|
|
سید جمالالدین اسدآبادی، مادرترزا و بهار عربی
پرتو شریعتمداری
از وقتی که نگارنده روزگار، نوشتن فصل تازهای را با نام «بهار عربی» آغاز کرده، من چند بار دستخوش هیجان و هجوم احساساتی غریب شدهام. منظورم ذوقزدگی از نوع شرقی و غربی یا شمالی و جنوبیاش نیست، نه. منظورم امید به تغییر و آیندهای روشن و نظمی دیگر در منطقه و جهان و این جور چیزها هم نیست. اصلا شاید نتوانم منظورم را آن طور که خواننده محترم به درستی انتظار دارد بیان کنم. همیشه به استعداد بسیاری از همجنسانم که با قدرت و سرعتی حیرتآور آنچه را که در مغزشان میگذرد به زبان میآورند غبطه میخورم.
مطلب کامل
|
معرفی رمان "از چشمهای شما میترسم"
خواندن نام افرادی که نظرشان در مورد رمان، پشت جلد آن درج شده خودش بهترین گواه و بهترین معرفی برای کتاب است. افرادی همچون دکتر براهنی، اکبر رادی، سیمین دانشور و حورا یاوری که خواندن نظراتشان نشان میدهد نسبت به این کتاب و همچنین نویسندهی آن نگاه مثبتی دارند.
مطلب کامل
|
معرفی رمان خواب نامه
گوشه اتاقک، عمو عبدالله زیر نور بیحال شمع، چندک زده و قوز کرده بود روی یک کتاب بزرگ. قبای بازش خیمه زده بود دورش و عرق چین سفید چسبیده بود ته سرش و با همان ریشهای کم پشت، یک ریز تکان میخورد و دعا میخواند. هیبتش میزد به خاخامهای یهودی. نور ضعیف شمع از پایین تابیده بود به صورت و چشمهایش گم شده بودند در چالههایی سیاه و بیانتها. سینهاش بالا و پایین میرفت و خسخس میکرد. «بشین میکائیل.»
مطلب کامل
|
تنها با یک ساز رقصیدم
بنفشه میرمکری
این فنجان دسته طلایی این سینی زرد این قابلمه مسی را بردار ریشخند مترسک برلب تمام اینها نشسته است
مطلب کامل
|
اصلا تقصیر باد است
کوروش شیوا
همین شب از معلوم نیست کجا برمیگردد پرده را کنار میزند که آنا قرص خوابش را نخورده است
مطلب کامل
|
نگاهی به کتاب فضای نوین
فتح الله بینیاز
انسان عقل باور، آن چه را به سود خود است در زندگی پیگیری میکند و لذا خودبین است. در جامعه توتالیتر، خودبینی درست در نقطه مقابل نوعدوستی است، حال آنکه در جامعه مبتنی بر دو اصل آزادی و عدالت، خودبینی و سودخواهی فردی میتواند طبق میثاقهای اجتماعی به نفع همگان تمام شود. برای نمونه، در جامعه توتالیتر کسی که به هر دلیلی توانسته تریبونی در یک روزنامه و مجله به دست بیاورد، پزشک یا مامور شهرداری یا مدیر اداره که از قدرتی برخوردار میشود، کم و بیش شبیه افراد حاکم عمل میکند و گروهگرایی، باندبازی، ضعیفکشی و روشهای ابزاری و چاپلوسی و بیعدالتی آنها را پیش میگیرد. اما در جامعه مبتنی بر دو اصل فوق، ناظر آزاد از یک سو و تقسیم عادلانه و مبتنی بر شایستهسالاری از سوی دیگر، مانع سوء استفاده از جایگاه اجتماعی میشود.
مطلب کامل
|
شهسوار رمانتیکی که دیر آمد : در معرفی یوزف زینکلایر و شعرهایش
رضا نجفی
او که از غم بیوفایی یار به میخوارگی در افتاده و چندین بار در حال مستی تدریس کرده بود، کرسی دانشگاهی خود را از دست داد و به سبب دلباختگی و احساساتگراییاش؛ انگشتنمای محافل آکادمیک شد. اندکی بعد رویدادی شگفت و مکاشفه گونه برایش رخ میدهد،کتاب همان عشق نوشته یان آندره آ را مییابد که گونهای واگویه شخصی اوست از عشق و از دست دادن معشوق. برخی بخشهای کتاب بیذرهای تفاوت زندگی آن هنگام اوست. زینکلایر زیاده از حد تحت تاثیر قرار گرفته است. به گمان او چیزی مانند جادو در این همزمانی موقعیت امروز او با تجربه دیروز آندره آ نهفته و دارای معنا و پیامی برای اوست. او شگفتزده از این رخداد در نامهای برای آندره آ بخشهایی از کتابش را عینا به عنوان حدیث نفس خود بازنویسی میکند. "پایم را از خانه بیرون نمیگذارم.
مطلب کامل
|
اخلاق در جهان اشباح
رضا حیرانی
ما در زمانهای زندگی میکنیم که مردم آن، به انگیزهی مسلکهایی حقیر و وحشیانه، عادت کردهاند که از همه چیز ننگ داشته باشند، ننگ از وجود خود، از خوشبخت بودن، از دوست داشتن و آفریدن... زندگی بدون گفت و شنود ممکن نیست. و امروز، در قسمت اعظم جهان، جای گفت و شنود را جدل گرفته است... میان ملتها و افراد، حتی در مباحث بی غرض علمی، جدل جایی دارد که سابقا جای گفت و گوی متقابل بود. هزاران صدا، و هرکدام جدا جدا، شب و روز به «تک گویی» غوغایی ِ خود مشغولاند... اما ماهیت و نحوهی عمل جدل چیست؟ این است که حریف را دشمن بشمارد... از برکت جدل، نیمه کور میشویم و دیگر نه در میان انسانها که در جهان اشباح زندگی میکنیم. این واقعیت است که بسیاری از ما فراموش کردهایم که وظیفهی اولمان نوشتن است و آفریدن و اگر بخواهیم به صورت حرفهای به این امر بپردازیم چارهای نداریم که خود را از بسیاری مرافعهها و جدلهای مجازی دور کنیم.
مطلب کامل
|
معرفی کتاب: رمان خاطرات تن
شمارگان رمان «خاطرات تن» در ادبیات عرب کمنظیر بوده و تا امروز به زبانهای انگلیسی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی، چینی و کردی ترجمه و منتشر شده است. دانشگاههای سوربن پاریس، لیون، مریلند واشنگتن، امان، الجزیره و سنژوزف بیروت و دانشگاههای آمریکایی بیروت و قاهره، و نیز دوره آموزشی متوسطه در لبنان، این رمان را جزء مواد درسی خود قرار دادهاند. منتقدان، این رمان را برترین رمان عرب دهه90 و یکی از بهترین رمانهای عرب قرن بیستم دانستهاند. موضوع این رمان مبارزات الجزایر است. نویسنده مرز باریک و حساس میان آرمانهای جمعی را با آزادیها و تصمیمات فردی به خوبی بازنمایی میکند.
مطلب کامل
|
بوی خیانت، مثل بوی خیاری که...!
ریرا عباسی
بیژن هم مثل همه آدمها به مبل هفت نفره احتیاج داره. پنجرهها و درهای خونه باید باد رو باشه. یك شاخه گلِ رز توی پنجره و یكدست مبل هفت نفره توی خونههایی که دست كم به هفت نفر مهمون احتیاج داره، روسری زرد، روسری آبی، روسری سبز و... و باید بریم لبه پاساژها طوری بشینیم که همه نشستن و دارند به همدیگه نگاه میکنند و لابد دارند تفریح میکنند. همه زنجیروار روی سکو نشستند، چه رنگهای بنفشی. رنگهای زردی... این رنگها فقط به سرِ زن احتیاج داره. نه، من پاككن سیاه رو برای این رنگها نمیخوام. یه دفتر پر از خطخوردگی دارم. میخوام جای خط خوردگیها یه چیزای دیگهای بنویسم.
مطلب کامل
|
هر بار که به دنیا میآیم
حسین مقدس
میترسیدم و انگار دنبال کسی میگشتم. یکی مثل مادرم. در یک لحظه از توی تاریکی سایه زنی را دیدم که از پشت دری میگذشت. دری روشن با شیشه مات. نمیدانم چرا فکر کردم که خودش است. در را باز کردم و رفتم دنبالش. زنه رفته بود توی اتاق بزرگی و کنار مردی نشسته بود. رفتم تو و نگاهش کردم. برایم لبخند زد. بعد مَرده باهام دست داد و گفت: «شما را انتخاب کردهایم برای بازی. لابد شرایطش را داشتهاید.» یادم نمیآمد برای این کار درخواستی داده باشم. اما از پرسه زدن توی تاریکی که بهتر بود.
مطلب کامل
|
سخنی در باب علوم انسانی اسلامی
بهمن ذکی پور
مسئله تحول در علوم انسانی و رفتن به سمت اسلامی کردن! آن بحث روز مجامع علمی و آکادمیک ایران است. مطرح شدن این گونه از تحول از همان ابتدا واکنشهای زیادی را موجب شد. عدهای این اسلامی کردن را به سود جریان علوم انسانی در ایران میدانند و عدهای دیگر به طور کل این جریان را نفی کرده و آن را از اساس جدی نمیگیرند. اما در اینکه امروزه ما به لحاظ تولید علوم انسانی فقیر هستیم و بیشترین کتب ما در این حوزه کتب ترجمهای است، نکته غیر قابل انکاری است و شاید این جریان تحول در علوم انسانی بتواند کارساز باشد. در این راستا سرویس اندیشه والس در نظر دارد برای پیگیری و کشف یک راه درست در این حوزه، سلسله مطالبی را منتشر کند، در این راه گفتگوهایی نیز با اندیشمندان هر دو طیف خواهیم داشت. از اندیشمندان و متفکران محترم تقاضا داریم مقالات و نوشتههای خود را برای سرویس اندیشه والس ارسال کنند. با توجه به جایگاه بیطرف سایت والس، به جرات میتوان گفت که از این طریق میتوان به راه درست بسیار نزدیک شد و شاید هم… مطلبی را که دوست عزیز آقای بهمن ذکی پور تهیه کردهاند و تقدیم شما خوانندگان فرهیخته میشود، میتواند فتح بابی در این خصوص باشد. امیدواریم و منتظر.
مطلب کامل
|
تأملاتی بر عرفان و تصوف اسلامی - بخش دوم
مصطفی نصیری
مطلبی را که میخوانید بخش دوم از مقالهای است که مصطفی نصیری محقق جوان و فرهیخته کشورمان تهیه کرده و بنا به سنگینی بار معرفتی مطلب برآن شدیم که مطلب بلند وی را در ماه دوبار، همزمان با انتشار مطلب اصلی سرویس اندیشه، تقدیم خوانندگان بزرگوار والس کنیم. ضمن پوزش از شما خوانندگان بزرگوار والس در خصوص تأخیر و نیز عدم تکمیل ویرایش متن که ناشی از سرعت بسیار کم اینترنت است، به استحضار میرسانیم سرویس اندیشه والس از این پس پذیرای مطالب، کتابها تحقیقات و حتی پایاننامههای شما عزیزان که به علت شرایط و قوانین دانشگاهی، قابل ارایه در دانشگاههای کشور نبوده و نیز تاکنون انتشار نیافته است، خواهیم بود. نظر به پیشنهاد دو ناشر مهم و فعال کشور و نیز رایزنیهای سردبیر محترم والس با آنها قرار بر آن شده مقالات فلسفی، اندیشه، علوم اجتماعی و سیاسی، مبانی و نظریههای فلسفه هنر از دیدگاه فلسفی و کتابهای کلامی و دینی از منظر فلسفی که دارای امتیازها و غنای فلسفی هستند و در سایت والس انتشار یافتهاند، انتخاب و توسط این ناشرین به چاپ برسد. از این روی منتظر مطالب شما متفکران و اندیشمندان عزیز هستیم.
مطلب کامل
|
درباره کامنتها، صداها، حکمت عملی و .... درباره آنچه مینماییم
شهلا زرلکی
در زندگی کتابهایی هست که آدم دوست ندارد زود تمام شوند. برعکس کتابهایی که این روزها درمیآیند و آدم را وا میدارند که مدام شماره بالای صفحه را نگاه کند که ببیند چه قدر مانده از شر آن خلاص شود. بله میگفتم. خواندن فصل چهارم این کتاب همزمان شد با بحث یا بهتر است بگویم دعوای مخاطبان داستان والس. پس اگر در این نوشته، زیاده از حد نام شوپنهاور و کتاب را میبینید آزردهخاطر نشوید. عادت دارم درباره کتابها و آدمهایی که دوستشان دارم کمی زیادهروی کنم. این یادداشت کمی شبیه معرفی کتاب است و شاید باید در بخش معرفی کتاب میآمد. معرفی کتابی که در حاشیه آن میشود به موضوع روز هم پرداخت. موضوع روز نشریه والس. ویژهنامه یلدای امسال یک ویژگی ویژه داشت: نظرها یا همان کامنتها؛
مطلب کامل
|
بیوگرافی و دو شعر از بوویه
نيكولا بوويه - ترجمه: مریم جلالی فراهانی
نيكولا بوويه، نويسنده، شاعر و عكاس با ذوق سوئيسى ششم مارس ۱۹۲۹ ديده به جهان گشود. وى كه از نامىترين نويسندگان معاصر سوئيس به شمار مىرود هفدهم فوريه ۱۹۹۸ در اثر ابتلا به سرطان ديده از جهان فرو بست. بیوگرافی او را به همراه دو شعر با ترجمهی مریم جلالی فراهانی بخوانید.
مطلب کامل
|
شعری از محسن جعفری راد
همیشه دستهایی که خارج از کادرند چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارند
مطلب کامل
|
نقدی بر رمان مرگ و پنگوئن
بهمن بازرگانی
یک داستاننویس ناموفق اوکراینی مقیم کیف، داستانش را به چند نشریه میفرستد. یکی از نشریات دولتی چاپ داستان را نمیپذیرد اما نویسنده را برای تنظیم آگهیهای اعلام فوت استخدام میکند. نویسنده در آپارتمانی همراه با یک پنگوئن امپراتور، از آنهایی که فقط در قطب جنوب یافت میشوند؛ زندگی میکند. چند وقت پیش که باغ وحش کیف را به سبب فقدان بودجه تعطیل میکردند، حیواناتش را به علاقهمندانی که مایل به نگهداری آنها در منزلشان بودند دادند. نویسنده پس از مدتی متوجه میشود که کار او در نشریه دولتی بهگونهای است که انگار دارد برای مافیای دولتی کار میکند. بدین ترتیب که بیشتر نمایندگان مجلس و مدیران کارخانهها و شرکتهای تجاری و مدیران کل ادارات، عضو باندهای مافیا هستند و مشکل بتوان مدارک قابل ارائه در دادگاه برای محکومیت آنان تهیه کرد.
مطلب کامل
|
ترجیعبندهای دو رمان کامران محمدی
فاطمه کواشی
"آن جا که برفها آب نمیشوند" و "بگذارید میترا بخوابد"، نام دو رمان کامران محمدی است که در هر دو میتوان به بنمایههای مشترکی دست یافت. شخصیتپردازی و بیان رویدادها با تکیه بر روابط علت و معلولی در این دو رمان، حاصل اندیشهای نظاممند، مهندسیشده و آگاهانه است. مضمونهای آشنا و ملموس، لحظاتی مخاطب را به مرز همزادپنداری میکشاند. رهیافتی اجتماعی و رویکردی روانشناختی بر کلیت این دو رمان سایه افکنده است. محمدی پازلی را به ابعاد گستردهی سه رمان تحت عنوان «سهگانهی فراموشی» طراحی کرده است. آخرین رمان از این سهگانه، میتواند تصویری کاملشده و گویا را به نمایش بگذارد. در این پازل، قطعات همه، حسابشده و درهم تنیدهاند که در نهایت ساختاری منسجم را پیشروی مخاطب قرار میدهند. متن زیر به برخی از برداشتهای نگارنده از خوانش تطبیقی این دو رمان اشاره دارد.
مطلب کامل
|
کامنتهای والس، آزادی بیان و اخلاق حرفهای در جهان مجازی
سعید طباطبایی
والس سانسورگر و سانسورچی نیست و دستاندرکاران این سایت نمیتوانند به خود اجازه حذف یا تحریف کامنتها و نظرات مخاطبان را بدهند. البته طبیعی است که تایید کامنتها حد و مرزی نیز دارد ولی این مرز، مرز احترام به آزادی بیان و دفاع از ابراز عقیده است. والس صرفا از نشر کامنتهای حاوی توهین مستقیم شخصی معذور است چون دقیقا این جا مرزی است که خود آزادی بیان و کرامت انسانی تهدید میشود و بر اساس تمامی قوانین ملی و بینالمللی، عمل مجرمانه و دارای جزای قانونی محسوب میشود و امکان پیگرد قانونی برای چنین توهینهایی وجود دارد. اما خارج از این چارچوب، هیچ نوع حذف، ممیزی یا سانسوری را -از هیچ سنخی- روا نمیدارد. در مورد کامنتهای حاوی توهین مستقیم و مبرهن شخصی نیز، اگر توهین فقط قسمتی از متن باشد به جای آن "..." درج میشود و اگر سراسر پیام را در برگیرد، پیام منتشر نمیشود.
مطلب کامل
|
چهل داستان برای شب چلهای که گذشت
نشد چهل داستان به شب چله برسد. اینترنت هم با این چهره مهربان و پذیرای خود، غول نامهربانی میشود گاهیوقتها. بنا بود 37 داستان باشد. اما در این دو روزه تاخیر، سه داستان خوب دیگر رسید که دیدم بد نیست به آن عدد بلاتکلیف 37 اضافه کنم و به عدد پخته و متین و با وقار 40 برسم...
مطلب کامل
|
باران خون
جمال میرصادقی
«جهان از آمدنش روشن میشود. بلاها و آفتها از جهان رخت میبندند. بیمارها شفا مییابند. آرزوها برآورده میشوند. انسان رستگار میشود.» کلبهی ساخته از خیزان مرد رو به دریا است، در کنارش جنگل با درختان کهن و پشت سرش رشتههای بلند کوه. از کوه آمده است برای رهایی انسان. «میآید تا انسان را از وسوسههای جسم برهاند و به او آرامش دیرپای ببخشاید.» مردی است میانسال، کوچکجثه، با چشمهای آتشین و پیشانی بلند؛ دستهایش رو به دریا و جنگل اشاره دارد. «ندایش را میشنوید؟ نشانههای ظهورش را میبیند؟» دریا میغرد، جنگل غریو میکشد. صداهایی از هر دو سو میآید. مرد لبخند میزند و چشمهایش میدرخشد.
مطلب کامل
|
مارگزیده
محمد محمدعلی
استاد تا حالا مارگزیده شدی تا بدونی چه ترسی داره وقتی بزرگتری بالا سرت نیست و افتادهای روی خط راهآهن و قطار داره به سرعت میاد طرفت و بچههای محل فکر میکنند یک دختر پررو رفته رو ریل تا به پسرها ثابت کنه از اونها شجاعتره و... اما وقتی میفهمند مارگزیده شدی، عوض این که به سرعت ببرنت مریضخونه، اول حسابی میزننت و بعد قاهقاه میخندند؟ بعد تو میمیری و وقتی زنده میشوی میبینی تو همون بیمارستانی هستی که پسر شاه به دنیا اومده و با خودت فکر میکنی نکنه یه روز بشی سیندرلای وطنی.
مطلب کامل
|
قضیهی دم
فرشته مولوی
آه از نهاد آقای دیگر برمیآید و به تب و تاب میافتد حاشا کند. پس و پیش و کج و راست آینه برمیدارد، آینه میگذارد، تا به چشم خودش ببیند، که نمیبیند. ناباوری و خارش، دست به دست هم، امانش را میبرند. عاقبت به امید عافیت هم که شده شک را کنار میگذارد و تسلیم تقدیر میشود. دردم خارش میخوابد. نفس راحتی میکشد و دست راست و چپ را روانهی محل حادثه میکند ببیند خدا بخواهد از شر آن یکی بلا هم خلاص شده یا نه. دستها میروند و میآیند و راپورت میدهند که دم مبارک حی و حاضر است. آقای دیگر از غصه دلش میخواهد بترکد، که نمیترکد. هرچه فکر میکند چه شد که این طور شد، عقلش به جایی قد نمیدهد. به فکر میافتد دست از چون و چرا و چند و چون بردارد و پی چارهای باشد.
مطلب کامل
|
نگاهها و نيمرخها
فتحالله بینیاز
از ماهسلطان خوشم نمىآمد؛ آنهم بهدلايل زياد و نهفقط بهيک دليل. وراج بود، و حين وراجى هر کلمهاى به فکرش مىرسد، به کار مىبرد. موضوع حرفهايش هم بيشتر برمىگشت به رابطه زنها و مردها و ازدواج و طلاق. حتى شبهايى که لباس مشکى مىپوشيد و مىآمد شنيدن روضهخوانى و ذکر مصيبت دهه عاشورا، باز تا وقتى صداى گريه مردم شنيده نمىشد، يکريز از همين چيزها حرف مىزد. توى خانه خودش بند نمىشد و مدام از اينجا به آنجا مىرفت تا اطلاعات جديد بگيرد و اطلاعات خودش را تخليه کند. آنقدر الکىخوش بود و دنيايش کوچک بود، که توى سى و پنج سالگى بىاغراق بيست و شش و هفت ساله بهنظر مىرسيد. آن روز که آمده بود ديدنم، وسط حرف اضافه حقوق کارگرها، يکمرتبه گفت: «شنيدى مهربانو خواهرشو نگهداشته که همينجا درسشو بخونه؟»
مطلب کامل
|
جای خالی شادی
عباس عبدی
دو ساعت بعد تماس گرفت. پشت خط ماند اما دوباره زنگ زد. آن موقع دیگر داشتم از ساختمان بیرون میزدم که بروم خانه. باید میرفتم و... اما نه. واقعا هیچ کار مهمی نبود که بخواهم انجامش بدهم. کمی سوپ مرغ از ظهر مانده گرم میکردم و جلوی تلویزیون خاموش دراز میکشیدم. آنتن بشقابیهامان را برای بار دوم پرت کرده بودند وسط محوطه کوی، هرچند هر کدام از همسایهها به شب نکشیده یکی دیگر بر پا کرده بودند! دراز میکشیدم و یکی دو فصل از این یا آن را میخواندم، چیزی پخش میکردم و روی مبل دونفره دست دومم چرت میزدم. شاید هم منتظر میماندم کسی از جایی زنگ بزند. گفتم میآم. پرسیدم: همون خونه قدیمی؟ همون در بزرگ کرم قهوهای دیگه؟ «آبی... کمی پایینتر، اما تو بیا همون جا. زنگ بزنی، میآم بیرون.»
مطلب کامل
|
یک حبه قند
قاسم شکری
ده سالی میشد ندیدهبودمش. با این که چهل و یکی دو سالی بیشتر نداشت ولی چه زود پیر و شکسته شدهبود. رفتهبودم اداره پست مرکزی برای گرفتن کارتِ سوخت ماشینم. داشتم با متصدی تحویل کارت سوخت حرف میزدم که یک باره دستی روی شانهام نشست. در نگاه اول نشناختمش. برایم غریبه بود. مثل همه آدمهایی که شب و روز توی خیابان، پیادهرو، یا مغازهها میدیدم و بیتفاوت از کنارشان عبور میکردم. بارانی رنگ و رو رفتهی خاکستری رنگی تنش بود. صورتش آفتاب خورده و سیاه بود و ریش جو گندمی انبوهی، چانه و گونههاش را پوشاندهبود. اول خیال کردم سؤالی دارد و برای جوابش کسی بهتر از من پیدا نکرده. یا شاید خودکار یا حتا برگ کاغذی نیاز داشت. بیتفاوتیام را که دید لبخند کم رنگی زد و گفت: «منو نشناختی محمدی؟»
مطلب کامل
|
صورتها
حافظ خیاوی
اولش گفتم چاق است حتما. صدای پایش سنگین بود، خیلی. هی میخواستم صدا را نشنوم. میخواستم خودم را خلاص کنم از آن صدا. از چاق خوشم نمیآید. نمیتوانم عاشق زنی چاق شوم. درست است خودش را ندیده بودم. حتی ندیده بودم مرد است یا زن. صاحبخانه گفت که زنی تنهاست. وقتی خانه را میگرفتم، توی بنگاه گفت. گفت آن بالا زندگی میکند. نگفت چاق است یا لاغر، نپرسیدم، زشت است یا زیبا. شبهای اول، گفتم چاق است. صدای پایش را میشنیدم میگفتم. ولی بعد یک ماهی که گذشت، شک کردم. از کجا میدانستم؟ من که حتا ندیده بودمش. من که صبح میرفتم تا شب. من که روزهای تعطیل را میرفتم شهر خودمان. از کجا میدانستم. اولها، هی با خودم میگفتم اگر زلزله بیاید، اگر سقف خراب شود، اگر بیفتد رویم زن به آن چاقی، له میشوم حتما. حتا بعضی شبها جای تختم را عوض میکردم، میکشیدم میبردم کنار دیوار. حدس میزدم کجا میخوابد شبها. سعی میکردم زیرش نباشد تختم.
مطلب کامل
|
ماهی شکمپر
لیلا صادقی
بستهای را تحویل پستخانه میدهد و با قدمهای آرام بیرون میرود از در. مسئول پست مهری میزند و خطی میکشد و بسته را پرت میکند روی بستههای بزرگ و کوچکی که هر کدام برای کسی منتظره و غیرمنتظره توی کیسههای بزرگتری ریخته میشوند و پشت ماشین گذاشته میشوند و به سمتی حرکت کرده میشوند. سر میگوها را توی مغازه جدا میکنند و تنشان را میفروشند. سرها را میریزند توی کیسهای و وقتی که پر میشود، گربهها و کلاغها پارهاش میکنند کنار خیابان و عابران از کنارشان رد میشوند بیاعتنا. بعضی تکهها را مورچهها میبرند و بعضی تکهها میافتند توی جوب آب و بعضی تکهها میچسبند به ته کفش چند نفری که یکیشان سوار اتوبوس میشود و یکیشان توی صف نانوایی میایستد و یکیشان پشت میز کارش نشسته و سیگار میکشد.
مطلب کامل
|
اسطورهی لالو
محمدعلی علومی
... لالو همان لاله است و لاله اسم دخترکی بود در بنهگاه که به چشم خواهر، برادری خیلی هم قشنگ بود. مثل عروسکی رنگی و یا به قول قدیمیها مثل عروسکی فرنگی بود. موهاش طلایی، چشمهاش سبز، خودش هم سرخ و سفید بود... بعدها که اسطورههای یونان را میخواندم دیدم که هلن و ونوس هم مثل لالو که اسطورهی بنهگاه ما در دشتوی بم بود، آنها هم زنهای قشنگی بودهاند... حتی بر سر هلن جنگ شد، میان یونانیها و اهالی تروا... بر سر لالو هم میان من و کل جبری جنگ شد ولی جنگ ما، مثل جنگ یونانیها و ترواییها ده سال طول نکشید. کمتر بود، حدود یک ماه هم کمتر! تازه جنگ یک طرفهای بود. من در عالم خواب و خیال با کلجبری میجنگیدم و الا او روحش هم خبر نداشت که دشمنی مثل من دارد، یک بچهی ده دوازه ساله!
مطلب کامل
|
کوچههای تاریک پیچدرپیچ
ناتاشا امیری
اما وقتی ماکسیمای نقرهای کنار جدول سیاهوسفید خیابان نگه داشت تا کامیار پیاده شود و یک ربع با گوشی همراهش حرف بزند، چکامه نشسته در صندلی جلو وانمود کرد آینهی روی آفتابگیر نمیداند مژهای را که نیست با انگشتی که میلرزد از چشم در میآورد و به این نتیجه میرسد داشتن کسی که ممکن است هرلحظه از دستش بدهد تا چرخهی دوستی یک سال و هفت ماه و چند روزش تکمیل شود، نتیجهای جز معلق ماندن بین زمین و هوا ندارد و اگر فکر میکند معلقش نگه داشته، یعنی حتما این کار را کرده است. دوام میآورد فقط اگر سیگار کشیدن کامیار برای سرپوش گذاشتن روی ضعفهای شخصیتش بود و زبانش برای گفتن بهترین خصوصیاتش، تنها توصیهنامهای نبود که داشت. به اسم زن سابقش صدایش میزد، از خندیدن با صدای بلند بدش میآمد، زندگی برایش در دو چیزخلاصه شده بود: الکل و شهوت و یک قرن منتظرشدن هم برای شنیدن جملهای مثل: "دلم برات تنگ شده!"
مطلب کامل
|
زن فیلسوف
سعید طباطبایی
قاضی برای رفع این مشکلات زنجیرهای که ممکن بود پیش بیاید چارهای اندیشیده بود و آن گپ و گفت سادهای بود با زنان شاکی پروندهها قبل از آن که متهم به دادگاه احضار شود. گاهی هم این گپ و گفت از حد رد و بدل کردن چند کلمه فراتر میرفت و رنگ و بوی عاشقانهای به خود میگرفت. گپ و گفت به درازا میکشید و متهم که اکثر اوقات شوهر زن بود در بیرون از محکمه به انتظار احضار باقی میماند. شهرت قاضی در این زمینه فراگیر شده بود و زنها از این رو، با اطمینان خاطر به این که طرف پیروز محاکمه هستند وارد معرکه میشدند. زن داستان ما نیز با توجه به این شهرت از همسر خود که مردی فیلسوف با نام مستعار تانتالیوس بود به جرم روزی ده ساعت دست به زیر چانه زدن و مثل یک مجسمه اندیشیدن به محکمه شکایت برد.
مطلب کامل
|
نیروانا
رضا نجفی
دو، شاید هم سهبار انگشتش را توی حلق زن فرو بردهبود. کمی آب زرد رنگ و سر آخر مایع لزجی از دهان زن ریختهبود بیرون. اما مطمئن نبود قرصها را بالا آوردهباشد. اصلا نمیدانست چند قرص را با هم خورده و اینکه چند قرص برای مردن کافی است یا اینکه برای این کارها دیگر دیر بود یا نه؟ به زن قول داده بود پس از اینکه بالا بیاورد، میگذارد که بخوابد. حالا زن تقریبا بیهوش در بغلش بود. مانده بود به وعدهاش عمل کند یا نه؟ دو سه دقیقه همانطور که زیر بغل زن را گرفته بود، به سر افتاده و موهای به هم ریخته زن و بعد به مایع لزج توی کاسه توالت و سر آخر بیهدف به قطرههایی که از سر شیر آب میچکید، پنجره نیمه باز، لوله سیفون و گل و بتههای کاشیهای دستشویی خیره شد.
مطلب کامل
|
ملاقات من با عاشق قدیمی مادرم
شهلا زرلکی
مادرم به خانهام آمده است. خانه که میگویم یعنی یک آپارتمان 55 متری. وارد جزییات آپارتمانم نمیشوم. ربط چندانی به داستانی که میخواهم بگویم ندارد. مثلا به چه درد شما میخورد بگویم یک دست کاناپه سه نفره دارم به رنگ عنابی و یک میز کوچک شیشهای که گذاشتهام وسط هال. ضرورتی ندارد بگویم این آپارتمان آشپزخانه ندارد. یک قفسه چوبی یک متر در یک متر و نیم گذاشتهام کنار ظرفشویی. مرزی به وجود آمده که میشود گفت آن طرفش آشپزخانه است و این طرفش هال. آقایی که از بنگاه آمده بود اینجا را نشانم دهد گفت. این مرز، پیشنهاد او بود. میبینم که اخمتان دارد توی هم میرود. باز هم یک داستان آپارتمانی دیگر. آپارتمان! آپارتمان! آپارتمان! عصبانی نشوید ولی این کلمه «آپارتمان» بدجوری مرا یاد فیلم بیلی وایلدر میاندازد. فیلم آپارتمان. اعجوبهای است این بیلی وایلدر برای خودش. بله این داستان است و من دارم داستان مینویسم اما هیچ چیز نمیتواند جلوی من را بگیرد که وقتی اسم بیلی وایلدر میآید، از آپارتمان و ایرما خوشگله حرف نزنم.
مطلب کامل
|
فیروزه
فرشته نوبخت
آنروز که فهمیدیم، فکرش را نمیکردیم. فقط کمی نگران شدیم. قاب عکسِ دو نفرهشان بالای طاقچهی گچکاری شده، بینِ یکجفت چراغِ فتیلهای روسی ایستاده بود. عکس را در آتلیهی مشهوری گرفته بودند لابد. سیاه و سفید بود. فیروزه در عکس میخندید. بلوزِ ابریشمیِ سفیدی پوشیده بود که یقهاش از روی گردن سفیدش تا بینِ سینهها هفت میشد و سرش را با موهای بازِ شلال سیاه، کمی به طرف شانهی عبداله خم کرده بود. عبداله اما نمیخندید؛ از پشت، فیروزه را بغل کرده بود. سیاه بود و طاس. چشمهای ریز و لبهای کلفت داشت. درست بر عکس فیروزه، با لبهای قیطانی و چشمهای درشت. توی عکس یک چیزی کم بود انگار؛ یا ما اینطور خیال میکردیم. هیچکدام از ما، به فکرش نرسید تبریک بگوید یا تعجبش را با جملهای از میان افکارش بیرون بریزد. این هم میراث پدران ما بود. سکوت در لحظههای غریب. آنا اما خوشحال بود. گفت عبداله اهلِ لاهور است و با کشتی تجارت میکند...
مطلب کامل
|
واکسی
قباد آذرآیین
خدمتشان عرض کردم قربان خانه خرابم نکنید. عاجزانه استدعا میکنم. دستتان را میبوسم... دست از سر این واکسی یک لاقبای پیزوری بردارید... یکبارکه جاکنم کردید. آلاخون والاخونم کردید دوباره آمدهاید شدهاید موی دماغ من بیچاره؟ تا یک سال پیش برای خودم سرپناهی داشتم. تنگ و ترش بود. اما کارم را راه میانداخت. زمستان با یک والور گرم میشد و تابستان با یک پنکه دستی خنک... آمدند گفتند سد معبرکردهای. گفتند داریم دستی به سر و گوش شهر میکشیم... گفتند دکهی تو وصلهی ناجور است... مثل یک زگیل کوفتی است که تو ذوق میزند و باید از ریشه درش بیاوریم. گفتم باشد امر امر شماست... باور کنید قربان، وقتی داشتند خرابش میکردند انگار داشتند گوشتهای تنم را با منقاش تکهتکه میکندند...
مطلب کامل
|
پرده
مریم رئیسدانا
«راستی! مثلن چه کار میخواهی بکنی؟» مهران از اینکه انتقام میگیرد، خوشحال است؛ گرچه میداند حق با او نیست. و دخترک، خشمگین از اینکه مبادا او هم بچهی اضافهی خانه بوده باشد و تمام این سالها فریب خوردهباشد، عزم جزم میکند که نه به مهران بلکه به خودش ثابت کند آیا واقعن بچهی حقیقی خانواده است؟ به همین دلیل اولین چیزی که به ذهنش میرسد پردههای خانه است. مادر به تازگی پارچهشان را خریده، گران، و خودش دوخته و خیلی هم دوستشان دارد و مدام به پدر میگوید: - خونه یه شکلی گرفت با این پردهها، نه؟ دخترک گفت: «پردهها، پردهها رو ریزریز میکنم. حالا میبینی. درخت منو سر میبرن، من هم پردههاشونو پاره میکنم.»
مطلب کامل
|
تاس مار
آرش شفاعی
ـ موهات خوشگل شدن. ـ سلیقهی شماست. مثل گربهی مستی خودش را به شکم و سینهی تیمورخان میمالد که موهای سیاه و سفید سینه و بازوهایش از زیرپوش سفیدش بیرون زدهاست. عفت چشم در چشم حسن میدوزد و با موهای سینه بازی میکند. تیمورخان تاس میاندازد. شش آمده. میافتد خانهی سی و چهار، خانهی سی و چهار، خانهی نردبان است پس مستقیم میرود خانهی پنجاه و پنج. حسن میخندد. تاسش را هنوز نینداخته، توی چشمهای تیمورخان نگاه میکند و میگوید: ـ حالا چند روزه میرین؟ ـ به تو ربطی داره کره خر؟ ـ ما که رو حرف شما حرفی نزدیم. خوش باشین.
مطلب کامل
|
آن روزها، کافه میافا
شهلا شهابیان
"ملکه" نشسته کنار خیابان. تکیه داده به پایهی بتونی پست برق، زانوها بغل کرده و رو به ایستگاه اتوبوس. لبهی پهن کلاه حصیری نیمی از سر و صورتش را پوشانده. ، امروز باید با او حرف بزنم. پیرمرد گفت میشنود، کر نیست. گفت "از روزی که مردک بیعاطفه قالش گذاشت از حرف زدن افتاد. "مردک بیعاطفه؟" بیچاره دایی جلال! نمیدانم ملکه از نامههای عاشقانهای که هر ده، پانزده روز یکبار دایی جلال برای او میفرستاده چیزی یادش مانده یا نه. باید یادش بیاورم. باید بگویم چرا دایی جلال آنروز سر قرار نیامد. باید راستش را بگویم. بگویم نه فقط آنروز، که بارها پیش از اینکه زمینگیر و خانهنشین بشود، آمد آنسوی خیابان ایستاد و به دختر سرخپوشی که منتظر مرد ناشناس بود خیره شد، به ملکهاش! اینها را توی دفتر خاطراتش نوشته. باید دفتر را، دستنوشتههای دایی را نشانش بدهم. قول دادهام.
مطلب کامل
|
یک نسخه خطی بودایی و بررسی این که "بودا یک مرد بود"
مسعود میری
شاید بشود درک کرد که چرا "ناستیک " برای حکیم ما میتوانست با نفی "ساتی" همراه شود. آن که از مرگ میپرسد با آن که تا مرگ را میخواهد بداند، که بعد از مرگ چه میشود؟ "او" خود را بیرون از خویش هم ادامه میدهد، همچنان که بیرون از زمان خود نیز. و زنان برای گوتمای حکیم "هنوز" معنی نداشت. آن گاه که زیر درخت توت بلندی، دمی میآسودند، مریدان خبر آوردند، شوی آن زن مرد. راوی در چند جمله مختصر خبر میدهد که گوتمای فرزانه، لبخندی زد و گفت پیغامی به اهل خانه برسانند: "زنان دیگر همراه مردان به گور نخواند رفت و نخواهند سوخت". زن وقتی از راه رسید پرسید: "چرا؟" بودا چه گفته بود؟ نسخه خطی میراثی کاملا در این خصوص ساکت است و سخنی نمیگوید.
مطلب کامل
|
بازگشت
پاکسیما مجوزی
روی صندلی هواپیما که نشست یک نفس عمیق کشید، سرش را به صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. صدای دور مهماندار را میشنید که مسافران را به طرف صندلیهایشان راهنمایی میکرد. بعد از 36 ماه تصمیم گرفته بود برگردد. پیش از این میگفت هرگز نمیروم، پایم را توی آن کشور و خانه نمیگذارم. اما دو روز پیش نظرش عوض شد. صدای آشنا اما بیتفاوت مرد او را به یک آژانس مسافرتی کشانده بود و حالا اینجا روی صندلی در هواپیمای ایران ایر نشسته بود. صدای ضبط شدهای از بلندگوها بخش میشد و مهماندار با ماسکی روی دهان و حرکت دستهایش به مسافران آموزش میداد تا از ماسک اکسیژن چگونه استفاده کنند. به این فکر کرد که چه اهمیتی دارد وقتی هواپیما سقوط میکند ماسک اکسیژن داشته باشی یا نه؟ و چه اهمیتی دارد که برمیگردد؟ شاید اصلا نباید میرفت. حالا که مرد به همهچیز اعتراف کرده بود با این بازگشت میخواست چه چیزی را ثابت کند؟ میخواست بگوید من هم هستم؟
مطلب کامل
|
حجله زیر شاهتوت گورستان
جمالالدین معتضدیان
آخ که چه جهنمی است این گورستان و چقدر دیوانهام میکند. با آن آسمان خاکستری کوتاه و دیوار آجری که مردهها را بلعیده و سنگهایی که روی سینهها نشستهاند. سینههای شکافته و متلاشی شده. اینجا بینهایت نعش دارد و من فقط گورکن را میبینم که نشئه و سرخوش است. اصلا شاید همه چیز زیر سر او باشد. هرچقدر هم که قبر میکند و تریاک میکشد پیر نمیشود. با آن چشمهای عدسی، مردمکهای ته سنجاقی و عضلات ورزیده، دم غروب مینشیند داخل آلونکش و آنقدر سیخ و سنگ میکند تا وسط شب سرش گرم میشود و میآید قبر میکند. یک جوری میکند انگار یقین دارد که فردا کسی را داخلش میخوابانند. همیشه هم در اتاقش را قفل میکند. از مردهها میترسد. فقط چند سال از خدا کوچکتر است، ولی باز هم خیال مردن ندارد. قبرهایش را که کند مینشیند سر یکی از آنها که داخلش نعش خوابیده و درد دل میکند. از آن درد دلهای پای منقلی.
مطلب کامل
|
صبحانه در پارکینگ
پونه ابدالی
یعنی ترسیده بودم؟ از آن موقعی که میکاییل موقع گل کاری توی حیاط آن مجسمهی مومی را پیدا کرد اوضاع انگار به هم ریخت. داد و هوار کشیده بود و مثل جن زدهها پریده بود بیرون. من و بیژن توی آتلیه داشتیم عکسها را روتوش میکردیم که صدایش را شنیدیم. علی زودتر از همه پریده بود بیرون و تورج از پنجره خانهاش آویزان شده بود تا ببیند چه شده. علی میکاییل را با هزار زور و زحمت آورد آن هم موقعی که بیژن داشت پارچهی کثیفی را که دور چیزی شبیه یک مجسمه پیچیده بودند باز میکرد. میکاییل تا بیژن را دید خواست دوباره برگردد که علی بازویش را محکم گرفت و نگهش داشت. میکاییل دست روی دست میزد و با گریه و زاری فقط میخواست برگردد خانه. دیگر حوصلهام داشت سر میرفت که تقریبا سرش داد زدم: - این مسخرهبازیها چیه میکاییل؟ بگو چی شده و خلاص.
مطلب کامل
|
روایتی بودار از یک شب طولانی
امید باقری
محسن و الناز که آمدند، انگار شور زندگی را هم با خوشان آوردند. الناز دختر ریز نقش چشم و ابرو مشکیای بود که شیطنت از چشمهایش میبارید. محسن نرسیده یک سیگار روشن کردهبود و جلوی آشپزخانه با احمد گپ میزد. وقتی سینا به آنها ملحق شد، صدایشان را کمی پایین آوردند. سینا بحث اتفاقات یک ساعت اخیر را پیش کشید. محسن به دقت گوش میکرد و تعجب کردهبود. داشت میگفت: «اتفاقه. شاید باد بوده. بد به دلتون راه ندید...» که فائزه وارد جمعشان شد و بیمقدمه رو به سینا گفت: «من یک ساعت هم اینجا نمیمونمها. گفته باشم» فائزه منتظر نشد سینا چیزی بگوید. به سمت اتاق خواب، لابد برای پوشیدن مانتویش میرفت که سینا دنبالش دوید. وقتی به اتاق رفتند و در را پشت سرشان بستند، صدای جر و بحثشان کمکم بالا و بالاتر رفت. با بالا رفتن صدایشان، احمد سیگار دیگری برداشت و به حیاط رفت.
مطلب کامل
|
هنوز اونجان
آرش یعقوبی
12. در را باز کردم. سعی کردم پایین را نگاه نکنم. من بودم فقط. این دفعه چیزی نمیخواست. نه تخممرغی، نه نانی، نه هیچی. آمده بود ببیند چه کار میکنیم. نتوانستم وانمود کنم که تو نیاید. این حرفها را نداشتیم. چند وقتی میشد که همهش اینجا بود. داشتم دنبال استکان میگشتم. جلوی پنجره وایستاده بود و بیرون را تماشا میکرد. با آن دامنِ جینِ قرمزِ مایل به صورتیِ سنگشور و کوتاه. آسانسور طبق معمول گیر کردهبود. زن سرایدار را دیدهبود در راهپله. پرسید: «به نظرت زشته که منو اینجوری دید که دارم میآم بالا؟» احتمالاً روی شیشه بخار درست کردهبود با نفساش و بازی میکرد باهاش. نذاشتم سکوت بیفتد. گفتم: «چه جوری؟» انگار صدام دیر رسید بهش. سه ثانیه بعد شنیدم «چی؟».
مطلب کامل
|
صداییها
سالور ملایری
تو ولیعصر صدا میاد؛ یه چیزی مثل صدای بوق ماشین و آژیر آتشنشانی باهم. انگار یه چیزی سالها زیر آسفالتاست و حالا میخواد از هرچیزی که ممکنه یه ظهر که از ولیعصر رد میشی و حسش میکنی، بزنه بیرون. از آهنای ساختمون روبروی پارک ملت که دارن میسازنش. از فاضلاب میدون ونک یا زیر پل پارکوی که دیگه میشه شبیه آژیر. میتونی یاد آژیر اعلام خطر بیافتی که زمان جنگ تو شهر میزنن تا هرکس بره پناه بگیره. اما صداش کاملا مثل این نیست. یه بار فکر میکردم از ساختمونای جام جم میاد. از روی اون برج آهنیه روی یکی از ساختمونا که روش پر دیش ماهواره است. الانم اگه چشمام بهشون بیافته از زور صدا میخواد تمام شیشهی ماشین خورد بشه. میتونی این تصورو کنی که یکی هی داره از خودش صدا در میاره و ول نمیکنه. یکی زیر آسفالتاست و توی همهی ماشینا و موتور سیکلتا. لای تیرای چراغ برق باغ فردوس. توی هر فرعی و زیر هر پل. بهخصوص از اون پل بزرگ آهنیا که بین فرعی و خیابون اصلیه و وقتی ماشین از روش رد میشه صدا میده.
مطلب کامل
|
عادت تنهایی
حسن فرامرز
مثل هر روز، ساعت شش عصر، حسن در حیاط را بست و وارد کوچه شد. میبایست دویست متری میپیمود تا به خیابان برسد. در این چند ماههی بهار و تابستان او را چیزی خارج از ارادهاش، کم و بیش، در همین ساعت به حرکت وا میداشت که تاب ایستادگی در برابرش را نداشت. با حالتی فرتوت و وارفته پیچ کوچه را پشت سرگذاشت و وارد کوچهای دراز و پهن شد که به خیابان منتهی میشد. کوچه را پشت سر گذاشت و به خیابان رسید. فاصلهی چندانی با تلفن همگانی نداشت. با اندوهی فروخورده و ابروانی درهم گوشی تلفن را برداشت و مدتی به شمارهها خیره شد. پشیمان شد و گوشی را به حلقه آویخت و برگشت. اما نرفته، باز به سمت تلفن برگشت و قد کوتاهش را به زیر تلفن کشاند و انگشت اشارهاش -که بند اولش قطع شده بود- را روی شمارهها فشرد.
مطلب کامل
|
شفیعه
میلاد صادقی
شفیعه سرطان گرفته. نگفتم که برگردی. خواستم بدانی بدخیم است. تا شش هفت ماه دیگر تمام میکند. نه میخواهم حال تو را بدانم، نه حال زن و بچهات را. برایم مهم هم نیست چه شکلی شدهای. یا چه میکنی. یا از این حرفهای دهمن یک شاهی که تو همهی نامههای دنیا مینویسند. مدتهاست برایم مردهای. مرده بودی یعنی. دیروز تو کمد شفیعه یکی از دستخطهات را دیدم. گفتم نامه مینویسم برایت. سکوت کرد. آدرست را از شوهرخواهرت گرفتم. گفت کبابی زدهای. گفت ورونیکا همان سال اول ولت کرده. گفت همسرت هندیست. گفت اسم دختر بزرگت را گذاشتهای شفیعه و یک من سبیل و گاه و بیگاه شعر شاملو و بوی عطر و ادوکلنت را آب فرنگ برده. من بودم میگفتم باد انقلاب، یا شاید چشمهای آبی ورونیکا! مگر ما که ماندیم چهمان کردند؟ کی بودیم اصلا؟ جو، جو ما نوچهها نبود. آتشش به دامن ما که رسید، یکی دو روز سوال و جواب بود و بعد، خلاص. این وسط شفیعه شد بازنده. اوایل زیاد برایت مینوشت. نمیدانم برایت میفرستاد یا نه. پاپیچش نمیشدم.
مطلب کامل
|
عروس برفی
شیوا پورنگ
از آرایشگاه که حرکت کرده بودند. برف داشت قطع میشد. سپیده دلخور بود گفتهبود اگر این همه اصرار او نبود عروسیشان میماند برای بهار یا شاید هم تابستان. مرد نوازشش کردهبود، گفته بود، بهار و تابستان دوباره لباس میپوشند و عکس و فیلم میگیرند. سپیده چشمهایش پر از اشک شدهبودند و مرد گفتهبود: "اِ،گریه نکن، آرایشت خراب میشه." سپیده نوک ناخن مصنوعی تیزش را کشید روی دست مرد. مرد مورمورش شدهبود. سپیده گفتهبود: "من دوست داشتم صبح خودت منو میرسوندی آرایشگاه". مرد گفتهبود: "مهم این بود که من بیام دنبالت، من و فرزین که از این حرفها با هم نداریم مثل داداشم میمونه، از مهدکودک همکلاس بودیم. همیشه پرده را میکشید. اما دلش میماند پیش آسمان خاکستری و صورتی، پیش گلولههای برف، پیش ساختن آدم برفی. هدفون را از گوشش برداشت. بلند شد. پرده را کشید.
مطلب کامل
|
به خاطر یونگ و فروید
شاهین فداکار
آقای پلیس از این که با صبر و دقت به حرفهام گوش میکنید خیلی ممنونم. همکار قبلیتون مرتب وسط حرفهام میپرید. اینجوری من هول میشم و رشتهی حرفها از دستم در میره. تازه یه جوری با بیحوصلگی منتظر آخر ماجرا بود. در حالی که آخر ماجرا بدون این مقدمات معنی نداره. ولی شما نه، شما خیلی خوب و حرفهای عمل میکنید. البته موضوع خیلی مهمه و ارزشش رو داره که وقتتون رو برای شنیدن تفصیل ماجرا صرف کنید. موضوع این پرونده قتله و من واقعا از این که فرد صلاحیت داری مثل شما به این پرونده رسیدگی میکنه راضی هستم. همونطور که گفتم من برای گزارش قتل مروارید بیگی توسط کامیار یوسفی اینجا اومدم. حتما میخواید بدونید این دو نفر کیاند و چه نسبتی با من دارند؟ درسته؟ بله من تا حدودی با روند پروندههای جنایی آشنا هستم. مروارید عزیزترین کَس من بود.
مطلب کامل
|
نزدیک اما رفته از یاد
کاوه بغدادچی
یک ساعتی هست که بیدارم ولی هنوز دراز کشیدهام در رختخواب. پارسال که سرایدار به بهانهی سرمای اتاقها تختم را آورد و گذاشت گوشهی هال، اعتراضی نکردم. بعد هم که دیگر زمستان تمام شد تخت همانجا ماند. حالا صبحها پس از بیدار شدن تا مدتها خیره میشوم به دیوارهای دودگرفته و سقف پر از ترک هال. ترکهای درشت را تعقیب میکنم و دوست دارم حدس بزنم هر جفتشان کی به هم میرسند و اصلا هرکدامشان از دیروز تابهحال چقدر جلوتر آمدهاند. گاهی هم میروم توی نخ دو رشته لامپ درازی که از سقف هال آویزاناند. شبها که روشنشان میکنم دیوارها از این هم کهنهتر و دودگرفتهتر به نظر میرسند. همان موقع که اینجا را میساختم برقکار گفته بود که برای اتاقی با این مساحت دو تا شعله کم است، اما خودم گفتم از نور زیاد خوشم نمیآید. گفتم اما دروغ گفتم.
مطلب کامل
|
یاشماقها و پاپاقها
رقیه کبیری
اولینبار که عکسو دیدم، چیزی دلمو خراشید. مثل سنگ چخماقی بود که به جای جرقه زدن گرمای تنمو یخ کرد. بدتر از سائیدن سنگ چخماق بود. انگار گربهای به در بسته چنگ میزد. نشستهبود رو سینهام و به دلم ناخن میکشید. چنگالهاشو نمیدیدم؛ اما سنگینیاش رو رو سینهام حس میکردم. سنگینتر از سنگ زیرین آسیاب فراموش شده تو خونهی آباجی بود که چند روز پیش تحویل موزه دادیم. آباجی میگفت: «سنگه بیشتر از 150 سالشه» موزه سنگ روییاش رو هم میخواست، اما "عمواوغلی" وقت رفتن انگار که دستهی چمدانش رو گرفته باشه، دستهی چوبی سنگ رو گرفتهبود و با خودش بردهبود. آباجی میگفت: «هیچ وقت سنگ رویی با سنگ زیری جور نبود، همیشه یه جای کار میلنگید.» مثل من که همیشه یه جای کارم میلنگه.
مطلب کامل
|
برای ماری عزیزم، با عشق و نفرت
سروش رهگذر
شاید این آخرین نامهی من باشد. ببخش اگر کاغذ و جوهرش نامرغوب است که با چند تکه سر هم شده پاکت سیگار و یک سوزن و قطرات بیرنگ خونم، بهتر از این نمیتوان نوشت... ماری، هم اکنون تا مرگ، تا رهایی چند قدمی بیشتر فاصله ندارم. آن سرپیچی از دستور فرمانده کمپ در اعدام اسیران جنگی، حال مرا در خط مقدم، مقابل دشمن قرار داده؛ یک تبعید خود خواسته. اما ته دلم بابت همهچیز قرص است به جز... تو. آری، بهطور قطع این آخرین نامهی من است و اینکه آیا این نامه به دست تو خواهد رسید، برایم مهم نیست. مهم این است که در چنین شرایطی، چند دقیقه قبل از فرمان حمله، حسی مجبورم کرد به نوشتن این نامهی کوتاه. حسی مرموز و لجوج که شاید نشأت گرفته از کابوس دیشبم باشد. در خواب و بیدار تصویر آشنای بسیار وحشتناکی دیدم. آنجا که جوانکی تکیده با چهرهای زرد و موهای خاکی، روی همان تختی که یکی از پایههایش کوتاهتر از بقیه است...
مطلب کامل
|
از عمق آب
مهتاب سعادتمندی
همهچیز از آن شب شروع شد، بعد هم انگار پایانی نداشت. یکی از شبهای سرد نوامبر، وقتی من و رضا و سارا به خواب فرو رفته بودیم، تلفن به صدا در آمد. دقیقا پنج زنگ خورد، چون من در شمارش، حتی اگر خواب باشم آدم حاذقی هستم. از همان اول، چشمانم را باز کرده بودم و به پشت جلد «رویای نیمه شب تابستان» که به شکل «وی» برعکس روی تلفن میز رضا باز مانده بود، نگاه میکردم. نور ملایم آبیرنگی از سمت پنجره به جلد بزرگش میتابید. زنگ تلفن، زیر آن، مثل نالهی کشدار زنی شده بود که کمک میخواست. رضا کمابیش بیدار، یک لحظه، خیره نگاهم کرد، بعد پشت به من کرد و با کشیدن سهم بیشتری از پتو، نفس عمیقی کشید که یعنی، تو که بیداری، خودت گوشی را بردار. شاید هم: چرا گوشی را بر نمیداری، تو که بیداری؟ قسمتی از پتو را که دورم پیچیده بود با صدای الکتریسیته از خودم دور کردم و قبل از آن که یکبار دیگر، تلفن به صدا در آید، برش داشتم.
مطلب کامل
|
از عشق و مصائب دیگر
حسین شکربیگی
- حالا چرا زن؟ - گیر دادی؟ - چرا زن؟ منصور فقط خندید و با خودش گفت کاش پاکش میکردم. اما یارو نقش زن انگار حالا بخواهد رد پاهایش را پاک کند با همان اخم و همان سر فروبردگی در پوست مشغول شد. منصور تیزی چیز سوزانندهای را بر پوستش حس کرد. تن زد. توی سرش گفت: هیچ وقت نمیتونم پاکش کنم... کاش از اول... ملیحه همچنان در کش و قوسهای تن زن بود. زن حک شده بر پوست چشمهای درشتی داشت به جایی شاید دور خیره شدهبود. - یادمه خیلی وقت پیشا یه پسری عاشقم بود... دوران دبیرستان... اسم منو مینوشت روی دیوارای مردم
مطلب کامل
|
شباهت عجیب
نعمت نعمتی
بعد از پنج ساعت تدریس "مدیریت عمومی" به پارک آمدهام تا نفسی تازه کنم. هوا، بوی شرجی میدهد. نسیم آرامی میوزد و من جان تازهای میگیرم. فوارههای حوض پارک، از چهار جهت بلند میشوند و میریزند پایین. بیاختیار یاد این شعر میافتم: "فواره چون بلند شود، سرنگون شود". نگاهی به نیمکتهای پارک میاندازم. همهشان اشغال شدهاند. خوب که نگاه میکنم، گوشهی یکی از نیمکتها جایی برای نشستن هست. پیرمردی روی آن نشسته و دارد با خود حرف میزند. میروم نزدیکش. سلام میکنم و مینشینم. زیر لب پاسخ سلامم را میدهد و دوباره با خودش حرف میزند. شاید هم دارد با کسی دیگر حرف میزند، ولی من خیال میکنم دارد با خودش حرف میزند. اصلا به من چه که دارد با چه کسی حرف میزند.
مطلب کامل
|
کفش
نسترن رادمنش
تکانش داد و نگاهش کرد. اول یکدور بندهایش را شل کرد. کفیاش را برداشت، کمی با انگشت دوطرفش را کشید و دوباره کرد پایش. هیچ فرقی نکرده بود. همچنان حداقل دو شماره کم داشت و هرچه بیشتر فشار میآورد، شستش از جلو خمتر میشد. عجیب بود. پایش را در آورد و دوباره براندازش کرد. اول رفت سراغ کفش، مارک addicolour را بررسی کرد و دوباره از بندها شروع کرد. تهشان که گلی بود و سفیدی جدارهها که چرکتاب بود و به زردی میزد. حتی قسمت ساییده شدهی پاشنهی لنگهی راستی، آن هم سرجایش بود. اما هرچه میکرد، پایش توی کفش نمیرفت. نه که تنگ باشد، اصلا داخل نمیشد. حداقل دو شماره ای کوچک بود. کفش را انداخت روی زمین و فکر کرد عجیب است. نیمهشب که برگشته بود از فرط خوابآلودگی کفشها را پرت کرده بود دم در و بعد افتاده بود روی تخت.
مطلب کامل
|
یک سهگانهی مجزا
محمدرضا کلهر
راهی نمانده بود. پیاده راه افتادم. چند قدمی نرفتم که یه پیامک اومد. نوشته بود: «ممنون بابت همهچیز شام و رسوندنم!» سر که بلند کردم. تاکسی از جلوم گذشت. راننده هنوز نیگام میکرد. از طبقه سوم صدای هم اتاقیام خیابان را به گند کشید: - نفله کاپشن منو چرا پوشیدی؟ و در همیشه باز خوابگاهی که هیچ علاقهای به آن نداشتم را باز کردم و پلهها را پیش گرفتم و بالا رفتم و باز به سقوط فکر کردم. و به مغاک آیندهای تاریک... ناگهان چشمم به سکهی 25 تومانی افتاد که روی پلهی آخر افتاده بود. برش داشتم. فوتش کردم. با روی انگشت شصتم زیرش زدم تا پرت شد به هوا روی سرم. پره پره خیز برداشتنش قشنگ بود در تلالو زیر لامپ زرد. تا نزدیک سقف اوج گرفت، پایین که آمد روی سرم انگار که سرویس والیبال میزنم قاپیدمش و فکر کردم که سکهای که هوا میاندازی تا برسد توی مشت آدم، هزار چرخ میخورد. خوش خوشکان رفتم به سوی اتاقم.
مطلب کامل
|
خواب مقدر
همایون نورعلیپور (احتجاب)
یکی از مردها از جا بلند میشود. انگار در خواب راه میرود، دستها را رو به جلو دراز کرده، با چشمان بسته میرود. شلواری جین به پا دارد و کفشی اسپرت. به نظرم آشناست، اما یادم نمیآید کجا او را دیدهام. چرخشی نرم به تنش میدهد و میرود به سمت پنجره و آن را باز میکند، هوای خنک وتمیزی از پنجره تو میزند. در دوردستِ پشت پنجره، ماه، کوچک و تار دیده میشود. مرد قدری جلوی پنجره میایستد، انگار دارد به ماه نگاه میکند، نفسهایی آرام و بلند میکشد. بعد میخندد، بلند بلند. چند نفری با چشمان خوابآلود نگاهش میکنند. بعضیها دیرتر سر بلند میکنند، چشمها را میمالند و به مرد جوان نگاه میکنند. نمیدانم چه کار میخواهد بکند. آنهای دیگر هم منتظرند تا مرد کاری را که میخواهد بکند زودتر تمام کند تا آنها دوباره بخوابند. مرد هنوز پای پنجره مانده و میخندد، بلند بلند. خوشحال است، نمیدانم چرا.
مطلب کامل
|
ایروبیک
فاطیما فاطری
افتادهام به بشوروبساب نه از وسواس. هرازگاه ویرم میگیرد اثاث اتاقها و کابینتهای آشپزخانه را بیرون بریزم. یکجور منیت. میگویم منیت چون آزار و اذیتی که به البرز میدهم مانع نمیشود که نیفتم به جان زندگی. البرز اینطور وقتها مسافرت را بهانه میکند. اوایل به نظر تصادف میآمد اما هر زنی میتوانست بفهمد هر چیز میتواند باشد جز تصادف. اینبار به عمد خواستهام بفرستمش سفر. قابلمههای تفلون را وسط آشپزخانه چیدهام. کشوها را خالی کردهام. تنکهای ناصری را از روی اُپن برداشتهام. میز آشپزخانه را کشاندهام توی اتاق نشیمن. برای اینکه بداند چهقدر تمیزکاریام جدیست. دنبال جایی برای ظروف «آرکرُک» میگردم که در ورودی باز میشود. البرز وا خورده نگاهم میکند. ـ سلام، خسته نباشی؟
مطلب کامل
|
من یوسفم تو یوسف بیچاه دیدهای؟!
سیدمیثم رمضانی
خمپارهای ترکید. من پرت شدم و مردم. تانکها از خاکریز سرک کشیدند و شیب را آمدند پایین، پای دیرک خیمه. سم کوبیدند و ماغ کشیدند وخاک را لای زنجیرهاشان الک کردند و از روی جسدم رد شدند. له شدم و استخوانهام چِرِخ چرِخ ترکید. خاک شدم و لای زنجیرهای تانک قل خوردم. تو ایستاده بودی بالای دیرک خیمه. یک لنگه پا. مثل لکلکی که در آب تالاب خودش را به خواب زده. کبری هم بود درست گوشه لچکی و پرت افتادهی گورستان. گریه میکرد و شانههاش میلرزید. تانکها که دوباره ماغ کشیدند، باد هو کشید و چادر سفید کبری از سرش واشد و لای برگهای پلاسیدهی توسکا و سپیدار پرواز میکرد. چادر نبود. تو بودی یوسف. شبیه لکلک سفید که حالا روی دیرک نبود. کبری قاهقاه میزد. دندانهاش یکی در میان افتادهبود روی گور تازهی من. کرمها لای دندانهاش پشتک وارو میزدند. همین که خمپارهای دیگر ترکید، من پرت شدم و نمردم. تانکها از روی پاهام رد شدند و من ماغ کشیدم و...
مطلب کامل
|