والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






فتح‏الله بى‏نياز

چرا ادبيات جدى با موفقيت مورد انتظار قرين نشده است؟

                                            نگاهى از درون به ضعف‏هاى خودمان

 

گرچه با چاپ اين مقاله در يك نشريه يا سايت، تعلقش را به شخص من از دست مى‏دهد، اما مى‏توانم اين نكته را دست‏كم به آن ضميمه كنم كه ضعف‏هاى مورد بحث من ضعف‏هاى كلى ادبيات جدى است و چه بهتر از سوى خودمان مطرح شوند. بحث در اين مورد زياد است، اما اجازه بدهيد به اصل مطلب بپردازم؛ هر چند فرصت دو - سه روزه موجب ناقص شدن طرح كامل موضوع‏هايى موردنظرم بود.

 1- عدم موفقيت داستان‏هاى موقعيتى، شكست بازى‏هاى زبانى و...:

هر كس خواست از پروست، همينگوى، فاكنر، كارور و ماركز تقليد كند، نهايتاً كارش با موفقيت تؤام نشده است. حتى مقلدين دافنه دو موريه و مارگارت ميچل - كه هر دو هم عامه‏پسند مى‏نوشتند- يا مقلدين آگاتا كريستى و آرتور كنان دوويل نتوانستند از سطح ميكى اسپلين و ليندسى هاردى بالاتر روند. مورد دانيل استيل (مقلد دوموريه) جزو استثنائات است؛ آن‏هم به‏دلايلى كه بحث ما را به انحراف مى‏كشاند. در ايران نيز هر كس خواست از هدايت، محمود، چوبك و گلشيرى تقليد كند، بيراهه را پيمود.

بارى، مدت زمانى است كه عده‏اى از ما داريم با رويكرد كارورنويسى، يا تكيه مطلق بر تكنيك (بدون نياز به قصه) يا محدود كردن متن به بازهاى زبانى «داستان» مى‏نويسيم. اما سؤال اين‏ جاست تا چه حد در اين عرصه موفق بوده‏ايم و توانسته‏ايم خواننده‏هاى مستعد را جذب آثارمان كنيم. بر اساس آمار و ارقام و اعتراف شمارى از نويسندگان جواب چندان اميدواركننده نيست. حتى آثار ترجمه‏شده ايرانى به زبان‏هاى ديگر، طبق گفته اهل قلم مقيم خارج چندان با استقبال ملل ديگر مواجه نشده است.

نخست مى‏پرازم به داستان‏هاى مبتنى بر موقعيت (Situation) كه به داستان‏هاى كارورى معروف شده‏اند؛ بدون اين‏كه معنى موقعيت دانسته شود. در اين داستان‏ها كه به داستان‏هاى آپارتمانى نيز شهرت يافته‏اند، آدم‏هايى مى‏آيند و مى‏روند، بى‏آن‏كه روابط آنها بتواند گوشه ناچيزى از مناسبات جامعه را بسازند و اصولاً چيز تازه‏اى بگويند: در داستان اول زن در حال سبزى پاك كردن است كه حوصله‏اش سر مى‏رود و به اميد يك ماجراى هيجان‏انگيز جديد و جذاب خانه را ترك مى‏كند. در داستان دوم دوست يك زن به خانه مى‏آيد و شوهر زن احساس مى‏كند كه زن دلخواهش همين زن مهمان است نه همسر خودش. در داستان سوم زنى كه از كسالت به تلفن پناه مى‏برد، با مردى همكلام مى‏شود و حرف‏هايى مى‏زنند كه خواننده چند صد جاى ديگر هم خوانده است. اين حرف‏ها نه شخصيت آنها را مى‏سازد، نه بيانگر واكنش است، نه پرسشى را مطرح مى‏كند، نه داستان را پيش مى‏برد. فقط اطلاعاتى مى‏دهند كه امروزه با وجود اين‏همه رسانه بيشتر مردم آنها را از بر هستند. در داستان چهارم مرد در خيابان قدم مى‏زند كه با ديدن تابلوى يك آرايشگاه زنانه و بعضى تداعى‏ها، مى‏خواهد خود را سريع به خانه زنى برساند كه در دانشگاه همكلاسى بودند. در داستان پنجم زن آلبوم عكس‏هاى دوره پيش از ازدواج را ورق مى‏زند كه ناگهان خود را در ساحل مى‏بيند و نگاه جوان‏هاى مشتاق. در داستان پنجم زن و شوهر بر سر خريد پرده حرف‏شان شده است، اما با ديدن برگ نمرات فرزندشان آشتى مى‏كنند. داستان ششم معكوس است. زن و شوهر، با حالتى خوش و خرم، دارند به يك فيلم سينمايى نگاه مى‏كنند كه هم زن و هم مرد ياد روابط پنهان‏ماند گذشته يا حال‏شان مى‏افتند و با اخم مى‏روند و بدون شب به‏خير مى‏خوابند. داستان هفتم هشت صفحه ديالوگ است؛ آنه هم در كافه‏اى دنج. معمولاً هم طرفين قهوه مى‏خورند و نه چاى.

مجموعه دوم را باز مى‏كنيم، مى‏بينيم درست همين داستان‏ها با كمى بالا و پايين به قلم ديگرى نوشته شده‏اند. جلد مجموعه سوم را هم مى‏توان به‏سادگى درآورد و با جلد مجموعه دوم يا چهارم عوض كرد؛ چون «چيزى» عوض نشده است. به‏طور خلاصه وقتى اين نوع كتاب‏ها را مى‏بنديم، مى‏بينيم نويسنده‏ها هيچ قصه‏اى براى ما نگفته‏اند، از پلات‏هايى نخ‏نماست و روايتى كليشه‏اى و دوبار رجعت به گذشته استفاده كرده‏اند؛ تا داستان غيرخطى و غيرتخت نوشته شود و به اصطلاح از تكنيك سيال ذهن استفاده گردد.

به اين ترتيب چيزهايى را كه پيشتر خوانده‏ايم نه در قالب داستان بلكه در قالب طرح‏واره (Sketch) مى‏خوانيم؛ قالبى كه دقيقاً گزارشى‏اند تا داستانى.

نكته مهم كاربرد پاره‏اى از موقعيت‏هايى است كه كليشه‏اى (Stereotyed) شده‏اند و به‏حدى از سوى نويسندگان جهان به كار گرفته شده‏اند كه به موقعيت قراردادى (Stock Situation) موسوم شده‏اند. به زبان ساده‏تر و بنا به ترجمه لفظى، »در انبار موجوداند«- و مانند اجناس در انبارمانده كمتر از نرخ روز به فروش مى‏روند (نقل به معنى از ناباكف و كاترين بلزى).

براى مثال زنى سال‏ها پس از ازدواج مردى را مى‏بيند كه روزگارى به او علاقه داشت، يا مردى كه همسرش نسبت به موقعيت شغلى و درآمد او حساس است، كارش را از دست داده است (رويداد). ممكن اين مرد از فرط اندوه مست كند و شيشه چند مغازه را بشكند، يا كنار خيابان بنشيند و گريه كند، يا خشمگين شود و آن را در خانه روى همسرش تخليه كند، يا اصلاً همچون رواقى‏ها همه چيز را به گذشت زمان محول بكند و چند ده واكنش ديگر. اين پاسخ‏هاى ناخودآگاه و مشابه آنها در هزاران داستان آمده است؛ با يا بدون رجعت به گذشته. به‏اصطلاح نظريه‏پردازان [افراطى] در قفسه موجوداند. (On The Shelf) در اين حالت خلق واكنش شخصيت از سوى نويسنده فرضى ما، چيز تازه‏اى به قفسه اضافه نكرده است. او بايد «چيز» تازه‏اى بجويد- چيزى كه جويس نامش را «تجلى» گذاشته بود.

هم از اين قرار، اگر يك نويسنده ايرانى تمام رمان‏ها و مجموعه داستان‏هاى منتشرشده (يك ساله) نويسندگان هموطنش را بخواند، به‏خودى خود از انتخاب چنين واكنش‏هايى در پى چنان موقعيت‏هايى خوددارى مى‏كند. بى‏دليل نيست كه شمار زيادى از نويسندگان با استعداد كه مطالعات‏شان كم هم نيست، به‏طور كامل اين نوع نوشتار را كنار گذاشته‏اند. از هيچ‏يك نام نمى‏برم، اما امروزه شمارشان فكر مى‏كنم از پنجاه نفر هم گذشته است و مدام هم بيشتر مى‏شوند.

وجه ديگر توجه بيش از حد به بازى‏هاى زبانى است. نويسنده مى‏خواهد با بازى زبانى شخصيت‏پردازى و فضاسازى كند. ولى شما كتاب را كه مى‏بنديد با خودتان مى‏گوييد كه ديگر چيزى يادم نمانده است. به‏خصوص اگر نويسنده زبان را به درستى نشناسد و بخواهد براى اولين بار بازى زبانى را تجربه كند. البته اين بازى زبانى را كافكا هم كرده است، ولى سرنخ‏هايى هم در خيلى جاها داده؛ مثلاً در قصر و در محاكمه. او گره داستان را جاهايى كنار مى‏گذارد و بازى با زبان را در سطوح مختلف پيش مى‏گيرد. اما اگر خوب دقت كنيم مى‏بينيم بازى زبانى او در خدمت متن است نه اين‏كه جدا از آن. اگر اتفاقى جدا از اين دو پيش بيايد، داستان راه به‏جايى نمى‏برد. بى‏دليل نيست كه از نظر روايت‏شناسى زبان به خودى خود داستان نمى‏شود. زبان اگر در خدمت معنا و ساختار متن نباشد، فقط متنى است براى بررسى‏هاى زبان‏شناسان و نه چيزى بيشتر.

 2- عدم موفقيت داستان‏هاى پست‏مدرنيستى:

طى سال‏هاى اخير، شمارى از نويسندگان ايرانى، خصوصاً نسل جوان، با «هدف و نيت» نوشتن داستان پست‏مدرنيستى دست به قلم برده‏اند. به‏عبارت ديگر «نوشتن» و حتى «جزئيات نوشتن» در اساس به اراده‏گرايى مطلق معطوف است تا جوشش و سيلان ناخودآگاه و بازنگرى اراده‏گرايانه بعدى متن. وارد شدن در جزئيات اين بحث ما را از مسير اصلى منحرف مى‏كند. بنابراين به موضوع مطرح‏شده برمى‏گرديم. البته هر فردى حق دارد هرطوركه دوست دارد بنويسد، اما وقتى آن را به اجتماع عرضه كرد، نبايد از قضاوت ديگران آزرده‏خاطر شود. منِ نوعى مى‏توانم زير عنوان داستان پست‏مدرنيستى، چند رخداد را در مكان‏ها و زمان‏هاى بى‏ربط با هم بياورم و شخصيت هم نسازم و داستان را از تكنيك اشباع كنم. اما چنانچه خوانندگانى پيدا شدند و گفتند توانايى انديشيدن و حافظه‏شان يا دقيق‏تر بگوييم فعل و انفعالات الكتروشيميايى فعاليت‏هاى عالى عصبى‏شان نتواسته است رشته‏اى از قصه را در بخش حافظه آنى مغزشان بسازد و درنتيجه ارتباط با قصه را دست دادند، نبايد آنها را به بى‏سوادى، پخته‏خوارى و كلاسيك‏گرايى متهم كرد. چون شمارى از اين خوانندگان جزو قشر بالنده جامعه و اصولاً كتاب‏خوان‏هاى فعال‏اند، دانشگاه ‏ديده‏اند و سالى حداقل بيست تا سى رمان و مجموعه داستان مى‏خوانند و به‏طور خلاصه ساختار ذهنى‏شان با وجوه نمادين عرصه‏هاى مختلف فرهنگى بيگانه نيست.

چرا داستان‏هايى كه اين روزها به نام پست‏مدرنيستى و به‏طور عام «ساختارشكنانه» نوشته مى‏شوند، نه‏تنها مطلوب طبع خواننده فعال واقع نشده‏اند، بلكه منتقدين نخبه‏پسند را هم راضى نكرده‏اند؟ شمارى از دوستانِ منتقد و خود من به داستان‏هاى پيچيده و سرشار از ابهام ذاتى علاقه‏منديم و از سوى ديگر به دلايل متعدد از خواندن آثار ايرانى غافل نمى‏شويم، ضمن اين‏كه آثار پست‏مدرنيستى خارجى‏ها را هم مى‏خوانيم. حتى تنى چند آخرين آثار اين ژانر را به زبان اصلى مى‏خوانند. واقعاً هم اكثر اين دوستان با همدلى به نوشته‏هاى هموطن نگاه مى‏كنند و اميدوارند كارهايى در سطح جهانى خلق كنند، اما نمى‏توانند منكر ضعف‏هاى اين آثار شوند.

اين ضعف‏ها در كليات مى‏توان به شرح زير خلاصه كرد:

 1- نبود قصه:

بيشتر اين داستان‏ها قصه ندارند؛ يا اگر قصه‏اى هست، محور كمرنگى دارد، طورى‏كه خواننده نمى‏تواند آن را در ذهن خود سامان دهد و پيگيرى كند. درواقع «نبود قصه» با تكنيك‏هاى پست‏مدرنيستى، كه بعضى از آنها هم به دليل كاربرد زياد از حد كليشه‏اى شده‏اند، جبران مى‏شوند. در اينجا خواننده فقط با «اطلاعات فنى انتقال‏يافته نويسنده» روبه‏رو مى‏شود و بس. حال اگر بيشتر آثار پست‏مدرنيستى جان بارث، رابرت كوور، ساراماگو خوانده شوند، در درجه اول از نظر ذهنى با «قصه» تماس حاصل مى‏كنيم و بعد با تكنيك‏هاى اين نوع نوشتار.

 2- الگوبردارى از متن‏هاى تئوريك:

 قابل اثبات است كه بيشتر داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ايران از فهرست تكنيك‏هاى متداول اين ژانر نوشته شده‏اند: كولاژ، التقاط، پارودى، بازى با وانموده‏ها، قطعه‏قطعه شدگى، گريز از روايت كلان، اجتناب از شخصيت‏پردازى و ... نوشته شده‏اند. يعنى نويسنده ايده خاصى از قصه و محور يا محورهاى آن در ذهنيت خود، خصوصاً در ضمير ناخودآگاهش نداشته كه به يارى مؤلفه‏هاى پست‏مدرنيستى روايتى از آن بسازد.

 3- اشباع بودن متن از تكنيك:

بيشتر داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ما از تكنيك اشباع‏اند. اگر داستان‏هاى ژانرهاى ديگر از اشباع اطلاعات و يا اشباع زبانى رنج مى‏برند، داستان پست‏مدرنيستى به جولان‏گاه بمباران تكينك و نيز تنوع موضوع‏هاى وانموده و رخدادهاى ناواقع تبديل شده‏اند؛ در حدى كه خواننداه حس مى‏كند، خواننده قصد داشته است دانش و اطلاعات خود را در عرصه تئورى به رخ بكشد.

 4- الگوبردارى سطحى‏گرايانه از انگاره‏ها:

در اين يا آن داستان پست‏مدرنيستى خارجى پديده‏اى اتفاق مى‏افتد؛ مثلاً يك هيولا حضور چشمگيرى پيد مى‏كند، كپى‏بردارى‏ها پست‏مدرنيست از اين امر غافل نمى‏شوند و دير يا زود به هيولاسازى كى پردازند. چند رمان پست‏مدرنيستى ايرانى را ورق بزنيد، در شمارى از آنها با چنين هيولاهايى روبه‏رو مى‏شويد؛ هيولاهايى كه كم و كيف وجودشان به محور اساسى روايت تبديل مى‏شود و كل قصه را تحت‏الشعاع خود قرار مى‏دهد. خواننده در نهايت با كنش‏هاى از هم گسيخته‏اى از اين هيولا مواجه مى‏شود و خود اينها بهانه‏اى مى‏شوند براى نقل خرده‏روايت‏ها. نمونه خارجى‏اش «جنس گيلاس» نوشته جانت وينترسن كه كارى است ضعيف متمايل به متوسط- كه در ايران براى بسيارى «الگو» شده است.

 5- موازى‏نويسى ناموفق:

كاربست روايت‏هاى موازى در آثار واقع‏گراى كلاسيك به‏حدى مرسوم بود كه نيازى به مثال ندارد. امروز داستان‏هاى پست‏مدرنيستى از اين شيوه زياده بهره مى‏برند. اما كاربرد زمانى با موفقيت قرين است كه نه تكرار ديده شود و نه پراكندگى و آشفتگى؛ براى نمونه مى‏توان رمان موفق «سال مرگ ريكاردو ريش» نوشته ساراماگو را نام برد.

موازى بودن روايت‏ها، تقاطع يا قرينه‏سازى و تشابه يا تضاد هر دو فرآيند، جدا از كاربرد تكنيك‏هاى مختلف، به هوشمندى نياز دارد. متأسفانه در امر توازى روايت‏ها در رمان‏هاى پست‏مدرنيستى ايرانى، كل متن دچار از هم گسيختگى مى‏شود. امر گنگ جاى ابهام زيباشناختى مى‏نشيند و چيستان و رهاشدگى جايگزين دال‏هايى مى‏گردند كه براى سامان‏دهى روايت - هر چند موسوم به ساختارشكنانه- مورد نيازاند.

 6- شتاب‏زدگى و هجوم تكنيك‏هاى مختلف:

بعضى داستان پست‏مدرنيستى با قصد مطرح كردن يك خرده‏روايت، مثلاً به حاشيه رانده‏شده‏ها يا استمرار كلان‏روايت جباريت، نوشته مى‏شوند. اما شتاب‏زدگى از يك‏سو و هجوم تكنيك‏هاى مختلف از سوى ديگر، عملاً به نمود و برجستگى موضوع مورد نظر مجالى نمى‏دهد. به اصطلاح متن دچار گم‏شدگى مى‏گردد. در حالى كه عمده كار يك نويسنده پست‏مدرنيست اين است كه نشانى از گم شدگى در اثرش ديده نشود. براى نمونه «سلاخ خانه شماره پنج» اثر كورت ونه‏گات يا «تعطيلات يك رمانس» نوشته جان بارث يا «مهمانى راجرز» اثر رابرت كوور.

 7- عدم‏ضرورت كابرد تمام مؤلفه‏ها:

ضرورتى ندارد در يك داستان پست‏مدرنيستى تمام مؤلفه‏ها به كار گرفته شوند؛ خصوصاً به اين دليل كه پست‏مدرنيسم از عناصر داستانى مدرنيسم و كلاسيك هم سود مى‏جويد. اين موضوع به اين دليل مطرح مى‏شود كه امروزه در داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ما، از سفيدنويسى (تريسترام شندى نوشته لارنس اشترن و خاطرات پس از مرگ براس كوباس اثر ماشادو آسيس) و مونتاژ عكس و منظره (چند ده اثر پست‏مدرنيستى در آمريكا و اروپا) تا جابه‏جايى ابژه‏ها در كارهاى جان بارث (تعطيلات يك رمانس) و آميزه گوتيسم(ادگار آلن پو)، ساديسم (ماركى دوساد) و سمبوليسم (فرديناند سلين) و گروتسك (ولاديمير ناباكف) و پارودى‏هاى والتر آبيش و هجوهاى ريچارد براتيگان و دايره‏هاى جادويى بورخس به چشم مى‏خورد. يك رمان پست‏مدرنيستى اگر واقعاً قوى باشد - مثلاً «كورى» از ساراماگو، «كشور آخرين‏ها» از پل اُستر - با دو يا سه چهار مؤلفه هم مى‏تواند متصف به پست‏مدرنيسم شود.

 8- ديگرشدگى و تناسخ:

ديگرشدگى يا بازتوليد و تجديد روحى و جسمى انسان‏ها در شمارى از داستان‏هاى پست‏مدرنيستى ما ديده مى‏شود؛ مثل اروپا و آمريكا. گاهى اين امر با منطق ساختارشكنانه  روايت همخوانى دارد. گاهى اصلاً ضرورتى ندارد و آن‏جا كه ضرورت دارد، با فقدان هامل موجه - دست‏كم در همان تعريف‏هاى پست‏مدرنيستى- روبه‏رو هستيم. به همين دليل اين ضعف، به علت پرش زمانى و نيز ديگر مكان‏سازى، كه هر دو از عناصر لازم متن پست‏مدرنيستى هستند، نمود چشم‏گيرى پيدا مى‏كند و كل روايت را به لحاظ زير سؤال مى‏برد. ترديدى نيست كه اين نوع داستان‏ها مى‏خواهند نشان دهند هيچ نسبتى با واقعيت برقرار نمى‏كنند، حتى توهم واقع‏نمايى را به سخره مى‏گيرند و اصلاً قصد ندارند به چيزى خارج از متن شبيه شوند يا امكان وقوع پيدا كنند، ولى سؤال اين جاست: بالاخره آيا متن مى‏خواهد روايتى را براى ما بگويد يا نه؟ بايد بين «وجودها» و «ديگرها» رابطه‏هايى ساخته شود تا تناسخ و ديگرشدگى در ذهن خواننده شكل گيرد، وگرنه نويسنده به هدف خود نرسيده است.

 9- عدم‏قطعيت:

حذف مرزهاى قطعيت و جارى شدن داستان پست‏مدرنيستى در »عدم تعين« از اصول مقدماتى اين گونه داستان‏ها است، اما عدم‏قطعيت به اين معنا نيست كه در هم در جريان و هم در پايان‏بندى  داستان، دال‏هاى كافى براى اين يا آن برداشت خواننده وجود نداشته باشد. باز و مدور بودن روايت به اين معنا نيست كه خواننده فكر كند چند رخداد، چند شخصيت ناقص، چند سطر ديالوگ ازهم گسيخته و ناتمام و چند كنش غيرموجه و شمارى وانوده خوانده است و نه داستان.

قبول داريم كه در داستان پست‏مدرنيستى، كه مبتنى بر عدم قطعيت است، چه در ميانه‏ها و چه پايان‏بندى، حقيقت واحدى وجود ندارد و همه قطعيت‏ها و محمل‏هاى اخلاقى، ذهنى، ادبى و روانشناختى مورد ترديد و حتى حمله قرار مى‏گيرند. بنابراين هر كلمه، مفهوم و نقشى در جايى از داستان، با ضد خود همراه مى‏شود. و عدم‏قطعيت در يك داستان تابع منطقى غير از منطق متداول است. بهتر است گفته شود كه به‏دليل برخوردارى ساختار داستان پست‏مدرنيستى از يك منطق درونى غيرعادى، عدم‏قطعيت حاصله نيز از همين منطق پيروى مى‏كند نه منطق مرسوم. اما اين منطق يك‏باره در متن پايان نمى‏پذيرد. علت يا علت‏ها ناگفته مى‏مانند و نويسنده خود را اسير «الگوى‏هاى مطلقاً واقعى» نمى‏كند، اما بايد همه اين نكات در متن بنشينند، وگرنه خواننده با آنها رابطه لازم را برقرار نمى‏كند. يكى از آزاردهنده‏ترين نكاتى كه امروزه خواننده ايرانى (حتى خواننده حرفه‏اى و فعال) را آزار مى‏دهد، گنگى و چيستان بودن داستان است به اين بهانه «كه از ابهام زيباشناختى بهره‏مند بوده و سهل‏الوصول نباشد». هر اثر هنرى به‏نوعى باز است، اما هر متنى بايد از چنان امكانات و الزاماتى برخورد شود كه خواننده بالاخره به دو، پنج يا ده يا بيست - سى تأويل برسد نه اين‏كه هيچ رد پايى از هيچ چيزى پيدا نكند.

در نظريه ادبى عدم‏قطعيت و «نظريه خوانش» كه در اساس با نقد پديدارشناختى پيوند خورده‏اند، براى خواننده باز هم متن آن چيزى است كه ضمير هشيارش دريافت كرده است. به زبان ديگر متن چيزى انضمامى نيست كه مستقل از تجربه‏هاى خواننده وجود داشته باشد، ضمن اين‏كه متن جزئى از تجربه‏هاى اوست. يك وجه اين نقد مى‏تواند ناظر بر حركت پيشرونده خواننده در متن باشد؛ و اين‏كه خواننده با كدامين ارتباطها سطرهاى سفيد را حدس مى‏زند و معناى تحقق يا عدم تحقق آنها را به محدوده گمان خود راه مى‏دهد. اگر كمترين ترديدى در اين مورد وجود دارد مى‏توان نگاهى به كتاب‏ها و مقاله‏هاى رومن اينگاردن، ولفگانگ آيزر، استانلى فيش و امبرتو اكو انداخت.

 10 - مقوله‏اى به‏نام چندصدايى

مقوله چندصدايى نيز دچار معضل عدم‏قطعيت شده است. گاهى چند لحن لحاظ مى‏شود و از ديگر صداها غافل مى‏شود. براى نمونه نويسنده در نظر نمى‏گيرد در حكومت موبوكراسى (حكومت اوباش و اراذل) كتاب خواندن يك شخصيت داستانى، هم وجهى از شخصيت او است و هم يك صدا را مطرح مى‏كند. نكته مهم‏تر اين كه چندصدايى يعنى اين‏كه داستان هيچ «حقى» براى يك صدا قائل نيست كه بخواهد روايت را به اين صدا بسپارد. چندصدايى چيزى غير از معناى ساده‏شده و عاميانه آن يعنى تعدد صداها و لحن‏ها و راوى‏ها است. چندصدايى منعكس‏كننده صداهايى است كه خفه شده‏اند يا به حاشيه رانده شده‏اند و يا به‏صورت زمزمه درآمده‏اند. در اين نوع داستان‏ها، صداى آدم‏ها از چهره‏هاى آنها مهم‏تر است و جايى براى صداهاى مسلط و محدودكننده وجود ندارد. اين نكته با موضوع دراماتيزه كردن يك رخداد، فرق مى‏كند. در بعضى از آثار پست‏مدرنيستى، چندصدايى به‏معناى تناقض متن با خود است؛ چون وجود جهان‏هاى متنوع، به‏خودى خود، كاربرد انواع زبان‏ها، گويش‏ها، حاشيه‏نويسى‏ها و شكل‏هاى ادبى را مطرح مى‏كند. به‏عبارت دقيق‏تر، ساختارهاى گوناگون در جهانى از انواع گفتمان‏ها، با يكديگر تركيب مى‏شوند. براى مثال، زبان فرهيخته، زبان كوچه و بازار، زبان ژورناليستى، زبان مستهجن و زبان مردم متوسط. حتى ممكن است در ادبيات داستانى يك جامعه، موسيقى يا صداى ناقوس كليسا يا بانگ اذان مسلمانان يا نجواهاى عاشقانه يك زوج صداهاى «ممنوع و پلشت» باشند و لذا آوردن آنها در متن و يا اشاره به آنها رمان را چند صدايى مى‏كند.

پس مقوله چندصدايى در معناى اصلى آن اولاً به اين مفهوم است كه متن با خود در تناقض باشد، ثانياً گفتگوها آميخته به ترديد و حتى عدم‏قطعيت باشند، و در مرحله بعد، صداى «همه» باشند؛ خير و شر، رذيلت و فضيلت از لابلاى گفتگوها تعيين و تبيين نشوند، بلكه عناصرى نامتعين و سيال باشند و در نتيجه مرزهاى ناپايدار و لغزنده داشته باشند. خواننده با راوى موجه روبه‏رو نيست كه حرف‏ها و اعمالش از پيش توجيه‏پذير شده باشند. چندصدايى بودن به‏مفهوم گونه‏هاى متفاوت روايت و نوشتار نيست.

 11 - فراداستان و حضور نويسنده در داستان

يكى از مؤلفه‏هايى كه اين روزها زياد از آن استفاده مى‏شود، حضور نويسنده به عنوان صاحب اثر در نوشتار است. گاهى مكانيكى بودن اين رويكرد چنان است كه به‏تقريب تمام خواننده‏ها به «ناجور بودن اين وصله» پى مى‏برند. هيچ علتى براى فراداستان يا داستانى در باره نوشتن داستان مورد نظرمان وجود ندارد و حضور نويسنده كمترين جذابيتى به متن نمى‏افزايد و حتى آن را از پتانسيل اوليه ساقط مى‏كند.

 12 - پايان سخن

امروزه تمام نظريه‏پردازان و نويسندگان عرصه پست‏مدرنيسم به اين نتيجه رسيده‏اند كه نويسنده يك متن پست‏مدرنيستى حق دارد هر امر منطقى و غيرمنطقى را در داستان خود بياورد مشروط بر اين‏كه روايت او از دو خصلت برخوردار باشد: نخست اين‏كه يك قصه داشته باشد. دوم اين‏كه خواننده را به حدس و گمان و تفكر وادارد و در همان به او لذت مطالعه ببخشد؛ چون فرهيخته‏ترين خوانندگان هم مى‏خواهند از متنى كه مطالعه مى‏كنند، لذت ببرند.

متن پست‏مدرنيستى اگر اين دو ويژگى را داشته باشد، ضمن ملحوظ كردن اقتدار خواننده، بالاخره روايتى را در اختيار او مى‏گذارد. به بيان ديگر، در عين ساختارشكنى، ساختارى از يك داستان در ذهن خواننده شگل مى‏گيرد؛ چون به هر حال ساختارشكنى در هر حدى كه باشد، باز «شكلى از ناشكلى» به جا مى‏گذارد - يا به قول نيچه، جنون هم قاعده‏مند است.

12 اردیبهشت 1386



 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.