یادداشت ... یادداشت، باید یادداشت نوشت و به یاد داشت که نوشتن همیشه بهانه خوبی است برای از یاد بردن.
چه پارادوکس غریبی! چه ارتباطی است میان یادداشت و از یاد بردن و یا حتی از یاد رفتن؟ چه بسیار یادداشتها که نوشتهایم تا به یاد نداشته باشیم و چه بسیار یادداشتها که خوانده ایم تا از یاد ببریم. و خاصیت خط سوم بودن همین است. خط سوم نانوشتنی و ناخواندنی است و نانوشته و ناخوانا خیلی زود از یاد میرود. راستی چرا این همه دربند در یاد ماندنیم. حافظههای درازمدت و کوتاهمدت روز به روز در حال تحلیل رفتناند و ما همچنان در قید نوشتن یادداشتهای تحلیلی! میبینید این واژه یادداشت چگونه ذهن من را به بیراهه میبرد. واژه گمراهکنندهترین ابداع جهان است. از همان آغاز که هیچ نبود و کلمه بود گمراهی پدران پدران ما آشکار بود. میدانم که این جا، این فضای تنگ مجازی مجال حرف زدن درباره گمراهی پدران پدران ما نیست. این جا فقط باید از ادبیات حرف زد و از هر آنچه به ادبیات مربوط است. یکی از هزاران چیزی که به ادبیات مربوط است "ما"ییم. ما به ادبیات مربوطیم و ادبیات به ما. البته فکر میکنم تعریف ضمیر "ما" در این جمله روشن است. ما همانهایی هستیم که با ادبیات زندگی کردهایم. با متنهایی که خواندهایم از کودکی تا امروز راه آمدهایم. ما همانهایی هستیم که زیر جملات کتابها با مداد سیاه خط کشیدهایم و نویسندگان و شاعران محبوبمان را با خود به همه جا بردهایم. ما با همان واژهها که زیرشان با مداد سیاه خط کشیدهایم به خیابان رفتهایم، به بازار، دانشگاه، به خانههای غریبه، به اتاقهای آشنا. ما با همان واژهها عاشق شدهایم، عشقبازی کردهایم، تنها ماندهایم، به خدا فکر کردهایم ، به مرگ فکر کردهایم ، به دیگری پیوستهایم و باز تنها ماندهایم.
ما با سرشت سوگناک ادبیات پیوندی دیرینه داریم. میخواهم بیهیچ ترس و تردیدی نظرم را اعلام کنم. "اندوهناکی" ذاتی ادبیات است. میخواهم از اندوه شیرینی حرف بزنم که از ادبیات به ما سرایت کرده است. سخن گفتن از این اندوه سرایت کننده نیازمند تعمق بیشتری است. باید به مفهومهای محوری و تکرارشونده در ادبیات پرداخت. هجران، درد عشق، ملال وصل، مرگ، تنهایی، بیحاصلی کار جهان و... و ادبیات کلاسیک ایران چه بسیار با این مفاهیم آمیخته است. و ما چه بسیار با حافظ و سعدی و خیام و عطار آمیختهایم. غمناکی نگاه ما حاصل خواندن زودهنگام متنهایی است که برای دایره کوچک ذهن ما بزرگ بودهاند. ناگزیرم تعریف ضمیر جمعی "ما" را محدودتر کنم. ما به نسل اعلامیهها و میتینگهای سیاسی تعلق نداریم. ما مربوط به همین نسلهای تازهایم. نسلی که در جایی از دهه پنجاه خورشیدی متولد شده و در همهمه «مرگ بر صدام» و آژیر قرمز، کودکی است که به مرگ زیر آوار میاندیشد. نمیدانم این روزها به این کودکهای تقریبا سی ساله چه میگویند، نسل پنجم یا نسل سوخته؟ آسیبشناسی نسلها کار من نیست. من هنوز نگران پرسشهاییام که در دوران ممنوعیت شعر سپید و جوراب سفید در مدارس دهه شصت شکل گرفت! ملال و اندوه ادبیات در جان ما خوشتر نشست. راستش این روزها زیاد به آن جمله فکر میکنم. جملهای که دوستی از همین اهالی نسل سوخته میگفت: «لعنت بر این ادبیات که ما را فاسد کرده است.» این روزها هم به دشنام محبانه آن دوست فکر میکنم و هم به هزلیات و خبیثات سعدی رضی الله عنه و هم به دم غنیمتشماری و میخوارگی خیام. به سانسورچیان زمانه خویش هم بسیار فکر کردهام و در شگفتم که چگونه در این مملکت اسلامی، سانسورچیان باریکبین، همجنسبازی و شرابخوارگی خواجه شمسالدین محمد شیرازی را به ردای بلند عرفان و تصوف وصله پینه میکنند؟! راست میگفت آن دوست غمگین من با آن چشمهای همیشه نمناکش. ما دچار ملال ادبیات شدهایم. اما هنوز معلوم نیست تقصیر بر گردن کیست. من اما دوست دارم در این میان همه کاسه کوزهها را بر سر ادبیات بشکنم. اعتراضها و انتقادهای اجتماعی و سیاسی بیثمر است. ناظم بد اخلاق دهه شصت، امروز از شعر سپید و ابروی تتو خوشش میآید. محکوم کردن شرایط تاریخی خندهدار است. پس لعنت بر ادبیات که ما را فاسد کرده است...
بعد از این در خطسومهای دیگر در خدمت و خیانت ادبیات حرفها خواهیم زد ...
اول تیر ماه 1386