والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس








سه شعر از لیلی گله داران

مانده روي لبم قهوه

 

 

 

هنوز مانده روي لبم

سلول هاي مرده از لب و سيگارش

روي ساق ها و اينجا برف گرفته بود

گذاشته ام كه هر تار مو ساقه ي پرخار كنگري شود زير برف و بهمن هر سال

 

هنوز مانده روي لبم قحبه

وحرفي كه خرچنگ شده در حنجره كج كج مي رود تا سينه ام را با

چنگك راستش كه بزرگتر است

نه نفس هايم

نه نفس نفس هاي گرگي كه زوزه نشد

آينه افتاد در فنجانم

)طعم لب بريده مي دهد قهوه)

زمستان سفيد و رد پاهاي گرگ و ميشی كه از لب هاي پريده آينه و

فنجان به دامن قهوه اي من سرخورده اند

مي كشد نفس اش را گرگي

يا ميشي يابزي كه روي تپه هاي سفيد مي چريد سم اش را

آسمش را

گرگ آسمش را

به سينه هاي خالي من

نفس نفس

افتاد توي فنجانم

باغ وحش بهشت و چاه ويل

و ولدزناي گرگ وميش

ساتيري باگوش هاي تيز و سم هاي باريك

جامي و به جاي سازي شمشيري به دست

جشن هزار و پانصد ساله روي معبد گرم از مرمر نرم

نيفتاده بود از نژادش بترسم

از صورت و ريش بزي اش

از اساطير چاه و شمشيرش

حالا تمام زمستان ها

حيوان ها و پدر قهوه ها !

روي شيب من اسكي كنيد

سلول هاي مردني و ردپاهاي كج تان را جا بگذاريد

در دامنه ي قهوه اي

فسيل ساتيري پيدا خواهيد كرد كه ساقه هاي تيز كنگر به تنش فرو رفته باشد

برف ها آب مي شوند

و باغ وحش  از روي تنم برچيده خواهد شد

گيرم خرچنگ  كوچك سمجي بماند براي هميشه در سينه ي چپم

كه به شيمي درماني جواب ندهد.

 

                                                       

فوريه 2006  -  رم

 

 

 

 

 

 

شواليه

 

 

 

شواليه خم شد به لبم

و مرا سپرد به شكمم كه مرد خانه باشد

خانه فصل نارنج نارنجك و فصل باران بمباران داشت

حباب هاي به جايش به من دادند كه آخرين بار

 پوزه ي سرد كوسه اي ديده بود و

دست خطي در لكه نفت

دايره ي پهني در شط و در دلم مي سوخت

 

 

شواليه اي كه فرستادم خط خط خطي برگشت

حالا مانده ام با دن كيشوت و هملتي كه پدرش  را عمو صدا مي زند

و برادر !

نگاهم نكن

چقدر شبيه زني شده ام در بغداد .

 

دسامبر 2004  -  رم

 

 

 


سينيور

 

 

 

فلفل سياه كوبيدم و خاكستري از زغال هايي كه شكستم بامشتي اهلوكٍِ‌

تلخ ولخته خوني از خودم و چشم زاغي اضافه كردم

سينيور مورفينتان را بالا مي زنيد؟

و قسم خوردم به اسب هايي كه ازنفس افتادند و تا آخر ادامه دادم

پس كي اسب خاكستري روبه سياه .... صدايم مي زند

چشم سرخ يا سفيد؟

ورم كرد دست هاي من و رم كرد كره اسب

در آغاز فقط حرفش بود         با خودم حرف مي زنم

باد هوايي كه دهان به دهان يك كلاغ چهل كلاغ شد و سيمرغ ... صدايم مي زند

به روي چشم

سرخ بريزم يا سفيد؟

 

تر و خشكش به كنار حالا هر شب بايد مواظب لحافش باشم پس نرود

كلافه ام از بهانه هاي بني اسرائيلي اش

و شاهكارهاي قديم وجديدش كه هيچكدام نوبل نگرفتند خط به خط

كنار تخت استيلش بخوانم

سرم غر كه مي زند چش سفيد به قولش كفر مي گويم با جهاني كه

شش روزه بنا شود بهتر از اين نمي شود

به هر سه خواهرم گفتم

پدر ديوانه شده است واصرار دارد سينيور صدايش بزنيم

آلزايمرش !

به قوز پشتم نگاه كن

سلام و تعظيمش را بايد حداقل هفده بار تكرار       كار و كاش

مي فهميد

چقدر خسته ام كرده پيرمرد

گفتند فلفل سياه بكوبم وخاكستري الخ و با آن همه حبی ترياك

اما آب كوبيده بودم و

چاي سخت بود

صد بار سخت تر از چاي سياه شما

عاشق بشوم !

هر بار به چشم زاغي شدم برايش آستين بالا زد

سينيور سيانورم شده ايد

و تا سمعك اش به گوشش نرساند صد بار ديگر قسم خوردم به نفس اسب

هاي ازنفس افتاده  ي آخر كتابش

و به خودم فوت كردم و به اسب خاكستري مايل به سياهي كه از بچگي

سياهي خواندمش

تا آخر سنگم كرد با آخرين لخته ي خوني كه مي رفت يائسه ....

سينيور منقلش را، شراب سرخ يا سفيدش را

 لگن و تسبيح و شامش را

يكجا از من كه دو دست بيشتر نداده است

بالا مي روم ومثل اسب هايي كه از نفس افتادند

مي افتم

ببين بامن كه دختر آخرت بودم چه كردي!

 

ته تغاري سوخته را انگشت هاي سه خواهر وشبح زني يا خود زني كه

انگار هيچوقت نداشته باشد مي سابند

سياهي تكان نمي خورد

و پدر

از اين پهلو به آن پهلو

گوشه ي پتويش تف مي كند و

هنوز زنده است

 

هشتم مارس 2005_ رم

 

 

 

1فروردین86



نظر خوانندگان: 15 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.