
    <rss version="2.0">
      <channel>
        <title>valse adabi</title>
        <link>http://www.valselit.com/</link>
        <description>
          Syndication feed for 5 latest articles from www.valselit.com
        </description>
  
        <item>
          <title>
             اقلیما
          </title>
          <description>
             كتاب اقلیما سومین اثر حسین كوشامنش در وادی ادبیات و اولین  كتاب او در ژانر داستان است. اقلیما داستان مردی است كه در تنهایی خاطرات خود را مرور می‌كند. خاطرات خود؛ خانه و سرزمینی كه یادآور آنچه داشته و ندارد است: 
«غریبه عاشق این خاك نیست. غریبه آب می‌بندد به این خاک تا از گل آلوده‌اش ماهی بگیرد. غریبه رحم نمی‌كند به ما؛ به عشق ما به یادگارهای ما؛ به اصل ما و به خانه...»
          </description>
          <link>
             http://www.valselit.com/article.aspx?id=1554
          </link>
          <pubDate>
             Wed, 10 Mar 2010 14:58:30 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             "اگر ابرها بگذرند" رونمایی شد
          </title>
          <description>
             مراسم رونمایی از مجموعه داستان اگر ابرها بگذرند نوشته سعید طباطبایی روز شنبه 15 اسفند در فروشگاه "کتاب باران" برگزار شد.این مراسم که با استقبال و حضور جمعی از نویسندگان و هنرمندان نام آشنای کشور برپا شد.
علیرضا بهنام در این نشست گفت: این داستان‌ها ممکن است در نگاه اول با معیارهای داستان نویسی کلاسیک هم‌خوانی نداشته باشند. اما با کمی دقت بیشتر می‌توان عناصر داستان کلاسیک را با اجرایی جدید در آنها شناسایی کرد. مثلا اگر به دنبال دیالوگ در این داستان‌ها بگردیم در بسیاری از آنها چنین چیزی را پیدا نمی‌کنیم اما با توجه به این که داستان‌های فاقد دیالوگ از زاویه دید اول شخص نوشته شده‌اند می‌توان آنها را یک مونولوگ بلند به حساب آورد که خود گونه‌ای از دیالوگ‌نویسی است. 
          </description>
          <link>
             http://www.valselit.com/article.aspx?id=1553
          </link>
          <pubDate>
             Mon, 08 Mar 2010 17:21:35 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             بیانیه پایانی دهمین دوره جايزه مهرگان ادب
          </title>
          <description>
             بهترین‌های مجموعه داستان:
شایسته دریافت تندیس: مجموعه داستان «برف و سمفونى ابرى» نوشته پيمان اسماعيلى، نشر چشمه 
شایسته دریافت لوح تقدیر: مجموعه داستان «هجوم آفتاب» نوشته قباد آذرآيين، نشر هيلا
بهترین‌های رمان:
شایسته دریافت تندیس: رمان «موناليزاى منتشر» نوشته شاهرخ گيوا، نشر ققنوس
شایسته دریافت لوح تقدیر: رمان «پرى فراموشى» نوشته فرشته احمدى‌، نشر ققنوس

          </description>
          <link>
             http://www.valselit.com/article.aspx?id=1552
          </link>
          <pubDate>
             Sun, 07 Mar 2010 06:43:44 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             من قطع‏عضوی
          </title>
          <description>
             خودم را سپردم به دست زمان. فکر می‏کردم هر مشکلی را به دست زمان بسپاری حل می‏شود، اما نشد.
گذاشتم دور و برمان شلوغ شود. رابطه‏ام را با بچه‏ها قطع کردم. عوضش بچه‏های خودم را بزرگ کردم. هر کس تماس گرفت گفتم گرفتارم و هر جا دعوت شدم، گفتم از قبل برنامه‏ای دارم و همه را و همه چیز را، همه چیزهایی را که آن سال‏ها مثل عضوی از اعضای بدنم، همراهم، هم‏خونم شده بودند، پشت سر گذاشتم و آمدم. مثل عضوی که روی مین از بدنت جدا شده باشد و اگر چه عضوی از بدنت بوده نمی‏خواهی دوباره آن دست، یا پای خونین بی‏حال بی‏جان مکروه را به خودت بچسبانی. نمی‏شود. می‏شود که بگذاری‏اش و فقط ازش بگریزی و شاید از خودت هم، تا با خود قطع عضویت آشنا شوی و بعد آرام آرام به خود قطع عضویت خو کنی.
          </description>
          <link>
             http://www.valselit.com/article.aspx?id=1551
          </link>
          <pubDate>
             Fri, 05 Mar 2010 07:06:26 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             مراسم تدفین
          </title>
          <description>
             وقتی ماشین حامل جنازه رسید، من و پسر خاله رضا داشتیم یکی از مطالب بلوتوث شده‌ی موبایل او را می‌دیدیم. ناگهان جمعیت به سمت ماشین هجوم بردند. دیدم که زهره هم به همراه جمعیت راه افتاده. به رضا اشاره کردم و ما هم به پیشواز جنازه رفتیم. جنازه را از ماشین درآوردند و روی برانکار قراردادند. صدای گریه و شیون زن‌ها بلند شد. زهره سعی می‌کرد خودش را غمگین نشان دهد ولی معلوم بود که دارد نقش بازی می‌کند. بدجوری حواسم پرت زهره بود. توجهی به اطراف نداشتم. فقط دیدم که او هم دارد زیرچشمی به من نگاه می‌کند. بعد هم توی جمعیت زنانه گم شد. صدای جمعیت بلند بود: «به عزت و شرف لا الله الا الله؛ بلند بگو لا الله الا الله.» به همراه جنازه‌ی روی دست مردها، به سمت بقعه‌ی امام‌زاده حرکت کردیم. رضا داشت sms می‌زد که دایی کریم از راه رسید و چیزی در گوشش گفت.
          </description>
          <link>
             http://www.valselit.com/article.aspx?id=1550
          </link>
          <pubDate>
             Fri, 05 Mar 2010 07:03:04 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
      </channel>
    </rss>  
  
