والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






حجت بداغی

بابا پير

 

 

به رفيق با پی و ريشه. کسی که برام کوه دماوند است.

مهران قاجار

 

- ... خيابون شلوغه فدات شُم. می‌خوای دروغَکی بِگُم نيس؟ فقط کسی پاپیِ مُو نمی‌شه!

ديگه پير شدی آخه بابا، دندونگير نيسّی ... کِی می‌خواد بره تو کلَّت ...

دَس رو دِِلُم نذار که داغه، دستِ بدجور می‌سوزه ... های! ... هَمَش می‌ترسُم شب کَپيدُم صُبِش چی می‌شه ... 

پيرمرد گفت: با ترس نخواب.

پول در می‌آوُردم سيگار بگيرم. نشسته بودند رو جدولِ جوب، کنار خيابان. قدِّ يک نفر وسطشان فاصله بود.

جعبه و سيگارهای روش کنار پای پيره مرد بود. زنه گفت:  هِی برامُو چُسی نيا با ايحرفات! هر چی می‌کشُم از تو می‌کشُم. به پيره مرد گفتم: حاجی چی گفتی؟ سرش را سنگين بلند کرد. سنگين تر نگاهم کرد. زنه گفت: ايبچّه کونيایِ نيگر ندارشون ايجا، ردش کن بره سی خودش. پيرمرده گفت: اِی ولّا به تخم بابات! ... می‌گم شص هفتاد ساله داره خوار مادرم گاییده می‌شه يه چيز فَميدَم، سرگشنه گذاشتم زمين گذاشتم، اما نباهاس با ترس کپه مرگَمو بذارم ... هِی ی ی! امشب خوابيدی فرداش به تخمِت جوون. اين زنه ام می‌بينی می‌گه می‌ترسم تخم نداره شب بگه فردا به تخمَم.

خُو چی می‌خوای سيخ شدی ايجا؟! خانوم می‌خوای شاشِت کف کرده فقط مايُُم.

اَی تف به ذاتِ جندَت پدر جاکِش!! ... چی می‌خوای جوون؟

گفتم: يه بسّه 57 بده.

بِم گفتن سرِ خيابون شوش می‌شينه، تو دهنه ميدون. تو شلوغیِ مسافر و مسافرکش و ماشين باری و عمله حمّال. يََنی اينوَر سبزه ميدون. راس می‌گن، تو اون شلوغی جون می‌ده برا کاسبی، اما جيگَرَم می‌خواد. بابت جنسِشَم هر کی کشيده می‌گه خيلی لطيفه. باهاس مال باش که اينهمه بنگی مشتريشَن. من خودم نرفتم پيشِش، بچّه خزانه ايا تازه پيداش کردَن. اسدالله سگی می‌گفت به يه کورس ماشين نِشِستنِش ميَرزه تا شوش. می‌گفت عمله فری رشتيه. فری و که می‌شناسی؟ بچّه منصور. اون براش مياره. تيکّه هزاری صدش، تيکّه پونصدی پنجاش واسه بابا پير. می‌رَم از بچّه های منصور پرس و جو. راس باشه فری براش مياره مشتریشم. گفتن اگه می‌خوام جنس بگيرم صداش کنم بابا پير. نشونِشَم به اون نشون که رو جدول جوب می‌شينه، بغل جعبه سيگارش. يه فلاکس کهنه داره توش پر چايی مثه قير. حَب می‌کنه. کلاه شابگاهِ خاکستری، کتِ قهوه ای، شلوار کردیِ سياه. سيبيلش کِلِ سيبيل ماسيس عرق فروشه. صورتِشَم می‌گن مثه ماسيس چين و چروکه. يه پيره زنِ جنوبيَم بيشتر وقتا پَلوش می‌شينه. انگار خود بابا پير از جنوب فرارِش داده تِرون. می‌گن قديم مالی بوده برا خودش، امّا حالا سينه هاش شده قدّ سيرابی. راه فرجِشَم واسه با کله رفتن خوبه. اسم زنه خاتونِ انگار، بی خيلِش. اما بابا پيرو می‌گن سرد و گرم کشيده، يه چيزايی سرش می‌شه. می‌خوای ببينيش برو، اما نگو بابا پير. خيال می‌کنه جنس می‌خوای. حرفشو بشنوی تَئويلِت می‌گيره ...

همينا ديگه ...

کنارشان از جوب پريدم آنطرف، رو جدول پياده رو نشستم.

خاتون گفت: سی چی به آقا بد می‌گی يارو؟! ... های، اَيه او روز تو نَخلِستون خامِت نشده بودُم ... اَيه پا نشده بودُم پيِِت بيُم تِرون ...

بابا پير از فلاکسش چای ريخت تو نعلبکی.

حاليت هَس چی بِت می‌گٌم؟ آقام هيمجور زنده زنده چالِت می‌کِرد. خامم کردی بابا پیر. خامُم کِردی. گفتی می‌برُمِت تِرون می‌ذارُمِت برا خودت خانُمی ‌کنی. خانمی که کردُم، اما برا هر کی رسید قوتُم داد.

چاکّرِ بابا پير، ... هنو اين خاتون‌و عقدش نکردی؟

بابا پير نعلبکی را زمين گذاشت، گفت: بچّه کونی هر چی بيشتر می‌ده روشَم بيشتر می‌شه ... مايََت کو؟

يکی از همين بنگی ها بود. همشان شکل همند. چشمهاشان رک زده، صداشان خفه و خِس دار است، اما محکم، لباسشان ارزان و کثيف است، و دو تا انگشت شست و سبّابه راستشان از داغ حشيش سياه و زمخت شده.

يارو خنديد، داندانهای زردش افتاد بيرون. يک هزاری گرفت طرف بابا پير. گفت: بابا پير ای خاتون دیگه مالی نیس واسَش تَل بندازی بالا، ... سیگاری بکش صفا کن. بابا پیر پول را گرفت تیکّه هزاری را گذاشت کفِ دست یارو،: تل و که براتو می‌ندازم بالا خوشگل ... شبا خوابی روزا منو نمی‌شناسی؟ یارو بلند خندید و گفت: ما مخلصِتیم بابا پیر. رفت. بابا پیر حبّ تریاکش را از جیب کتش درآورد انداخت تو نعلبکی. داشت با انگشت تو چای حلّش می‌کرد.

خاتون گفت: هَمی حرومزاده رو مُو مردِش کِردُم. حالا دیه خاتون مال نیس. مثه گنجیش پرید بالا زِرتی افتاد پایین.

بابا پیر نعلبکی را هورت کشید، بعد سبیلش را تاب داد. گفت: اون روز برا من نکن ماده سگ. اون روز زرنگ بودم هم تو رو کَردم هم به آقات گفتم بیاخ. اونروز اگه کسی می‌تونست جلوم در میومد. حالا هر چی اگه و کاشکی بکنی آقات از گور در نمیاد منو چال بکنه.

اَیه زرنگ بودی بابا پیر او همه سال حبس نمی‌کشیدی!!

بچّه تِرون اگه زرنگ باشه نصف عمرش زندونه.

حتّی اَیه یه غریبی مثه مُو پاپیِش تو غربت باشه! ... خاتون صورتش را کشید زیر چادر، هِق هِق شانه هاش لرزید.

بابا پیر حرف زدنش مثل اين است که تو بشکه سوهان بکشند، با فاصله و یواش یواش حرف می‌زند. اما دَمِش گرم است. همه تریاکی ها، الَلخصوص پیر شده هاش، دمشان گرم است.

حبّش را که انداخت چشمهاش باز شده بود. یک خورده زل زد به خاتون، پلکهاش سنگین بود، گفت: تُف به ذات ناشکرت زن! حالا که وَرِ دلم نِشِسّی دارم خرجِتو می‌دَم، مرگت چیه؟ داشتم نگاهشان می‌کردم. نگاهش چرخید به من، گفت: چیه جوون؟ شانه هام را انداختم بالا. گفت: چیزی می‌خوای؟ داشتم می‌گفتم نه که یک خاور جلومان ایستاد. اگزوزش درست تو بساط بابا پیر بود. روغن سوزی هم داشت صاحاب مرده. یک خورده که گذشت فهميدم از قصد ايستاده، هِی گاز می‌داد. خاتون سرش را از زير چادر بیرون کشید. می‌خواست چيزی بگوید که شاگرد کلّه اش را از پنجره کرد بیرون. داشت می‌خندید، گفت: خاتون بریم صفا؟ خاتون گُر گرفت، گفت: الهی او جیگرت لخته شده بریزه لا پای نَنَت. بابا پیر داد کشید: کیه؟ خاتون گفت: همو که دیروزا باش رفتُم. بابا پیر کلاهش را برداشت، کتش را از شانه انداخت پایین، دست برد زیر بساطش، بعد پا شد راه افتاد. بلند شدم. شوفر و شاگردش قَه قَه می‌خندیدند. صدای خاور باباپیر و خاتون را وادار کرده بود داد بزنند. دود بساط باباپیر را گرفته بود. خاتون می‌زد به سینه اش و نفرین می‌داد. باباپیر دولّا دولّا می‌رفت جلو، اما سرش بالا بود. داد کشید: عمّه کونی بیا پایین ببینم. پسّون کی و می‌خوای ببرّی؟ شاگرد شوفر گفت: تمّونِت نیُفته بابا پیر، بشی خاتون بی تمّون ... . بابا پیر دستش را رو کرد. نیمچه را برد بالا، از بنا گوش شاگرد تا زیر چانه اش خط انداخت. کف کرده بودم. فقط خط بود نه بیشتر. شاگرد شوفر داد کشید: آخ! زد بی پدر. شوفر از جلو خاور با چوب پیچید سمت بابا پیر. چوب را بالا برد، داد کشید پفیوز و یکی گذاشت رو کتف راستش. نیمچه افتاد زمین. تا خواستم از جوب بپرم خاتون چوب به دست وسط بود. دو سه تا زد. بعد یکی می‌خورد یکی می‌زد. شاگر شوفر افتاده بود رو بابا پیر. پریدم طرفش پس یقه اش را گرفتم کوبیدمش به خاور. یک کلّه گذاشتم تو صورتش. خواستم دومی را بزنم بابا پیر داد زد: ولش کن. نگاهش کردم. نیمچه را با دست چپ گرفته بود. گفت: بَرِش گردون محکم نیگرش دار. گردنش را گرفتم زیر بغلم. با یک ضربه شلوار یارو را جر داد. بعد کشیدش پایین. شاگرد انگار دسته جارو بِهِش رفته بود؛ جیغ می‌کشید. بابا پیر، با دست چپ، یک خط این طرفِ چاک انداخت یکی آنطرف. خط ها را بی اینکه شُل و سفت کند تا بالای زانو برد پایین. گفت: بندازش بالا ... دیگه روش نمی‌شه جلو کسی لخت شه، بندازش بالا ... هر کی ببینه می‌گه براکی گنده گوزی کردی هم کَرد هم خط انداخت ... بنداز بالا مزلّف و ... از زیر چارقد خون راه گرفته بود تو صورت خاتون. شوفر افتاده بود زمین، گولّه شده بود تو خودش، مثل مارمولک بالا پایین می‌پرید. خاتون پاهاش را از هم باز گذاشته بود مثل اینکه گردِ فرش بگیرد می‌کوبیدش. بابا پیر داد زد: بسّه! کشتیش زن ... . بعد یواش گفت: اگه این زنه ام نبود با این گردن کلفتا نمی‌شد کاسبی کنم. خاور گازش را گرفت و رفت.

نشستم وسطشان. خاتون چادرش افتاده بود دور کمرش، جِزّمی زد و نفرین می‌داد. بابا پیر کلاهش را گذاشت سرش. گردِ کتش را با پشت انگشت گرفت بعد انداختش رو شانه هاش. دستمال یزدیش را داد به خاتون که خون را پاک کند.

گفتم: کی بودَن؟

خاتون با همان جِزّ زدنش گفت: دیروزا آمدن پیُم. ذوق گرفته بودُم مشتری پیدا شده، پَن شیش تا! همه شون رفتن بالا سیرشون کردُم. بعدش دورُم گرفتن پسُّونام بزرگه یه قدّیشه بِبُرّن. خون به جیگرُم کردِن پولُمُم ندادِن کردنُم بیرون. تف به لای پای خوار مادرتون، حقِّ ضعیفه خوردن کجاش مردانگیّه؟!

بابا پیر گفت: بچّه کجایی جوون؟

گفت: خزانه حاجی. محسن قَجر ازت برام گفته ... نمی‌دونم بشناسیش؟

گفت: خزانه فرآباد؟ ... نه، این قجرو نمی‌شناسم ... اما میان پیشم.

گفتم: اسدلله سگی؟ می‌شناسیش؟

گفت: آره ... مرامش والاس ... (نگاهم کرد) ... مثه خودِت.

ماکوچیکتیم حاجی.

کوچیکتر از من که هسّی ... اما بچه های خزانه با مرامَن، آخ ... خوارکسّه زد کتمو اِنداخت.

بابا پیر از فلاکسش یک استکان چای ریخت. گفت: اِنقد دیگه زِق نزن، سرم رفت ... اهل چی ای جوون؟

گفتم: سیگار.

گفت: نشه جات؟

گفتم: عرق سگی.

چوب سیگارش را از زیر جعبه برداشت. از بسته اشنوش تعارفم کرد. یک نخ برداشتم و نگاهش کردم. با حوصله دور تا دورِ اشنو را زبان زد، گذاشتش سر چوب سیگار و کبریت کشید. سیگارم را روشن کردم. بعد مالِ خودش را روشن کرد. یک پک زد و استکان چای را یک نفس رفت بالا. گفت: کارِت چیه؟

گفتم: زیاد معلوم نیس ... بیشتر الّافم.

گفت: الّافیت چیه؟

گفتم: والّا چیز می‌نویسم.

گفت: اومدی منَم بنویسی نه؟

یکی دیگر از این بنگی ها آمد. پول داد جنسش را گرفت و رفت. بابا پیر دو تا صدی جدا کرد داد به خاتون، گفت: ظهره، برو یه چیزی بگیر کوفت کنیم ... . فری بفَهمه فاتحه این یارو خاوریه خوندَس.

گفتم: بابا پیر می‌ذاری ناهار مهمونت کنم؟

اصلاً سرش را هم بلند نکرد، گفت: نه.

گفتم: پس یه تیکّه هزاری می‌دی ببریم؟

گفت: هر چی عشقته، من متشریم و نمی‌پرّونم ... اما بابا پیر و کج و کوله ننویسی!

گفتم: بابا پیر چی دوس داری ازِت بنویسم؟

گفت: بنویس بابا پیر بعدِ یه عمر لات بازی و عرق خوری افتاد حبس. ده سال کشید اومد بیرون. هم پیر شده بود، هم عملی شده بود، هم خاتون جنده شده بود ... حالا اَم هیچّی نداره غیرِ دو تا خایه‌ء گُنده. حواله تو و اون چیزا اَم که می‌نویسی به خایه‌هام.

 

 

28 خرداد 1386



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.