والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس







تعداد عناوين: 22    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

زمستان است...

چخوف نازنین و كارور
رضا نجفی
بگذارید همان چخوف باشد با انگشتان دست چپش كه روی صحفه‏‏ها‏ی زرد رنگ ضرب گرفته است. از همان جا ادامه می‏دهیم: همسر آنتون پاولوویچ ینی اولگا لئوناردونا كنیپر _ اما دیگر بپذیرید كه این نام آلمانی واقعا كه نام غیرداستانی و حتی مسخره ای است: لئوناردونا كنیپر!! كاش چخوف زنی با اسمی‏ روسی پیدا كرده بود. بگذریم. چه می‏گفتم؟ بله اولگا لئوناردونا _ با آن لباس سفید و یك تكه‏اش كه بالاتنه چسبان و تنگ و دامنی چین‏دار و پفی داشت، داخل اتاق می‏شود و بی‏هیچ حرف و كلامی ‏لیوان لیمونادی روی میز چخوف می‏گذارد و دستی _ درواقع دست راستش را _ بر سر آنتون پاولوویچ به نوازش می‏كشد و باز دوباره به همان آرامی‏ بازمی‏گردد. خش خش پارچه دامنش شوقی مبهم در دل آنتون پاوولویچ بیدار می‏كند... آه بله بله یادآوری نكنید. می‏دانم، می‏دانم كه هیچ جزئیاتی را نباید در داستان‏ ‏مینی‏مال ‏آورد، بله باید حذف كرد، حذف كرد، همه چیز را تا آنجا كه می‏شود.
مطلب کامل

چمدان
مهدی عاطف‌راد
ساعت پنج و پنجاه دقیقه است. روی نیمکتی، کنار میدان وسط پارک، روبروی استخر نشسته‌ام و دارم روزنامه می‌خوانم. منتظرم کلاس نقاشی مهرشید تمام شود، بیاید سراغم، با هم برگردیم خانه. کلاسشان تو ساختمان کانون پرورش فکری، ته خیابانی‌ست که آن طرف میدان، درست روبروم قرار گرفته. ساعت شش کلاسش تمام می‌شود و در حالی که کیف نقاشیش را انداخته پشتش، دوان‌دوان می‌آید سراغم. من هم تا از دور می‌بینمش، روزنامه‌ام را می‌گذارم رو نیمکت، کیفم را می‌گذارم روش که باد پخش و پلاش نکند. بعد از جا بلند می‌شوم، با دست‌های باز می‌روم به پیشواز دختر کوچولوی نازنینم تا بغلش کنم. به یک متریم که می‌رسد خودش را پرتاب می‌کند بغلم. ساعت شش کلاس‌شان تمام می‌شود. تا برسد اینجا می‌شود شش و سه چهار دقیقه.
غرق خواندن صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ام که حس می‌کنم کسی نشست بغل دستم. برمی‌گردم به طرفش و یک نظر نگاهش می‌کنم.
مطلب کامل

دخترم دوباره مرا به دنیا می‌آورد
چیستا یثربی
برق می‌رود. كامپیوتر خاموش است و صفحه مونیتور، مثل قبر، تاریك است. دارم گریه می‌كنم. اما تو نیایش، به گریه من اهمیت نمی‌دهی. برق می‌آید و تو در بازی احمقانه‌ات دانیل را به من نزدیك‌تر می‌كنی. می‌گویم بس است بچه. من چهل‌ساله‌ام و دیگر هرگز ساعت شش صبح سر هیچ پیچ كوهی، اتفاقی برای من نمی‌افتد. حتی در دنیای مجازی تو... حتی در دنیای مجازی كامپیوترت، این اتفاق خنده‌دار است.
من خوشبختم. خانه‌ای كنار كوه، شوهری زیبا و دو بچه، نیایش و صوفی. من خوشبختم. در دنیای مجازی بازی تو، خوشبخت و آرام پیر می‌شوم. كنار مردی كه عاشقش هستم و مرا دوست دارد، حتی وقتی كه هرگز وجود ندارد... می‌خواهم كامپیوتر را بفروشم. حتی اگر تو فریاد بزنی دخترم... زندگی در خواب... روی صفحه مونیتور كامپیوتر...
مطلب کامل

سرما
امیر مهاجر
صدای زنگ ساعت که برخاست، زن توی جا غلت زد. دقایقی پیش مرد بیدار شده بود، و حالا به سقف نگاه می‌کرد. زن دستش را دراز کرد و صدای ساعت را خاموش کرد، بعد لحاف را پس زد و نشست. مرد نگاهش کرد. موهای پریشان زن رو شانه‌هاش ریخته بود.
مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم!»
زن برخاست و کرکره‌ی پنجره را بالا کشید: «چه برفی!» و از اتاق بیرون رفت. مرد چشم‌هاش را بست. صدای سیفون که شنیده شد، مرد لحاف را پس زد و نشست لب تخت. زن رفت آشپزخانه و قهوه‌جوش را روشن کرد، بعد به اتاق بازگشت. مرد هنوز لب تخت نشسته بود.
زن لباس خوابش را درآورد و آن را به میخ آویزان کرد، بعد در کمد را باز کرد. گفت: «چی بپوشم؟» و ادامه داد: «تو این سرما...!»
مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم.»
مطلب کامل

وقتی باران می‌بارد
فرشته نوبخت
انگار پیرزن رفته بوده لواسان، پیش دوست‌های بیوه‌اش. بعد چند بار تلفن کرده تا احوال پیرمرد را بپرسد، وقتی دیده کسی گوشی را جواب نمی‌دهد، دربستی گرفته و همین شبانه برگشته و پشت در خانه کلید را که چرخانده فهمیده آن‌ طرف در کلید دیگری توی قفل هست که نمی‌گذارد در باز شود. آن‌ وقت بوده که آمده سراغ من که تازه برگشته بودم و وسط بالکن، داشتم توی آن هوایی که بارانش تازه بند آمده ‌بود و آسمانش هنوز ابر داشت، سیگار می‌کشیدم. در را که زد، خیال کردم امیر برگشته. کونه‌ی سیگار را روی سنگ دیوارچین بالکن له کردم و در آپارتمان را باز کردم. کوچک و مرتب، پشت در ایستاده بود.
گفت: «می‌تونم از تلفن‌تون استفاده کنم.»
از جلو در کنار رفتم و گفتم: «بفرمایید.»
مطلب کامل

در انتظار فرشته
امید باقری
فرشته نشسته‌ بود تو ماشین، شیشه را پایین داده ‌بود و گفته ‌بود:
- سبیل. سبیلت رو هم بزن. من شوهر سبیلو دوست ندارم ها...
این یک جمله‌ی آخر پس‌لرزه‌ی زلزله‌ی یک سال پیش بود که در و دیوار دل عبدالله را بر سر عبدالله خراب کرده‌ بود. شدت پس‌لرزه آن‌قدری بود که نشنید فرشته به او اعتراض می‌کند که چرا شیشه‌ها هنوز پر از لک است. عبدالله خیره به موهای خرمایی فرشته مانده‌ بود که فرشته بی‌‌خداحافظی رفت.
بعد از یک هفته، عبدالله سر خیابان پنجاه و چهارم - کمی پایین‌تر از پمپ بنزین - با پیت حلبی طلاییِ پر از گل‌های مریم ایستاده‌ بود. همان گلی که همیشه دسته‌ای از آن روی صندلی کنار راننده، در گالانت قرمز فرشته بود. کنار خیابان ایستاده ‌بود و به سیگار مگنایش پک می‌زد. باد پاییزی‌ای که دود سیگار را با خود می‌برد، زیر بینی عبدالله را قلقلک می‌داد.
فرشته نیامد.
مطلب کامل

ملکوت هفتم
مرضیه ستوده
در این عمارت هفت طبقه، آدم از هیچی تعجب نمی‌کند مثلا از این ‌که ما دوباره بچه می‌شویم و باز به ما پیشبند می‌بندند و قاشق قاشق حریره (چون دندان نداریم) دهانمان می‌گذارند و هیچ تعجب ندارد که ژنرالی بدون این ‌که خجالت بکشد تو شلوارش جیش کند و یا این‌ که هیچ شگفتی ندارد که زمان دورانی است و زیر این گنبد دوار، زندگی به تکرار خودش را قشنگ به واقعیت تحمیل می‌کند، با این وجود وقتی من را به طبقه‌ی هفتم منتقل کردند، هاج و واج مانده بودم. در طبقه‌های پایین‌تر سالخورد‌گان بسته به میزان و نوع بیماری‌شان ساکن‌اند.
این‌ بالا، توی راهروها به در و دیوار کیف‌ و کلاه‌های دخترانه آویزان است و قاب‌هایی که در آن انواع و اقسام سوییچ‌های اتوموبیل پلاستیکی رنگ وارنگ قرار دارد. در گوشه‌ی راهروها یکی دو فرمان و بوق ماشین هم روی یک پایه سوار است.
مطلب کامل

ته مانده‌های یک پرنده مرده
فاضل ترکمن
چه قدر بدم می‌آید از پدرم! یعنی از عکس پدرم... انگار تمام دنیا فحش و ناسزا بارم می‌کنند، وقتی چشمم به عکس قاب شد پدر بر‌ روی دیوار می‌‏افتد. شاید خنده‌دار باشد اما فکر می‌کنم حتی پدرم هم دارد به من فحش می‌دهد! تا حالا خیلی به سرم زده که قاب عکسش را بردارم و از پنجره بندازم داخل کوچه تا خرد شود شیشه‌هایش و من لذت ببرم و دلم خنک بشود از صدای شکستنش! بارها به خودم قول داده‌‌ام که امروز حتما این کار را می‌کنم اما دوباره دلم نیامده... نمی‌دانم چرا اما چشمم به روبان سیاه حاشیه قابش که می‌خورد، ترس برم می‌دارد و با خودم می‌گویم: «زورت به مرده رسیده نامرد؟!» یکبار به سرم زد که ربان سیاهی را که چند سالی است مثل کنه به قاب عکس پدرم چسبیده، بکنم بلکه بتوانم از شرش خلاص شوم. چه می‏دانم... فکر می‌کردم اینطوری می‌شود پدر را زنده فرض کرد و دیگر عذاب وجدان نگرفت اما دوست نداشتم خودم را گول بزنم. می‌خواستم پدر را همین طوری که هست؛ همینطور مرده و بی‌جان دور بیندازم!
مطلب کامل

بیست ستون
مهستی محبی
شب نفسش را فرو خورد. صدای گام‏هایم روی سنگفرش در میدان خلوت می‏پیچید.جلوی عمارت ایستاده بودم. بازار تعطیل شده بود. مغازه‏ها کرکره‏هایشان را پایین کشیده بودند. گوش تیز کردم. باد سوت کشید و کاغذپاره‏ها را جابه جا کرد. جلو رفتم و دست گذاشتم روی دستگیره ساییده در عمارت. دستگیره پیچید و در باز شد. حالا توی سیاهی غلیظ سرسرا بودم. می‏دانستم که پله‏هایی در سمت راست است که مارپیچ بالا می‏رود. می‏دانستم که در کوتاهی روبرویم هست که به تالاری باز می‏شود. اما گذشتم و پیش رفتم و از دری دیگر رد شدم تا به فضای بازی برسم که آجرفرش زیر پایم گسترده بود و بعد درخت‏ها بودند در صف ایستاده منظم با نفس‏های حبس کرده و آن حوض بزرگ. خواستم صدا بزنم که از گلویم در نیامد. ایستادم و گوش تیز کردم و صدای خش خش را که شنیدم چند قدم جلوتر رفتم. کنار یکی از ستون‏ها ایستادم. آب توی حوض برقی زد و موج‏های ریز به هر طرف پیش رفتند و مردد به هم برخورد کردند و عقب و جلو رفتند و آرام شدند.
مطلب کامل

بهشتی که میان جهنم ساخته بودیم
علیرضا عطاران (آرام)
جوان نفهمید چرا از پدرش پرسیده بود. هیچ وقت تا حالا درباره پدر صحبت نکرده بود. شاید به خاطر اختلاف و شکافی که میان دو نسل بود. بارها دوستان پدرش یا هم‌ رزمانش درباره جانفشانی‌ها، از خودگذشتگی‌ها و آرمان‌های پدر سخن گفته بودند. اما هیچ‌کدام برای او جالب نبود. شاید هم به خاطر این که وقتی پدر شهید شد او فقط شش ماهش بود. برای همین نه خاطره‌ای از او داشت و نه یادمانی. لابد او هم مردی بود مانند همه مردهای انقلابی مومن. مگر نه این که داوطلبانه در جنگ شرکت کرده بود. بعد هم در همان اول جنگ از ترکش خمپاره‌ای شهید شده بود. بعدها که بزرگتر شد؛ فهمید اسم خیابان محله‌شان را به نام آن‌ها گذاشته‌اند. این تنها چیزی بود که از پدر می‌دانست.
مادر دو لا می‌شود و قرآن را از میان جا نماز برمی‌دارد. انگشتانش بر اثر کهولت می‌لرزد. بعد هم احساس می‌کند بی‌حس و کرخت شده‌اند.
مطلب کامل

در
نرگس وفادار
یحیی تند تند دور اتاق می‌چرخید و هر چیزی که دستش می‌آمد پرت می‌کرد ته کارتون‌ها. سیگار كنار لب پیرمرد چفت شده بود. دودش را پخش کرد روی زن که لای پتو پیچیده شده بود. به دست‌های زن كه معلوم بود روی سینه‌اش گره خورده، نگاه كرد: فقط چون چشاش شبیه حمیرا بود گرفتمش.
یحیی شمعدان‌ها را پیچید لای دستمال و گذاشت ته کارتون: فکر نمی‌کردم با این لگن قراضه بتونی این قدر زود خودتو برسونی این‌جا. النگوشو کجا گذاشتی؟
پیرمرد روی نقش پلنگ پتو دنبال چیزی می‌گشت: به خودشم اینو گفته بودم. واسه همین اصلا آهنگ گوش نمی‌داد.
یحیی سر کارتون را بست: حسابی پیر شدیا! لبش را لای دندان‌هایش فشار داد و گره طناب را دور کارتون محکم کرد: نمی‌خواستیم جنازه‌ش رو زمین بمونه. این دو ساعتم از ترس اخلاق سگیت بود که نبردنش و صبر کردن برسی وگرنه هممون به چشم خواهری، دوستش داشتیم.
مطلب کامل

در حاشیه ظهر
هژبر میرتیموری
پشت شیشه حوض، ماهی قرمزی خواب رودخانه را می‌دید. و درآسمان حیاط، پرنده‌ای خودش را به ابرهای سیاه می‌کوبید. و گنجشکی تنها روی دیوار پرهای خیسش را شانه می‌کرد. دم حیاط پرده‌ای آویزان در باد به خود می‌پیچید.
مادر از زیرزمین با یک سینی بخار بیرون آمد و از کنارحوض گذشت و با احتیاط از پله‌های ایوان بالا رفت. توی اتاق کودکی قاشق به دست لب‌هایش را زبان می‌کشید. و زیر تنها طاقچه اتاق پدر داشت در امواج رادیو، کشته‌های فلسطینی را می‌شمرد. توی سفره وسط اتاق تربچه‌ای قرمز لبخند می‌زد. و دو چشم سیاه وسط نان به کودک نگاه می‌کرد.
گوشه اتاق گونه‌های بخاری گل اندخته بود. مادر سینی داغ را روی سفره گذاشت، اتاق پر بوی برنج شد. پدر حالا با امواج پر از پارازیت رادیو به هرات رفته بود و زیر سایه تفنگی دست‌ساز خشخاش دیانت می‌چید.
مطلب کامل

مردها و موش‏ها‏
طیبه گوهری
- نه نه‏‏... اینجا نه‏‏... اینجا نه‏! ‏
آنقدر زد تا مرد کارش تمام شد‏‏. ‏‏زیپ شلوارش را بالا کشید و برگشت‏‏. ‏‏رگه‏ها‏ی سرخ متورمی‏ افتاده بود روی سفیدی چشم‏ها‏ی صمد و خط سیالی از کناره‏ها‏ی چشمش راه باز کرده و غبار صورتش را می‏شست‏. ‏
بلد صمد را برد سمت قایق وارویی که تا نیمه در گل فرو رفته بود‏‏. ‏‏نشاندش روی قایق‏. ‏از جیبش پاکت سیگاری بیرون آورد و با انگشت تقه‏ای به آن زد‏. ‏سه نخ بهمن بیرون کشید و هر سه را با هم گیراند‏. یک نخ را داد صمد و یک نخ را هم به من تعارف کرد‏. ‏
صمد با اولین پک به سرفه افتاد اما باز هم تند و عصبی پشت سر هم پک می‏زد‏. ‏یک دستش را تپانده بود توی جیب شلوارش و سگ لرز می‏زد‏. ‏نمی‏دانستم باید چه کار کنم و چطور رفیقم را دلداری بدهم فقط آنقدر شانه‏ها‏یش را بغل کردم تا لرز تنش ایستاد‏.
مطلب کامل

گندم
نظام حقی‏آبی
بعد مرگ اون فرنگیس هی جوون‌تر می‌شد. چهلمش سر مزار، عابدین بحث انداخت:«ده سال ‏دیگه بیاین ببینینش اگه چارده سالش نبود». سرتا پا سیاه تنش کرده بود. عینهو برف بود با چشم و ‏موی مشکی. تو اون رخت چارده ساله نشون می‌داد. الان رو بیست و پنجه. می‌گفت: «تا اون مرحوم ‏بود بو لاس می‌داد. ولی الانه برین جفتش، اگه بو عطر نداد. میخک می‌زاره لای سینه‌اش». حالا شما ‏قاضی؛ اگه عابدین ریگی به کارش نبوده چطوریه که قبلنا بوی اون رو دیده، الان هم دیده؟ چرا ‏من نمی‌گفتم کی بوی لاس می‌داده، کی عطر، یا کجاش میخک می‌زاره؟
‏البته کل ملت می‌دونن زال از خون مهندس جهودی بود. سر صبح که از تو گندمزار می‌ومد ‏سمت خونه‌ها فقط بالا تنش معلوم بود که به سرخی می‌زد. از سر تپه که چشم تیز کردیم آشنا ‏نیومد. ریخت و بارش جدا بود از اهالی. طاقت نداشتیم بمونیم برسه. بهونه کردیم گنجشک پر دادن ‏از گندما تا رسیدیم بهش. می‌گفت نقشه برداره، راه گم کرده. بردیم منزل من.
مطلب کامل

شاطری برقصم؟
مریم اسحاقی
شاطری برقصم؟ دیگر سنم از این حرف‏‏‏ها‏ گذشته. نه! نه! اصلن اون جوری نیست. باید بنشینی، رقصش نشسته شروع ‏‏می‏شود. آره. این جوری می­نشینی و شانه‏‏‏ها‏یت را می‏دهی. دست­هایت را طوری تکان می­دهی که انگار می­زنی توی آرد تا خمیر نچسبد. حالا خمیر را ورز بده. آها! همین طور. بتابانش. نه! این جوری نیست. درست بشو نیستی! خمیر را که کندی، باید کف دست‏‏‏ها‏ت به طرف صورتت باشد و شانه‏‏‏ها‏ت را به عقب تکان بدهی. آخ! مگر از پشت کوه آمدی؟ تو هم که شدی منظره! آخرش یاد نمی‏گیری. حالا خمیر را این دست آن دست کن و یواش یواش بلند شو و کمرت را بچرخان.
یواش یواش بلند شو. آ بارک الله دختر! حرکت دست‏‏‏ها‏ت را بیشتر کن. چه برقی ‏‏می‏زند چشمهات. ماشاالله، ماشاالله! آخ صبر کن یک دقیقه این گردسوز را جابجا کنم. تو دست نزن، دود ‏‏می‏زند. باید اول شعله‏اش را قشنگ بیاوری پایین.
مطلب کامل

Serenade Melancholic
محمد کاظم‌آباد
هوا تازه روشن شده، دیشب رو تو خیابون بودم، می‌ترسم برگردم خونه. اما این جا هم همون بار سنگین رو سینه‌ام بود و نمی‌ذاشت نفس بکشم. همون پنجه قوی داشت گلوم رو فشار می‌داد. بدتر از همیشه، همون بار سنگین تو جیبم سنگینی می‌کرد.
یه بار زده بود به سرم، سر صبح جمعه کشیدمش بیرون، می‌ترسید باهام تو خیابون راه بیاد. راست می‌گفت اگه کسی جلومون رو می‌گرفت می‌گفتیم 7 صبح جمعه واسه چی داریم دست در دست هم تو خیابون راه می‌ریم؟ اما حالم بد بود. چاره‌ای نداشتم. اون روز نتونست کاری کنه. یه بار دیگه هم که حالم بد بود سر صبح رفته بودم سراغش، یکشنبه بود. شانس آوردم کلاس نداشت. اون روز چند ساعتی طول کشید تا برگردم به حالت عادی. اولش رفتیم کاخ زعفرانیه، بسته بود. پیاده برگشتیم تجریش، از اون جا هم کاخ نیاوران.
مطلب کامل

آقای نویسنده
سمیرا حسن‌جان‌زاده
به نظرم باید داستان عبرت آمیز بنویسم، جوان مردم بخواند و عبرت بگیرد! پس باید بروم توی این اداره‏ها‏ی ممدکاری بنشینم و با بدبخت بیچاره‏ها‏ی آن جا حرف بزنم تا یک سوژه خوب گیر بیاورم!... ولی اگر نگذارند من با مشتری‏ها‏یشان حرف بزنم چه؟ خودم باید بروم دوره ممدکاری ببینم که هم بتوانم جوان مردم را هدایت کنم و هم داستان بنویسم و مشهور شوم! آن وقت همه از من امضا می‏گیرند و می‏شناسندم!
ولی باز هم نه! کی حوصله دارد با این سن و سال، چند سال برود درس بخواند و دوره ببیند؟ بهتر است به همان شغل دکه‏‏داری‏ام قانع شوم. هدایت جوان مردم هم با خودشان! چقدر این داستان نوشتن سخت است! حق دارد جناب نویسنده خودش را می‏گیرد. راه سختی را طی کرده. باید خیال نویسنده شدن را هم از سرم بیرون کنم... اصلا ولَش کن! کی حوصله داستان نوشتن دارد؟!...
مطلب کامل

تخم‏مرغ شانسی
محمدجعفر حکیمی
قطار ایستاد. و زن گفت مولوی. سریع و بدون لرزش صدا. مانند چند دقیقه قبل. وقتی در همهمه مسافرها و عبور جریان سرد هوا از شیار سقف، صدای تکراری زن به گوش می‏رسد، بی‏درنگ می‏پنداری که او خسته است. خسته از بیان نام تکراری. قطار می‏رود. و من هنوز در راهرو سنگی آهسته راه می‏روم. صدای قطار را می‏شنوم که دور می‏شود. پله مرا بالا می‏برد. در شیشه ای کنار می‏کشد. می‏روم سمت خروجی. بادی مرا عقب می‏زند. اما پایم می‏رود. راهرو سنگی را می‏پیچد به راست. نور سنگ پله را می‏درخشاند. نگاه می‏کنم. آسمان آبی پیداست. یک به یک پله‏ها را می‏روم بالا. انگار پایم سنگین شده. گویی پله‏ها را با خود بالا می‏برد. به آسمان نزدیک و نزدیک‏تر می‏شوم. اینجا، دیگر باد مرا رها کرده است. کنار می‏روم. آدم‏ها همچون مورچه از دل زمین بیرون می‏آیند و پخش می‏شوند اطراف میدان. به هلالی برجسته بالای در دکانی نگاه می‏کنم.
مطلب کامل

تماس کاغذی
شیما وزوایی
همه‌ی جهازش را وسط اتاق پهن كرده‌بود؛ یك میز چهار نفره‌ی كوچك با صندلی‌هایش، كارتونی كه سرویس چینی در آن بود، یك چراغ خواب و تعدادی ظرف و حوله. یك دسته اسكناس پنج هزار تومانی هم روی میز بود و یك چك كهنه‌ی تاخورده با مهر برگشت. تنها چیزی كه در آن خانه نو نبود تلفنی بود كه گوشه‌ی اتاق، روی زمین، به برق وصل بود و از دیشب بارها زنگ زده و كسی جوابش را نداده بود.
پوزخندی زد و اتاق را ترك كرد. آن سفیدی آزار دهنده را رها كرده‌ بود و می‌دانست كه برگشتی را نمی‌خواهد. آرام خودش را به حمام رساند. هنوز لباس تنش بود. آب داغ را تا ته باز كرد و پس از آن كمی آب سرد. چشم‌هایش تار می‌دیدند یا آینه را بخار گرفته‌بود. نفهمید.
مطلب کامل

هر صبح که ناقوس‏ها به صدا در می‏آیند
فاطمه زنده‏بودی
دستم را روی شکمم می‏کشم. همه سلول‏ها‏ی تنم فریاد می‏کشند: بلند و چهارشانه می‏شود. و امضا می‏کنم. روی شکمم با انگشت می‏نویسم: به اجدادت می‏روی. چارشانه و قد بلند می‏شوی. صدایی در اعماق دلم، جایی که آه‏ها‏یم از آنجا شنیده می‏شوند، می‏گوید تو رو خدا بلندبالا باش.
یک دست یک لیوان شیر می‏گیرد جلوی صورتم، بویش می‏پیچد در مغزم. عق می‏زنم. در ‏ها‏ل را باز می‏کنم. دوان به کنار باغچه می‏رسم. سفیدی یا زردی آب زلالی از دهانم می‏ریزد به پای بوته‏ی گل رُز.
خورشید جان گرفته‏تر می‏تابد. صبح بوی نویی نمی‏دهد. بوی دیشب را دارد. لباسم هنوز شور دیشب است. ناقوس‏ها‏ی کلیسا به صدا درآمده‏اند یعنی؟ صبح سوت و کوری‏ است. صبحی که ای میلت نرسیده.
مطلب کامل

فراخوان ویژه‌نامه داستان 88 والس
«هوا سرد است. برف هم کم‏کمک می‏آید و نمی‏آید. زمستان است. امشب شب اول دی ماه است و من راز فصل‏ها را...»
باز یلدا نزدیک است و شب یلدا. بلندترین شب سال. شبی به درازای خواندن چند داستان کوتاه. والس هم میهمانی هر سالش برپا است. اگر می‌خواهید در این میهمانی میزبان باشید، می‌توانید داستان‌ خود را برای والس با عکس به نشانی والس ارسال کنید.
تا 20 آذر منتظر داستان‌ها هستیم فقط قبلش درست‌نویسی و رعایت نیم‌فاصله‌ها و... را فراموش نکنید.
مطلب کامل

 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.