كتابهاي كوندرا ،رمانهاي سرگرم كننده اي نيستند كه براي پر كردن اوقات فراغت مورد استفاده قرار گيرند.به قول خودش«رمان روي چيزي پا فشاري نمي كند،رمان جست وجو و پرسش هايي را مطرح مي كند؛…»خواندن كوندرا همراه با آمادگي ذهني و تمركز فكري ميسر مي شود،در غير اين صورت خواننده با يك سري پرسش هايي روبرو مي شود كه به دنبال پاسخ آن گشتن وقت تلف كردن است،زيرا كوندراي داستان نويس -به معناي اخص آن- وقايع نگار زندگي قهرمانان خود نيست؛بلكه در نوشته هاي خود چرا هايي را كه وجود دارند و دغدغه هايي را كه رو ح آدمي با آن دست به گريبان است، نشان مي دهد.
پس هيچ گاه از ياد نبريم كه كوندرا خواندن سرگرمي نيست ،بلكه سر در گم شدن در كلافي است به نام هستي ،و رودر رو شدن با واقعيت هايي به سنگيني هستي و به سبكي نيستي و مرگ.
اگر مجاز باشيم كه رمان را به گونه اي شعر تشبيه نماييم؛رمان هاي كوندرا را مي توان رباعي هايي دانست؛كه گاه درميان آن ابياتي ناب مثل «بار هستي» مي درخشد.شخصيت ها در كتابهاي او به گونه اي به خواننده شناسانده مي شوند كه گويي زمان درازي را با وي پيمو ده اند؛ هر چند كه كوندرا ــ به دور از هر گونه زياده گويي ــ فقط جلوه هاي خاصي از زندگي آنان را نمايانده است،جلوه هايي بر جسته و برشها ي كوتاه از زندگي كه گويي تمامي زندگي آنان در اين جلوه ها خلاصه گرديده است.
رمان نويسان بزرگ در گذشته، دقايق و لحظات بي شماري از زندگي شخصيت هايشان را باز گو كرده اند. گاه حتي به توصيف چهره و لباس آنان نيز با دقت تمام پرداخته اند.گاه اشيايي را كه با آن سروكار داشته اند را نيز تو صيف نموده اند و توصيف مناظر و جغرافياي اطراف آنها نيز، كم به چشم نمي خورد.
اما كوندرا به گونه اي خاص از تمام اينها دوري جسته است. او به گونه اي قهرمانان داستانهايش را ساخته و پرداخته است كه گويي قصيده اي بلند را در چهار چوب يك رباعي گنجانده است و چه جالب چند مصرع كوتاه بار عظيم معاني فلسفي را بر دوش مي كشند.او هرگز به شرح جزييات نمي پردازد،جزييات در كنار بستر اصلي جريانات روان هستند،بدون بازگو شدن.
خود او مي گويد:«رمان او را بايد كلمه به كلمه خواند و از هيچ سطري نا خوانده عبور نكرد.....» براستي کهِ «بار هستي»كوندرا به قدري تاثير گذار و عميق است كه انسان با خواندن آن از اين همه سرگشتگي و غربت و بي پناهي انسان بر خود مي لرزد و حس غريبي همچون سنگيني بار هستي را در اعماق وجودش به كنكاش مي نشيند.تلخي اين رمان روح آدمي را به گريستن وا مي دارد.هر يك از شخصيت هاي اين رمان في الواقع بار سنگين هستي را به تنهايي بر دوش مي كشند.
رمانها ي كوندرا در عین طنز گونگی بسيار تلخ و غريب اند. احساس يگانگي و آشنايي ديرينه عجيبي ميان خواننده و شخصيت هاي رمان دست مي دهد كه شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می توان بر شمرد :یک وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.
طنز در آثار وی جای ویژه ای دارد. کو ندرا می گوید:«در طول وحشت استالینیست بود که ارزش شوخی را فهمیدم.آن وقت ها بیست سالم بود...حس شوخ طبعی علامت اطمینان بخشی برای شناختن افراد بود.از آن موقع،از دنیایی که دارد حس شوخ طبعی اش را از دست می دهد به وحشت افتادم.»
در رمانهاي او در زير لايه به ظاهر آرام زندگي كه در جريان است؛واقعيتي تلخ و گزنده با خواننده همراه مي شود؛واقعيتي آنچنان تلخ كه خواننده در پايان در خود به گريستن واداشته خواهد شد.
«بار هستي» حكايت تلخ كامي هستي است؛كه در پس زندگي به ظاهر شيرين شخصيت هاي آن نهفته است.آنان هيچ گاه از آن چه كه بر ايشان مي گذرد گلايه اي نمي كنند اما طعم تلخ هستي شان را؛توي خواننده؛احساس مي كني.
اين تلخي همان چيزي است كه در تمام رژيمهاي تو تاليتري در زندگي افراد موج مي زند در حالي كه آنان مي پندارند كه خوش بختند ولی مرگ تنها راه گريز آنان از اين اجبار زيستن است.زندگي هايي كه فنا مي شوند و انسانهايي كه نابود مي گردند بدون آنكه نابودي و مرگشان كوچكترين حس ترحمي در تو بر انگيزد چرا كه آنان در دايره اي محصورند كه هيچ چيز آن خود خواسته نيست، و نه راه گريزي در آن متصور است.
در رژیم های توتالیتر،کلیشه است که بر جامعه،فرد،روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می کند،حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه ها کلیشه ای می شوند وقتی که سیاست کلیشه ای است،سکوت پدیده ای می شود تحمیل شده و آن گاه است که انتخاب از بین می رود و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان «من» از بین رفته است،چرا که جهان من همان جهان زبانی من است.
كوندرا در رمانهايش رنج انسان را با تمام ابعاد آن چنان ساده ودر عین حال پيچيده به گونه ای طنز مانند ارائه مي دهد كه گاه در نگاه اول و به ظاهر قابل رويت نيست . كوندرا رنج هستي و درك فلسفه وجودي از انسان را نه در قالب كلمات خشك و پيچيده فلسفي؛بلكه در لفافه اي نازك و ظريف از طنزي بسيار گزنده ارائه مي دهد.
در منظر نگاه شخصيت هاي رمانهايش زندگي تفسيرهاي گوناگون و متضاد مي يابد.
به راستي زندگي در نگاه كوندرا چه چيزي مي تواند باشد ؟سراسر رنجي كه در فنا به نهايت مي رسد؟
ديدگاه هاي او در پس كلماتي است كه بر زبان قهرمانانش جاري مي شود و اين مجال اندك را ياراي آن نيست كه به آن پرداخته شود.اما به اجمال مي توان گفت كه رمان هاي كوندرا حكايت فنا شدن و مرگ و نيستي است؛فنا شدن انسانهايي كه بازيچه اي بيش نبوده اند ؛بازيچه قدرت؛سياست و سرنوشت.
انسانهايي كه از همان آغاز راه رو به سوي سراشيبي هستندو خواننده در پس لايه نازك خوشبختي آنان؛به گونه اي رمز آلود عمق فاجعه را احساس مي كند.فاجعه نابودي انسان و انسانيت بويژه در نظام هاي تك حزبي.
اغلب افراد در رمانهاي او داراي چند شخصيت هستند،آنگونه كه فكر مي كنندنيستند و آن گونه كه هستند در زمان و مكان ديگر خلاف آن رفتار مي نمايند«يارو ميل»در رمان زندگی جای دیگریست"پرو فسور اناريوس"در رمان
«جاودانگی» ؛ سابينا،فرانس و تو مادر رمان «بار هستی» و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای عشق های خنده دار ووو...همه آنان در بازي سرنوشت مقهورو بازنده اند.
در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می آورند؟
همان گونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند.وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.«تو تالیتریسم نه تنها جهنم است ،بلکه رویای بهشت هم هست...»**
دررمان «جاودانگی» همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می شود.کوندرا در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی،نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است .
در بخش نخست رمان که عنوان آن « صورت » است مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های توتالیتر ، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد.
وی در رمان «جاو دانگی» بیان می کند که جامعه غربی نیز به شیوه ای مختص خود همین کار را کرده و به حریم زندگی خصوصی افراد دست درازی می کند.
کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان"داشته است در فراز هایی چنین گفته است:
«..آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد،فضاحتهای سیاسی نیست ، بلکه فضاحت های مردم شناختی است . سوال برای من این گونه مطرح بود که قابلیت های انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپرند که نظا م سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردمان انجام دهد . اگر انسان توانایی کشتن نداشت،هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ افروز ی کند ،...اما انسان می تواند بکشد.از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی ، مسله مردم شناختی ، مسله حدود قابلیت های انسان وجود دارد...»
انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند . تضاد وجه غالب شخصیت همه آنهاست.مگر نه این است که انسان آمیز ه ای از نیکی و بدی از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ «بوف کور» اثر صادق هدایت را به یاد می آورم :زن لکاته و زن اثیری.یک چهره با دو شخصیت متضاد ...پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...
کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روان شناس و یک مردم شناس است .او با تر دستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می پردازدو و با مهارت ضمیر پنهان فرد را آشکار می سازد .ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می آورد. و به خوبی نشان می دهد که انسان مجموعه تضادهاست ،تضادهای پایان ناپذیر.
آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی ،خیر و شر هستند . آمیزه ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی ، چیزی سر گردان میان این دو.اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است ،همیشه باید آنچه که بشود می شود،همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می کشند .آنها در برابر بدی هیچ گونه تلاشی نمی کنند هما نگونه که در برابر خوبی.
گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد انچه که رخ می دهد.
از منظر نگاه کوندرا زندگی بازیی بیش نیست.نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز .او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان به کنکاش و کاوش می نشیند .
زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست بازیی مرگ آور و شوخی ی تلخ...
در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید خواهید توانست آنچه که او می نویسد درک کنید .
«...آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری های ذهن بالغ مقاومت می کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می مانند.»
کوندرا می گوید:«مرگ يك اتفاق بسيا ر ساده است كه به آساني رخ مي دهد مثل تمام اتفاقات ديگر .»
كوندرا خود هنرمندي است قرباني شده سياست؛اما به گونه اي ظريف و هنر مندانه از سياست دوري جسته و آن را بازي احمقانه اي بيش نمي داند.او در تفكر به چند و چون جهان هستي روي آورده با نگاهي تلخ و ديدگاهي تيره؛اما سايه سياست بر نوشته هاي او ديده مي شود و دغدغه توتاليتاريسم او را رها نمي كند.
در واقع می توان گفت : شخصیت هایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است ، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.
...
و در نهايت كو ندرا را فقط بايد خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند.كوندرا براي هميشه خواندني باقي خواهد ماند.
--------------------------
نقل قولها از کوندرا از گفت وگوی وی با فلیپ راس_ روزنامه همشهری13 شهریور 1381 و مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میرعلایی ، است.
29/9/85