والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس








هفت به اضافه‌ي یک

 

 

هفت به اضافه‌ي يك (1+7) نام كتابی از كوروش ضيابري روزنامه‌نگار 17 ساله‌ي ايراني است. این کتاب مجموعه‌ي 7 مصاحبه‌ با نويسندگان معاصر است. در این کتاب با جواد مجابی، مدیا کاشیگر، شهرام رحیمیان، یوسف علیخانی، ناصر غیاثی، علیرضا قانع و اسدالله امرایی مصاحبه شده است. به اضافه‌ي این هفت مصاحبه، گفت‌وگويي كه روزنامه‌ي جام‌جم پس از كسب عنوان جوانترين خبرنگار دنيا با گردآورنده این مجموعه انجام داده نیز در این کتاب آمده است. تا ترکیب هفت + یک پدید آید. ناشر این کتاب، نشر فرهنگ ایلیا است. 

 

          

در زیر بخش‌هایی از مصاحبه کوروش ضیابری با جواد مجابی که در این کتاب منتشر شده است را می‌خوانید:

 

 

 

1- شما سالهاي سال است كه مي نويسيد و كار مي كنيد. شايد به اندازه ي سه يا چهار برابر سن من كه حال به خودم جرات دادم براي كسي سوال مصاحبه طرح مي كنم كه يكي از درخشانترين كارنامه هاي ادبي در تاريخ معاصر كشورم را دارد. اين، كمي برايم پارادوكسيكال و تضادآور است. از طرفي در معذوريت قرار مي گيرم كه چه طور بپرسم نه سيخ بسوزد و نه دست خودم!! سوختن كباب زياد مهم نيست... مهم اين است كه من حداقل يك دهه وقت نياز دارم تا كل مقالات و داستانها و كتابهاي شما را بخوانم... پس اجازه بدهيد با مطالعه ي اندكم از سه تا چهار كتاب و بيست يا سي مقاله و داستان كوتاه از شما و اكثر مصاحبه هاتان در سالهاي اخير شروع كنم. و البته اجازه بدهيد بپرسم، و از طنز شروع كنم كه زمينه ي كاري مورد علاقه تان هست. حداقل اين را مي دانم. شما از طنزنويس تعريفي ارايه داديد: طنزپرداز، زندگي آن مرد، همه ي مردمان را چنين خلاصه مي كند:

"بي عدد بود، با عدد آشنا شد، به عدد سواري داد، بي عدد در خاك شد."

يك "طنزپرداز" در فيلم، نمايشنامه، شعر . . . طرحي از كابوس هاي عددي يك آدميزاد ميسازد بي آنكه بخواهد معلم اخلاق باشد و يا اقتصاد و قضاياي وابسته اش را ناديده انگارد يا بر انتظام زندگي بشر بشورد.

يا گفتيد : "طنزپرداز" موعظه خوان، نتيجه گير و شماتت گر نيست، او رندي است كه مصائب آدميزادگان، يا صريح تر بگويم، مصيبت آدميزاده بودن را دريافته است، آدميزاده اي كه به خاطر انديشه و بيان از درخت برتر است، اما از سنگ بدبخت تر.

طنز انديش، راه را نشان نميدهد، حتي چراغ هاي خطر را بركنار چاه نمي نهد، كه بر سر هر شاهراه مي نشاند به گمان هر راه چاهي است، و هر چاهي پناهي. طنز در خدمت خرق عادت در ميآيد، از يك نواختي زندگي از روي بديهي ها و عادتها و روابط درست و سر راست پرده بر مياندازد.

اينجا براي من چند نكته مطرح مي شود.

يك اينكه چه طور بايد به مرد قبولاند كه تو مهره يي و طنزپرداز درست مي گويد؟ چرا مرد ظرفيت پذيرش نقد در لفافه ي طنز را ندارد؟ چرا مرد با تمسك جستن به حربه هايي كه مي تواند هاله يي از قداست ايجاد كند سعي مي كند از مخمصه بگريزد؟ البته يادم هست او از اين هاله، مانند گاز اشك آور استفاده مي كند. او نمي تواند اين هاله را دور و اطراف خودش ايجاد كند چون چنين وصله هايي را نمي تواند به وجودي مانند خودش بچسباند. او تنها اسپري را برمي دارد، از عصاره ي دروغ و تملق، چاشني محلول مي كند و مي فشاند به همه جا، فرافكني مي كند و مي گريزد از زير بار سنگين سوالاتي كه مي تواند او را به دام بيندازد چرا كه اين وجود اصلا از معنا خالي و تهي است. شما فكر مي كنيد ما همانطور كه ديگران را خوب نقد مي كنيم، فن نقد كردن خودمان را نيز بلديم و حاضريم آنچه را كه در مورد ما ديده مي شود، بپذيريم؟

از سوي ديگر، همين طنزنويس نيز جزيي از جامعه يي است كه مردمان آن را مخلوطي ناهمگن از همه جور آدم پر كرده اند.  طنزنويس نمي تواند خود را يك وجود فرازميني بپندارد و به رفتار و حتي نوع نقد كردن طنازانه ي خودش نيز انتقاد وارد است. با اين تضادگونه ها چه طور بايد كنار بيايد؟ با اين وجود آيا هر كسي مي تواند به خودش اجازه بدهد و براي معطوف كردن توجهات به هر سمت و سويي، بنشيند و طنز بنويسد؟

 

  * نيمه ي  دهه ي چهل كه من متوجه فرق كامل طنز با فكاهيات مرسوم در جرايد و كتابها شدم در انديشه بودم كه تعريفي براي طنز ايراني پيدا كنم كه بخشي از ادبيات طنزآميز ما را از رسالات هجو و فكاهه و صحنه هاي بقال بازي نديمان رسانه يي جدا كند. آن موقع، اصطلاح طنز زياد به كار نمي رفت و جماعت در طيف فراگير< شوخي> چندان تفاوتي بين بذله و فكاهه و متلك و هجو و لاغ و مطايبه و لطيفه و طنز نمي ديدند. تعريفهاي غربي از انواع طنز و شوخي در كتابها وجود داشت - مثلا" درلاروس تاريخچه ي كوتاهي از اين تعريفها را در فرهنگهاي گوناگون مي شد ديد. مي خواستم تعريفي مناسب با فرهنگ خودمان به دست دهم. اين كوشش سي چهل سال طول كشيد، در اثناي نوشتن تاريخ طنز ادبي ايران - كه هنوز تمام نشده - به جست وجوي تعريف نهايي برآمدم. طي اين سالها هر بار جمع بندي تازه يي از تاملات و برداشتهايم را به صورت يك مقاله ( معطوف به تعريفي نويافته از طنز) منتشر كردم كه بخشي از آنها در كتاب <نيشخند ايراني> و <نگاه كاشف گستاخ > آمده است.   علت جست وجو هم اين بود كه در روزنامه ها با نمونه هاي سخيفي از فكاهيات كلامي و تصويري روبه رو بوديم كه به علت رواج عام آنها، خوانندگان همانها را اصل مي دانستند و شكل متعالي طنز را كه در كار عبيد و حافظ و دهخدا بود كمتر مي شناختند. كاريكاتور هايي را قبول مي كرند كه امثال تجارتاچي و دولو راه انداخته بودند و قبول عام اين شيوه ها راه را بر كساني چون اردشير و درمبخش سد كرده بود همچنان كه رواج دلقك بازيهاي راديويي آن زمان <شوخي>  را در روابطي بي ضرر چون دست انداختن كارمندان بيچاره و طرح مصائب بي پولي آنها يا دعواي عروس و مادر شوهر و متلك گفتن به چند تيپ بازاري و جاهل و حداكثر مزه پراني نسبت به يك دو مقام آسيب پيذراجتماعي منحصر مي كردند و در حقيقت هجويه يي سبك جاي نقد شوخ چشمانه ي اجتماعيب را گرفته بود. باري من در تازه ترين مقاله يي كه در باره ي طنز و انواع آن نوشته ام (در آخرين شماره هاي كارنامه ي مرحوم چاپ شده است ) تعريفي تازه داده ام از طنز بدين مضمون: < طنز نگاهي است شوخ چشمانه و ترديد برانگيز نيست به موقعيت بشري> است. در آن مقاله راجع به اجزاي اين تعريف به تفصيل حرف زده، استدلال كرده و نمونه داده ام. در مورد اينكه چرا فرد- من و تو - وضعيت طنز آميز خوش را در نمي يابد يا باور نمي كند، من توان با انصاف در نقد احوال خويش دريافت، خودخواهي آدميزاد اقتضا مي كند كه هر عيبي را به تمامي لايق همسايه اش ببيند، مگر نه؟

اما نكته ي اصلي در طرح زمينه هاي طنز - كه به گمان من ارزيابي اجتماعي خردورزانه يي از منظر يك ناقد سبكروح و شادخو مي تواند باشد - اين است كه ما به عنوان طنز پرداز با آدمهايي كه موضوع نواختهاي طنازانه هستند جملگي در يك فضاي مشحون از ابتذال غوطه وريم. هيچ چيز حتي آگاهي بيشتر بدين وضعيت پلشت، امتيازي به ما نمي دهد كه خود را از ديگران جدا بدانيم. وقتي داوري ما منصفانه است كه خود را در وضعيت مستولي سهيم ببينيم. براي شرح دقيقتر از قول حافظ نكته هايي مي آورم از مقاله يي كه اخيرا" درباره ي او (در شرق) چاپ كرده ام:

شاه شجاع مريدانه مي پرسد: خواجه، شوخ چشمي ات با محتسب و شيخ و قاضي و مرحوم ابوي چرا تمامي نداشت؟ حافظ به رندي اشاره مي كند: من با هيچ آدمي معيني - حتي بدترينش كه مرحوم ابوي شما باشند - دشمني نداشتم بلكه با رفتارهاي فرومايه، با رذالت ميانمايگان، با ابتذال خاص و عام مي ستيزيدم. در اين شماتت و طعني كه به ديگران داشتم خود را از آنها، مثلا" از صوفي و محتسب رياكار، جدا نمي كردم. به انصاف خودم را نيز چون آنان پروده ي اين فرهنگ تجاوز شده و سيراب از آبشخور مسموم تاريخ مي دانستم. فرق من با ديگران آن خود فريبان جاهجوي خود پسند، شايد اين بود كه باور داشتن همه ي ما غرق در اين فضاي انباشته از جهل و تعصب و ريا و ستم ايم به ميزان مبارزه يي كه عليه فضاي تاريخي ابتذال حاكم بكنيم و دامچاله هاي مهلك تودرتوي آن را بشناسيم و از آن حذر كنيم به همان نسبت كمتر جاهل ظالم مبتذل رياگرمي شويم. ببينيد مي گويم نه كاملا" بري، بلكه تنها عدوي حماقت و جهل و ستم رايج بين خودمان.

مطرب از درد محبت، هر جا كه فرصتي بين گفت وگوها دست مي دهد تكه هايي از غزلها را به آواز و ساز اوج ميدهد خاصه آنها كه شاعر، با خردمندي خود را از ديگران دجدا نمي بييند و مصبيبت مشترك انساني را چون ميراثي نفريني باز مي شناسد، هنوز اميدوار:

 

<با محتسبم عيب مگوييد كه او نيز

پيوسته چو ما در طلب عيش مدامست

حديث حافظ و ساغر كه مي زند پنهان

چه جاي محتسب و شحنه و پادشه دانست

اي دل طريق رندي از محتسب بياموزر

مستست و در حق او كس اين گمان ندارد

آن شد اكنون كه ز ابناي عوام انديشم

محتسب نيز در اين عيش نهاني دانست>

 

<داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد

خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند

حالي درون پرده بسي فتنه مي رود

تا آن زمان كه پرده افتد چها كنند

ميب خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب

بهتر ز طاعتي كه به روي و ريا كنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب

تا خود درون پرده چه تدبير مي كنند>

 

<دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي

كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود

مكن به چشم حقارت نگاه در من مست

كه آب روي شريعت بدين قدر نرود

بيار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن كه مجلس سخن بدر نرود>

 

<من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم

محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم

من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها

توبه ار مي وقت گل ديوانه باشم گركنم

عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چمشه ي كوثر كنم

گر چه گردآلود فقرم شدرم باد از همتم

گر به آب چشمه ي خورشيد دامن تر كنم>

 

<نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ

چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم

سخن درست بگويم نمي توانم ديد

كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم

به دور لاله دماغ مرا علاج كنيد

گر از ميانه ي بزم طرب كناره كنم

مرا كه نيست ره و رسم لقمه پرهيزي

چرا ملامت رند شراب خواره كنم>

 

<حافظم در مجلسي دردي كشم در محفلي

بنگر ايمن شوخي كه چون با خلق صنعت مي كنم>

شاه شجاع گفت: انصاف را كه در نقد رفتار خود هيچ كوتاهي نكرده اي و بسا كه بسيار بارها چون ملامتيان خود را عمدا" معصيت باز و نام به ننگ درباخته، نشان داده اي وتا پيشروي ما گرانجانان آينه يي بنشاني كه از رياكاريمان شرمسار شويم كه نمي شويم.

- اين روزها به چه كار مشغوليد؟

- به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد

بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد.

- جز آن كه اصل زندگي شاعرانه است...

- يكي از وسوسه هاي هر شاعر بزرگي فراتر رفتن از ترسهاي نامرئي خويش است. غالبا" از آرزوها و اميدهايمان فراتر مي رويم به خود فريبي، اما به دشواري از مرزهايي كه عادات و آداب برامان مقرر كرده اند مي توانيم عبور كنيم. بسا كه در خيال از آفاق ممنوع مي گذريم اما در بيان آن حقايق نويافته از ترس دچار لكنت مي شويم، ترس از آداب و آئين سازان، ترس از نيزه داران حريم خاموشي و فراموشي، البته در اين حالت كه ماييم مي توانم اين نكته را بي هرا س بگويم كه يكي از آن ديوارهاي گذرناپذير را شما ساخته ايد...

 

                                                                                   14 اردیبهشت 1386



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.