن به اول سال، هر كه روز نوروز جشن كند و به خرمي پيوندد تا نوروز ديگر عمر در شادي و خرمي گذارد، و اين تجربت حكما از براي پادشاهان كرده اند.
فروردين ماه ، به زبان پهلوي است، معنيش چنان باشد كه اين آن ماهست كه آغاز رستن نبات در وي باشد، و اين ماه مر برج حمل راست كه سر تا سر وي آفتاب اندرين برج باشد
اردیبهشت ماه ، اين ماه را اردیبهشت نام كردند يعني اين ماه آن ماهست كه جهان اندر وي ببهشت ماند از خرمي، وارد بزبان پهلوي مانند بود، و آفتاب اندرين ماه بر دور راست در برج ثور باشد و ميانه بهار بود.
خردادماه، يعني آن ماهست كه خورش دهد مردممان را از گندم و جو و ميوه، و آفتاب درين ماه در برج جوزا باشد.
تيرماه، اين ماه را بدان تير ماه خوانند كه اندرو جو و گندم و ديگر چيزها را قسمت كنند، و تير آفتاب از غايت بلندي فرود آمدن گيرد، و اندرين ماه آفتاب در برج سرطان باشد، و اول ماه از فصل تابستان بود.
مرداد ماه ، يعني خاك داد خويش بداد از برها و ميوها پخته كه در وي به كمال رسد، و نيز هوا در وي مانند غبار خاك باشد و اين ماه ميانه تابستان بود و قسمت او از آفتاب مر برج اسد [ را ] باشد.
شهريور ماه ، اين ماه را از بهر آن شهريور خوانند كه ريو دخل بود يعني دخل پادشاهان درين ماه باشد، و درين ماه برز گران را دادن خراج آسان تر باشد، و آفتاب درين ماه در سنبله باشد و آخر تابستان بود.
مهر ماه ، اين ماه را از آن مهر ماه گويند كه مهرباني بود مردمان را بر يكديگر، از هر چه رسيده باشد از غله و ميوه نصيب باشد بدهند، و بخورند به هم، و آفتاب درين ماه در ميزان باشد، و آغاز خريف بود.
آبان ماه ، يعني آبها در اين ماه زيادت گردد از باران ها كه آغاز كند، و مردمان آب گيرند از بهر كشت، و آفتاب درين ماه در برج عقرب باشد.
آذر ماه ، به زبان پهلوي آذر آتش بود، و هوا درين ماه سرد گشته باشد، و به آتش حاجت بود، يعني ماه آتش، و نوبت آفتاب درين ماه مر برج قوس را باشد.
دي ماه ، به زبان پهلوي دي ديو باشد، بدان سبب اين ماه را دي خوانند كه دشت بود و زمين از خرمي ها دور مانده بود، و آفتاب در جدي بود، و اول زمستان باشد.
بهمن ماه ، يعني اين ماه به همان ماند و ماننده بود به ماه دي به سردي و به خشكي، و به کنج اندر مانده، و تير آفتاب اندرين ماه به خانه ی زحل باشد بدلو با جدي پيوند دارد،
اسفندار مذ ماه ، اين ماه را بدان اسفندارمذ خوانند كه اسفند به زبان پهلوي ميوه بود يعني اندرين ماه ميوه ها و گياه ها دميدن گيرد، و نوبت آفتاب به آخر برج ها رسد به برج حوت.
پس گيومرث اين مدت را بدين گونه به دوانزده بخش كرد، و ابتدا تاريخ پديد كرد، و پس از آن چهل سال بزيست، چون از دنيا برفت هوشنگ به جاي او نشست، و نهصد و هفتاد سال پادشاهي راند، و ديوان را قهر كرد، و آهنگري و درودگري و بافندگي پيشه آورد، و انگبين از زنبور و ابريشم از پيله بيرون آورد، و جهان به خرمي بگذاشت، و به نام نيك از جهان بيرون شد، و از پس او طهمورث بنشست، و سي سال پادشاهي كرد، و ديوان را در طاعت آورد، و بازارها و كوچ ها بنهاد، و ابريشم و پشم ببافت، و رهبان بزسپ در ايام او بيرون آمد، و دين صابيان آورد، و او دين بپذيرفت، وزنار بر بست، و آفتاب را پرستيد، و مردمان را دبيري آموخت، و او را طهمورث ديو بند خواندندي، و از پس او پادشاهي به برادرش جمشيد رسيد، و ازين تاريخ هزارو چهل سال گذشته بود، و آفتاب اول روز به فروردين تحويل كرد و به برج نهم آمد، چون از ملك جمشيد چهار صد و بیست و يك سال بگذشت اين دور تمام شده بود، و آفتاب به فروردين خويش به اول حمل باز آمد، و جهان بر وي راست گشت، ديوان را مطيع خويش گردانيد. و بفرمود تا گرمابه ساختند، و ديبارا ببافتند، و ديبارا پيش از ما ديو بافت خواندندي اما آدميان به عقل و تجربه و روزگار به دينجا رسانيده اند كه مي بيني، و جواهر از معادن بيرون آورد، و سلاح ها و پيرايه ها همه او ساخت، و زر و نقره و مس و ارزيز و سرب از كان ها بيرون آورد، و تخت و تاج و ياره و طوق و انگشتري او كرد، و مشك و عنبر و كافور و زعفران و عود و ديگر طيب ها او به دست آورد، پس درين روز كه ياد كرديم جشن و نوروزش نام نهاد، و مردمان را فرمود كه هر سال چون فروردين نو شود آن روز جشن كنند، و آن روز نو دانند تا آن گاه كه دور بزرگ باشد، كه نوروز حقيقت بود، و جمشيد در اول پادشاهي سخت عادل و خداي ترس بود، و جهانيان او را دوست دار بودند و بدو خرم، و ايزد تعالي او را فري و عقلي داده بود كه چندين چيزها بنهاد و جهانيان را به زر و گوهر و ديبا و عطرها و چهارپايان بيار است، چون از ملك او چهار صد و اندی سال بگذشت ديو بدو راه يافت، و دنيا در دل او شيرين گردانيد، و دنيا در دل كسي شيرين مباد، مني در خويشتن آورد، بزرگ منشي و بيدادگري پيشه كرد، و از خواسته مردمان گنج نهادن گرفت، جهانيان از او به رنج افتادند، و شب و روز از ايزد تعالي زوال ملك او مي خواستند، آن فر ايزدي از او برفت، تدبيرهاش همه خطا آمد ، بيوراسپ كه او را ضحاك خوانند از گوشه اي در آمد، و او را بتاخت، و مردمان او را ياري ندادند از آنك از او رنجيده بودند، به زمين هندوستان گريخت، بيوراسپ به پادشاهي بنشست و عاقبت او را به دست آورد و پاره بدونيم كرد، و بيوراسپ هزار سال پادشاهي كرد، به اول دادگر بود و به آخر بي داد گشت، و هم به گفتار و به كردار ديو از راه بيافتاد، و مردمان را رنج مي نمود. تا افريدون از هندوستان بيامد و او را بكشت و به پادشاهي بنشست، و افريدون از تخم جمشيد بود پانصد سال پادشاهي كرد، چون صد و شصت و چهار سال از ملك افريدون بگذشت دور دوم از تاريخ گيومرث تمام شد، و او دين ابراهيم عليه السلام پذيرفته بود، و پيل و شير و يوز را مطيع گردانيد، و خيمه و ايوان او ساخت، و تخم و درختان ميوه دار و نهال و آبهای روان در عمارت و باغ ها او آورد، چون ترنج و نارنج و بادرنگ و ليمو و گل و بنفشه و نرگس و نيلوفر و مانند اين در بوستان آورد، و مهرگان هم او نهاد و همان روز كه ضحاك را بگرفته و ملك بر وي راست گشت جشن سده بنهاد، و مردمان كه از جور و ستم ضحاك برسته بودند پسنديدند، و از جهت فال نيك آن روز را جشن كردندي، و هر سال تا امروز آيين آن پادشاهان نيك عهد در ايران و توران به جاي مي آرند، چون آفتاب به فروردين خويش رسيد آن روز آفريدون به نو جشن كرد، و از همه جهان مردم گرد آورد، و عهد نامه نبشت، و گماشتگان را داد فرمود، و ملك بر پسران قسمت كرد. تركستان از آب جيحون تا چين و ماچين تور را داد، وزمين روم مرسلم را، و زمين ايران و تخت خويش را به ايرج داد، و ملكان ترك و روم و عجم همه از يك گوهرند و خويشان يكديگرند و همه فرزندان آفريدون اند و جهانيان را واجبست آيين پادشاهان به جاي آوردن، از بهر آنك از تخم وي اند، و چون روزگار او بگذشت و آن ديگر پادشاهان كه بعد ازو بودند تا بروزگار گشتاسپ، چون از پادشاهي گشتاسپ سي سال بگذشت زردشت بيرون آمد، و دين گبري آورد، و گشتاسپ دين او بپذيرفت و بران مي [ رفت ]، و از گاه جشن آفريدون تا اين وقت نهصد و چهل سال گذشته بود، و آفتاب نوبت خويش به عقرب آورد، گشتاسپ بفرمود تا كبيسه كردند و فروردين آن روز آفتاب به اول سرطان گرفت و جشن كرد، و گفت اين روز را نگاه داريد و نوروز كنيد كه سرطان طالع عملست، و مر دهقانان را و كشاورزان را بدين وقت حق بيت المال دادن آسان بود و بفرمود كه هر صد و بيست سال كبيسه كنند تا سال ها بر جاي خويش بماند و مردمان اوقات خويش به سرما و گرما بدانند، پس آن آيين تا به روزگار اسكندر رومي كه او را ذوالقرنين خوانند بماند، و تا آن مدت كبيسه نكرده بودند و مردمان هم بران مي رفتند، تا بروزگار اردشير پاپكان، كه او كبيسه كرد و جشن بزرگ داشت و عهدنامه بنوشت، و آن روز [ را نوروز ] بخواند، و هم بران آيين مي رفتند تا بروزگار نوشين روان عادل، چون ايوان مداين تمام گشت نوروز كرد و رسم جشن به جا آورد چنانك آيين ايشان بود، اما كبيسه نكرد، و گفت اين آيين به جا مانند تا بسر دور كه آفتاب به اول سرطان آيد تا آن اشارت [ كه ] گيومرث و جمشيد كردند از ميان برخيزد، اين بگفت و ديگر كبيسه نكرد تا به روزگار مامون خليفه، او بفرمود تا رصد بكردند و هر سالي كه آفتاب به حمل آمد نوروز فرمود كردن، و زيج ماموني برخاست و هنوز از آن زيج تقويم مي كنند، تا بروزگار المتوكل، متوكل وزيري داشت نام او محمد بن عبدالملك، او را گفت افتتاح خراج در وقتي مي باشد كه مال در آن وقت از غله دور باشد و مردمان را رنج مي رسد، و آيين ملوك عجم چنان بوده است كه كبيسه كردند تا سال به جاي خويش باز آيد، و مردمان را به مال گزاردن رنج كمتر رسد چون دست شان بارتفاع رسد، متوكل اجابت كرد و كبيسه فرمود، و آفتاب را از سرطان به فروردين باز آوردند و مردمان در راحت افتادند و آن آيين بماند، و پس از آن خلف بن احمد، امير سيستان كبيسه ديگر بكرد كه اكنون شانزده روز تفاوت از آنجا كرده است، و سلطان سعيد معين الدين ملكشاه را انارالله برهانه ازين حال معلوم كردند، بفرمود تا كبيسه كنند و سال را به جايگاه خويش باز آرند، حكمای عصر از خراسان بياوردند، و هر آلتي كه رصد را به كار آيد بساختند از ديوار و ذات الحلق و مانند اين، و نوروز را به فرودين بردند وليكن پادشاه را زمانه زمان نداد و كبيسه تمام نا كرده بماند، اينست حقيقت نوروز و آنچ از كتاب هاي متقدمان يافتيم و از گفتار دانايان شنيده ايم.
1 فروردین 1385