والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






نظر خوانندگان
حمید 11/1/2009 1:52:50 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
سلام و درود ... داستان خوبی بود اما کمبود هایی هم داشت ... در ضمن سوژه ی تازه و بدیعی نبود ... ماجرای عجیب سگی در شب و کلی کتاب دیگه به این سوژه به نحو احسنت پرداختند و خود من هم در سال 85 داستانی نوشتم با همین مضمون ... اما از داستانتان لذت بردم ... ممنون
 
روژان 10/20/2009 11:29:39 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی: thos.blogfa.com
سلام
فوق العاده بود.احساسی که داستان از خود به جا می گذارد ماندنی است و تلنگری که به روح میزند به جا.
بیان و کلمات انگونه هست که باید باشد.
شادی پیروزی از ان شما باد.
 
غیاثی 10/6/2009 4:39:17 AM
ای ميل: m_metallurgy_gh
نشانی اينترنتی: azfandak-novel.blogfa.com
دیوانگی شخصیت و نوع برداشت او از وقایع اطراف، به خوبی در داستان شکل گرفته است. مخاطب در حین خواندن کاملا احساس میکند که چنین شخصیتی مشغول نقل کردن است. اما پاراگراف آخر، همه چیز را در هم میکوبد و انسجام داستان را نابود میکند.
پاراگراف آخر، تغییر تفکر و عملکرد شخصیت دیوانه و معلول داستان است. این تغییر تفکر ناگهانی و بدون منطق داستانی اتفاق افتاده است. چرا تصمیم میگیرد برود بالا؟ زهرا کیست که نباید ماجرای زندان رفتن مرد را بفهمد؟ کدام آدم ها " می آیند زیرم"؟ چرا از صدای آهنگ ماشین دیگر نمیترسد؟
نکتۀ دیگر اینکه شخصیت داستان، دیوانه ای است که علت اتفاقات اطرافش را درک نمیکند، و برای همین شگفت زده و مبهوت است. اما او اصلا افسرده یا ناراضی نیست که بخواهد گریه کند؟ و اگر قرار است در انتهای داستان به گریه بیفتد، به دلیل این گریه اصلا اشاره نشده است؟
آزفنداک

 
hooman 9/27/2009 2:39:08 PM
ای ميل: mardani.h22@gmail.com
نشانی اينترنتی:
salam.dastane ghashangi bud.azash lazat bordam.sabke kare narges khanom vasam jaleb va ta hadi sonat shekan bud.mersi
 
هی هو 9/26/2009 8:18:16 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی: www.hey-who.blogfa.com
خیلی از ماها
یا حداقل ،تعدادی از خیلی از ماها
عمری زیر قطره های باران اشکهایمان را استتار کرده ایم که شبهای سگی کوتاهتر شوند که نمی شوند...
 
نویسنده 9/22/2009 2:03:48 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
سوژه تازه و بدیع است ... شیوه زبانی‌اش برایم جذاب بود. مرد جوانی که مشکل فیزیکی ذهنی دارد و کودکانه و ساده حرف می‌زند. البته من هم با نظر خانم پناهی موافقم شاید اگر پایان شکل دیگری بود بهتر از این هم می شد.
موفق باشید
 
فرشته پناهی 9/20/2009 3:12:19 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی: http://fereshtehpanahi.persianblog.ir/
داستان با زبان ساده و و لحنی گرم و کودکانه به خوبی توانسته از کلمات بار ادبی لازم را بکشد. شاید بد نمی‌بود دستی به چند خط آخر داستان برده می‌شد تا داستان در ذهن مخاطب قوی‌تر از آنچه هست، می‌نمود.

سلام و سپاس
 

نام:

ای ميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:

 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.