|
غیاثی
|
10/6/2009 4:39:17 AM
|
ای ميل:
m_metallurgy_gh
|
نشانی اينترنتی:
azfandak-novel.blogfa.com
|
دیوانگی شخصیت و نوع برداشت او از وقایع اطراف، به خوبی در داستان شکل گرفته است. مخاطب در حین خواندن کاملا احساس میکند که چنین شخصیتی مشغول نقل کردن است. اما پاراگراف آخر، همه چیز را در هم میکوبد و انسجام داستان را نابود میکند. پاراگراف آخر، تغییر تفکر و عملکرد شخصیت دیوانه و معلول داستان است. این تغییر تفکر ناگهانی و بدون منطق داستانی اتفاق افتاده است. چرا تصمیم میگیرد برود بالا؟ زهرا کیست که نباید ماجرای زندان رفتن مرد را بفهمد؟ کدام آدم ها " می آیند زیرم"؟ چرا از صدای آهنگ ماشین دیگر نمیترسد؟ نکتۀ دیگر اینکه شخصیت داستان، دیوانه ای است که علت اتفاقات اطرافش را درک نمیکند، و برای همین شگفت زده و مبهوت است. اما او اصلا افسرده یا ناراضی نیست که بخواهد گریه کند؟ و اگر قرار است در انتهای داستان به گریه بیفتد، به دلیل این گریه اصلا اشاره نشده است؟ آزفنداک
|