نمیدانم بیرون برف میبارد یا نه. نمیدانم کدام فصل از سال است.حتی نمیدانم روز است یا شب. آن شب که مرا آوردی اینجا برف میبارید. برای خودم چای ریخته بودم. لیوان چای را روی دستهی کاغذهای سفید گذاشته بودم. دراز کشیده بودم وسط اتاقم و بالش را زیر سینهام گذاشته بودم و فصل آخر داستان تو را مینوشتم. یک سلول برایت میساختم یک شکنجهگاه برای همیشه. سلول یک دریچهی زیر سقفی به اندازهی 30 سانت در 20 سانت داشت که چهار میلهی فولادی قطور آن را مسدود کرده بودند. صدای پرندهها از این دریچه به داخل میآمد یک نماد سازی ساده برای نشان دادن میل تو به رهایی اما تکراری بود زیر صدای پرندهها خط کشیدم میخواستم نماد تازهای به جای آن پیدا کنم. آفتاب بعدازظهر سلول را پر از سرخی غروب میکرد و سایهی چهار میلهی قطور را روی دیوار و کف سلول پهن میکرد سایهی میلهها از خود میلهها نازکتر اما درازتر روی دیوار و کف سلول شکل میگرفتند میلهها در حد فاصل دیوار و کف سلول میشکستند و آفتاب که پایینتر میرفت سایهها در کف سلول کو چک و کوچکتر میشدند و روی دیوار کشدارتر.
داشتم پیرمرد بازجو را خلق میکردم بازجویی که سوالهایش را فراموش میکرد از روی برگهها سوالها را میخواند و چند لحظه بعد پاسخ تو را فراموش میکرد و اصلا فراموش میکرد سوالی از تو پرسیده یا نه و باز هم میپرسید و باز هم فراموش میکرد. راستش را بخواهی بازجوی فراموش کار را اوایل داستان همان جا که رفته بودی سلمانی تا موهایت را با نمره هشت کوتاه کنی در ذهن داشتم و میدانستم جایی در داستان به کار میآید. از این که تو را انتهای داستان در این سلول رها کنم خندهام گرفت. از این که مخاطب بعد از اتمام داستان اعصابش بهم میریزد، به من فحش میدهد و احتمالا کتاب را به گوشهای پرت میکند خندهام گرفت.
لیوان چای را برداشتم روی کاغذ سفید دایرهی قهوهای روشنی خیس شده بود انگشت اشارهام را روی مرزهای دایره کشیدم خطهای کوچکی از دایره بیرون زدند مثل موهای کم پشت تو فکر کردم موهایت را قهوهای بنویسم قهوهای روشن.
میدانم تو در داستان دست بردهای این جا شبیه سلولی که برایت ساخته بودم نیست. خیلی نمور و تاریک است سلول یک میز و دو صندلی دارد و یک توالت فرنگی در یکی از زاویههای تاریکش. سلول یک تختخواب با تشک سفت و ملافهی نمدار و کثیف دارد که به دیوار روبروی در آهنی بزرگ سلول زنجیر شده است. زیر نور چراغِ زرد همیشه روشن، روی صندلی چوبی مینشینم و به صدای فرو افتادن قطرهها گوش میکنم. از دریچهی زیر سقفی و بازی سایهها خبری نیست دوست داشتم بدانم تصویر سایهها چطور از آب در آمده. اینجا همیشه سرد و نمور است. نمیدانم بیرون برف میبارد یا نه. نمیدانم کدام فصل از سال است. حتی نمیدانم روز است یا شب. در آهنی بزرگ سلول با صدای ساییدگی فلزها روی هم باز میشود میان درگاه نورانی هیکل سیاهی پیدا میشود مرزهای این تودهی سیاه در میان نور سفید زمینه پیدا و ناپیدا میشوند این تصویر را قبلا چند جا دیده و خواندهام مثل تکنیک ضد نور در عکاسی است، فکر میکنم باید زیر این تصویر خط بکشی. در بسته میشود و دوباره همه جا تاریک میشود.
پیرمرد بازجو روبهرویم در تاریکی روی صندلی چوبی مینشیند. پشت به در آهنی بزرگ و رو به من و تختخواب. عینک دور فلزیاش را روی بینیاش جابهجا میکند. دستش را در تاریکی فرو میبرد و برگههای کاهی با سر برگهای شهربانی را از تاریکی بیرون میآورد و روی میز کنار دستش میگذارد. دستش را زیر نور زرد چراغ میبینم خیلی استخوانی و چروک است و به طور محسوسی میلرزد.
پیرمرد بازجو نیاز به شخصیتپردازی بیشتری دارد میخواستم از دو برآمدگی گوشتالوی مورب زیر گلویش بنویسم. این دو بر آمدگی زخمهای التیام یافتهی بریدگی کارد هستند. بیست سالش بود و در نظمیه خدمت میکرد. او میتوانست رانندهی رئیس ادارهی مالیات یا شهربانی باشد او در جریان بازجویی از تو، به فکر فرو میرود؛ مثلا وقتی نام یکی از زنهایی که به قتل رساندی هم نام معشوقهی دوران سربازیاش بود. معشوقهی این پیرمرد میتواند دختر رئیس ادارهی مالیات یا شهربانی باشد. بریدگیهای زیر گلویش را در جریان سیال ذهن و نوشتن افکار پیرمرد میتوان بازسازی کرد این زخمها میتوانند در یک درگیری با اوباش بر سر معشوقهاش و ناکامی او به وجود آمده باشند و اوباش هم میتوانند فرستادههای رئیس ادارهی مالیات یا شهربانی باشند.
اما این پیرمردِ مهربان و ترحم انگیز نمیتواند یک بازجوی باور پذیر باشد. وقتی زیر نور زرد چراغ پیش میآید صورتش واضحتر میشود. سبیلهایش آنکارد شدهاند و صورتش را هر روز اصلاح میکند. گلویش را صاف میکند و از روی کاغذها میخواند:
- شما را عصر جمعه هجدهم دی ماه حوالی خانهی مقتول دیدهاند؛ شاهدها میگویند اورکت سبز آمریکایی به تن داشتید و دکمههای اورکت را تا زیر گلو بسته بودید و یقهاش را بالا داده بودید.
صورتش را عقب میکشد و در تاریکی محو میشود. شاهدها تو را دیده بودند که پالتوی بلند مشکی پوشیده بودی و یک پایت را روی رکاب فورد سیاه رنگت گذاشته بودی و سیگار میکشیدی داستان را آن طور که دوست داشتی دست کاری کردی و حالا میخواهی قتلها را سر من خراب کنی.انکار میکنم و میگویم:
- من اورکت سبز آمریکایی ندارم.
صورتش را جلو میآورد، نور زرد چراغ روی چهرهی بیخونش میافتد. میگوید:
- میتواند برای یکی از دوستانتان باشد.
صورتش را عقب میکشد و در تاریکی محو میشود.
میگویم:
- ممکن است
صورتش را جلو میآورد، زیر چشمانش بالشتکهای پف کردهای آویزان شدهاند. میگوید:
- شما را عصرِ جمعه هجدهم دی ماه حوالی خانهی مقتول دیدهاند؛ شاهدها میگویند اورکت سبز آمریکایی به تن داشتید...
و من جواب میدهم و او میپرسد؛ او فراموش میکند؛ من تکرار میکنم.
باید صحنههای مربوط به بازجویی را بازنویسی کنم. مادر بزرگ مرحومم به مراتب خشنتر از این پیرمرد خرفت بود اما این پیرمرد عاشق میتواند پدر تو باشد.
همه چیز از آن دایرهی قهوهای روشن شروع شد لیوان داغِ چای را در میان دستانم فشردم بلند شدم و کنار پنجره رفتم هنوز برف میبارید. پیشانیام را به شیشه چسباندم به موهای تو فکر میکردم. روی بند رخت حدود دو سانت برف نشسته بود. پیراهن چهارخانهام روی بند یخ بسته بود. به موهای کم پشت قهوهای روشن تو فکر میکردم. به موهای کم پشت تو.
صدای بلند و یکنواخت کار کردن موتور ماشینت را شنیدم. همان صدایی که زنها قبل از به قتل رسیدن میشنیدند. پیشانیام را از روی شیشه برداشتم لیوان چای در دستانم سرد شده بود نمیدانم چه مدت در آن حالت بودم.ایستاده خوابم برده بود.به ساعت دیواری نگاه کردم نزدیک چهار صبح را نشان میداد. صدای زنگ در را شنیدم. لیوان چای را روی دستهی کاغذهای سفید گذاشتم. در اتاقم را باز کردم و وارد راهرو شدم همهی چراغهای خانه خاموش بود. مثل این که کسی صدای زنگ در را نشنیده بود. اورکت سبز آمریکاییام را از رخت آویز برداشتم و روی دوشم انداختم؛ گوشهی در را باز کردم. پالتوی بلند مشکی پوشیده بودی و یک پایت را روی رکاب فورد سیاه رنگت گذاشته بودی و سیگار میکشیدی. به من لبخند زدی از همان لبخندها که به زنهای مردم میزدی و بعد رگ ساعدشان را فص میکردی.گوشهی لبت نرم کشیده میشود و چند لحظه طول میکشد تا شبیه لبخند شود. برف روی موهای قهوهای کم پشتت نشسته بود. در فورد را باز کردی و گفتی:
- بِ...بِ...بشین.
گفتم:
- کجا؟
گفتی:
- ب...ب...بریم دو...دو...دو..دوری بزنیم.
میدانستم جنازهی زنی که چند ساعت قبل کشته بودی در صندوق عقب ماشین است.
گفتم:
- بیا با پراید من بریم.
گفتی:
- بِ...بِ...هِ...هِ...هت میگم بشین. می...میخوام خودم دا...دا...داستانُ تموم کنم.
خیابانها خلوت بود برف پاکنها دو تا هفت روی شیشه باز کرده بودند. دستکش چرمی مشکی پوشیده بودی. و با دو دست فرمان را چسبیده بودی.سیگار لای انگشتانت میسوخت. ماشین بوی دود و زهم خون میداد. میترسیدم پلیس جلوی ما را بگیرد. یک فورد سیاه مدل 70 در این صبح برفی هر کسی را مشکوک میکرد.
جنازهی زنی در صندوق عقب بود. زنی برهنه که زانوهایش را در شکمش جمع کرده بود.دریاچهی خون روی نایلونی که کف صندوق عقب پهن کرده بودی لخته بسته بود. زن با صورت درون خون فرورفته بود. پوست مهتابی داشت و پهلوهای تپل. دستانش را زیر سینه اش جمع کرده بود و موهای لَختِ آبشاریِ مشکی داشت. تو باید زن را میبردی و در دریاچهی پشت سد سر به نیست میکردی مثل همهی زنهایی که تا به حال کشتی اما قرار بود این بار دستگیر شوی.
حالا میتوانم تصور کنم که در اتاق من دراز کشیدهای و برای خودت چای ریختهای. شاید مثل من لیوان چای را روی دستهی کاغذهای سفید گذاشتهای.نمیدانم پشت پنجرهی اتاق من هنوز برف میبارد یا نه. نمیدانم کدام فصل از سال است. حتی نمیدانم روز است یا شب. در سلول تاریکی که برایم ساختهای نشستهام و روی برگههای کاهی با سربرگهای شهربانی ادامهی داستانم را مینویسم. قرار بود روی این کاغذها اعتراف به قتل کنم. مدتها منتظر بودم پیرمرد بازجو برایم کاغذ و قلم بیاورد تا داستانم را تمام کنم. به او میگفتم میخواهم اعتراف بنویسم. به او میگفتم من قاتل زنهای مردم هستم؛ من اورکت سبز آمریکایی دارم و شاهدها من را دیده اند که در روز هجدهم دی ماه... و او هر بار فراموش میکرد، او میپرسید من جواب میدادم، او فراموش میکرد من تکرار میکردم.
حالا داستانی که خودم شروع کردم را تمام میکنم داستانی که مال من است:
پشت پنجره برف میبارد، پیشانیات را به شیشه تکیه دادهای و لیوان چای را میان دستانت میفشاری. به برفها روی بند رختها نگاه میکنی و به موهای پرپشت سفید من فکر میکنی. به موهای سفید من. پالتوی مشکیات را بپوش میخواهم با پراید سفیدم بیایم دنبالت برویم دوری بزنیم.
12 شهریور86