برای باور کردن دیر شده ام
این را خود بهتر می دانم
و می دانم دور خیز یک پیاله فقط بهانه است
سرکشی استکان اما
چیزی از اندام تو کم نمی کند
باور کن حتی از کلماتی که بلدند نیشت بزنند
کی ؟
درست آن زمان که می گویی :
« به درک .
این هم مثل همه راه هایی که تار عنکبوت زندگی اند »
حالا این حرف ها به کنار
حتی آنها
و آنسویی ها
به من بگو لب این چراغ را چه کسی قرمز کرده ؟
می دانی ؟ خنده اش خون بالا می آورد
و من مثلا چقدر باید زندگی کنم
دقیقه های درشت
لب بام ها تمام شوند
و کسی به یاد نیاورد باید می گفت
لطفا بفرمایید
طول و عرض این خیابان هنوز نامی ندارد
اصلا بی خیال
خواستی صدایت را هم از اتاق فوت کن
فقط یادت باشد
امشب ما در چندم کنج ملاقات خصوصی داشتیم
سلام
سلام
صدا از حضور واضح تو نمی گذرد
سلام
س...
از این برابری که من می آیم
جن جنونم را از پیشترها قاب کرده اند
چلنگ چولونگ دستبند
پاسخ فلزی به پاهای فراری نیست
آوازی برای بدرقه طنزیست
که زمان را تاب می آورد
و از برابری که تو می آیی
چه سکوتی
خفته و مرده هایت
گویا در همین نزدیکی پاسخ خواهند داد :
« ها
اینجاییم
کمی در سایه شما »
راستی چه اتفاقی افتاده است ؟
حال که قرار نیست
بالای هیچ میزی فریاد بزنیم
تا انعکاس حقانیت تمنای فردی ویران نشود
چه کسی در کمی سایه ما ایستاده یا قدم می زند ؟
از برابری که تو می آیی
باور کن
هاله زرین از هیچ قابی نمی گذرد
و از برابری که من
حتی جدال تصویرها جدی نیست
جن جنون من در جانی که می برم نمی شناسم
و سلام
حتی هیس س س س
با مرده ها کلامی ندارد تازه یا
حالا
آوار اشیاء از کول مرا کاری می توان کرد ؟
یا با آن همه صدای در و بر هم که از لبان تو جاری است .
این دستبند و چکه های خون هم که می دانی
نقاشیی طنز بر بومی است که خالی نمی ماند همین
می توانیم از این بوم بگریزیم ، ها ؟
غصه نخور
خالی که تماشا کردن ندارد
تا مثلا آهی هم ...
هنوز شب نشده بود رفتند
اينچا تاريك شد لايه- لايه
انگشتم را روي آينه خزهبسته مي كشيدم
و ميدانستم انگار
چگونه راه ميرود چنار / ميان سنگ و سنگ
كلانتر / صدا را در كوچه نميشنود / اين خوب است
و غريبي / آوازي ميشود / در تنهايي گوش بدهيم
- ميميرم يك ماهي سرخ داشته باشم زل بزنم توي چشمهايش
ميتواني از آن به بعد
هميشه از شنيدنش خوشحال بشوي / يادت ميآورد
آهي ميكشي / يا گريه / يا مشتي توي صورت ديوار / خسته / نوميد / زندگي آقا ، زندگي
عوعوي سگ را ميگويم / توي مه كه رفتند زوزه هم ميكشيد / ميفهميد ديگر
- اصلا اين زريخانم هر وقت شاهتوت ميخورد خوابهاي خوب ميبيند
آري مي توانم
بحث اين نيست كه زاده غزلم و گرفتار سوگ- مويه قصيده / نه
تو كه ميداني /
هر وقت از گلويم ليز ميخورم / كسي ديگرم راه ميرود / تنداتند / حرام خواب
فقط همين كه نيست / دهان همه پلهها هم گرسنه ميشود / حتي سفيد هر بيض و بيضي بيضه / گرد يا گرداگرد
اما من / هنوز از غارهاي خودم كشف ميشوم / در غارهاي خودم كشف ميشوم / اول اوليه هاي انسان يكيام بنامند / يا نه
- چه دنيايي داشتهاند . آفتاب كه ميزده ميرفته اند بالاي درخت و جلد اول هر كتاب را ميخواندهاند .بعد هم كه چشم درچشم چشمهها دوخته پاك پاك ميرفتهاند توي تاريكي . واي خدا ، ميميرم كه تاريك بشوم . حتي به قدر ردپاهاي هر كس در وجبي از مرگ .
هنوز روز نشده بود آوردند
غرور خود را روي شانه ميكشيدند
و بغضي به ما ميگفت
دشوار همين نگاه كردن است
كه پنجره و چشم را يكجا اضافه ميداند
- من كه چشمهايم آلبالو گيلاس نمي چيدند . رقص اشكهايم اندوه را اندازه ميكرد . حالا بيخيال . دارم از توي كله ام صداي گنجشكهاي پاييز را بيرون ميريزم .
اين قبول نيست / كسي را در جنگل / به درخت ببندند
و فرمانش دهند / اويزان خود را به آسمان بكشد
آنجا
خلوت سمور و سنجاب است / ابدي ماند
اينجا اما / كساني بايد / چشمهاي خود را قي كنند / كه اعتماد دهان حفظ شود
فكر ميكنم بار ديگر يك ديگرم / يا يكديگرم ؟
هر كدام
اما نميتوان ديگر در آيينه / با خيال راحت فرو رفت / اين خيسي چندشآور
- تو هم كه بلدي هي استعفا بدهي از حيات و بروي حياط ديوارها را وجب كني .
ولم كن مزه دهانم را تلخ ميكني . داشتم كمي رويا قورت ميدادم . دستپخت مامان خودم .
راست ميگويد
درغاري ديگرم كشف ميشوم
چشم هاي قيكردهام بلد شده بشمارد چند مردهها را
نشستهاند دور هم / قديمترين عروس را ترانه ميخوانند .
این تاک را از صورتم بردار
و آن حس قرمزش را از دمدمای طلوع خیالی
که هر از گاه با من و بی ساعت و دقیقه
باید با تو روراست صحبت کنم
و پوست کنده
پوستم را کنده اند حتی از جلدی که می توانست قهوه ای بود
و عنوانی
صدای آغاز جادو را نجوا می کرد
باری اما
سوخته ام اگر هم حتی
ترانه برای تو را
در طعم عسل و نمک یک جا دارم
کافیست در سفره سکوت دست ببری
و یک صبح را با اسم اعظم غوطه آغاز کنی
آنگاه
منم من ناطق خواب های مکتوم و
همه روزو شبانی که در مه گم شده اند
هيچ جوابي ندارم
به
دارم
گوش ميدهم
زنبقهاي آبي
از آبي مي پرسند :
- از كدام كشاله پايي چكيده است
خون گريه ميكند
ايستادهام
كه
بترسم
از آوازي
طول جادهها را قيچي كرده
چاه و كوه را
به تقطيع خطوط
مقيد
و نيز
هيچ جوابي
به ندارم
از نقطهايي
مرا
به تكه ابري در آسمان
قائم
ميترسم
خدا
به سكوت عادت كرده
و ترانه
در غارهاي تو در تو
گم مي شود
1فروردین86